تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دوباره من
نویسنده: زهرا سجادی

                                                           ( به نام خدا )

دنیا هم مانند تمام داستان های دنیا پایانی داشت .
هر فرد مانند کتابی بود.
پایان برای بعضی ها خوشایند و برای بعضی دردناک بود.
کتاب ها تک تک میرفتند و خدا بر اساس چیز هایی که درونشان نوشته شده بود پایان شان را می نوشت.
مانند یک صف طولانی شده بود که انگار قرار نیست هیچ وقت تمام شود.
من آخرین کتاب این صف طولانی بودم.📖
برعکس تصوراتم خیلی زود نوبت من رسید .
تنهای تنها .
گذشته خوبی نداشتم.
استرس تمام وجودم را در بر گرفته بود ، خدا پایان مرا چگونه خواهد نوشت؟!
***************************
نمی فهمم !
***************************
من پایانی نداشتم انگار خدا برایم یک بلیط یک طرف به زمین نوشته بود.
به زمین امدم،همه جا تاریک بود ، همه جا سرد بود.
روز هاگذشت روز های تاریک و سرد.
این بد ترین پایانی بود که میتوانست نوشته شود.
روز ها می گذشت و من التماس میکردم ، برای بخشیده شدن ولی هیچ کس صدایم را نمیشنید.
سعی کردم انسان بهتری شوم ، با همین تصمیم خورشید هم که انگار به تعطیلات رفته بود دوباره به خانه برگشت و بعد از ماه ها تاریکی روشنایی را به چشم دیدم . بعد از آن با خودم عهد بستم که گذشته بدم را جبران کنم و انسان خوبی شوم ، انگار خدا هم مرا میدید.
*************************
بعد از چند سال خدا که پشیمانی مرا دیده بود انسانی دیگر بر روی زمین فرستاد و این گونه بود آغار دوباره دنیا.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مریم حسینی میلانی گفت:

    چه ایده‌ی زیبایی 👏👏👏

  2. No_one گفت:

    خوب بود👌👌امیدوارم که خدا برای هممون یه پایان زیبا بنویسه‌‌‌…

  3. mahgol گفت:

    ایده جالبی بود.