تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عضو جدید
نویسنده: آذر عبدیان

چندوقتی است کمی تغییر در ظاهرم می‌بینم،فکر می‌کنم کمی چاق شده ام،همسایه طبقه پائین هم که دیروز مرا در راه پله ها دید گفت:ساراخانم چقدر تغییر کردی. حامله ای؟
نه مهین خانم،نمی‌دانم!
لبخند موذیانه‌ای می‌زند و منم خودم را به کوچه علی چپ می‌زنم، می‌گویم با اجازتان!سلام برسانید!
در آیینه صورتم را نگاه می‌کنم جوش قرمز بزرگی روی گونه ام زده است ای بابا این از کجا آمد!
امروز به همه چیز یک جور دیگر نگاه می‌کنم با عشق! برای ناهار فسنجان درست می‌کنم،هر طرف خانه را با عشق تمیز می‌کنم گردگیری می‌کنم جارو می‌کشم،پرده ها را کنار می‌زنم نور در خانه می‌افتد عود روشن می‌کنم آهنگ می‌گذارم و می‌چرخم!
به علی زنگ می‌زنم و صحبت می‌کنیم می‌گویم زودتر کارش را تمام کند منتظرش هستم.
ساعت سه ظهر است ظرف های ناهار را آماده کردم و شمع روشن می‌کنم.
نشسته ام تا علی بیاید.
ساعت سه و نیم می‌شود خسته می‌شوم از انتظار تا می‌خواهم تماس بگیرم زنگ در را می‌زنند.
با اشتیاق خودم را به در می‌رسانم،بله؟
صدایی نمی‌آید،دوباره می‌پرسم بله؟
از چشمی در نگاه می‌کنم چیزی نمی‌بینم در را کمی باز می‌کنم یک شاخه گل رز قرمز جلوی در است تعجب میکنم که ناگهان علی می‌آید جلوی در،ذوق زده می‌شوم قلبم تندتند می‌زند!:علییی،ترسیدم و بعد می‌خندم.
ناهار را می‌خوریم و من با هر قاشق غذا، نگاهی دیوانه وار به علی می‌اندازم و می‌خندم.
او از کارش می‌گوید و من از خانه.
چه روز هایی است کاش کش بیایند.
بعد از ظهر علی خواب است ماشین را برمی‌دارم و به داروخانه می‌روم خجالت می‌کشم بی بی چک بخرم!
دلم را به دریا می‌زنم می‌خرم و خودم را سریع به خانه می‌رسانم.
شب وقت خواب لحظه شماری می‌‌کنم صبح شود،منتظر صبح هستم که به علی بگویم ما سه نفر می‌شویم ،عکس العملش را چندبار مرور کردم که چطور می‌خندد،چشمانش برق می‌زند و مرا در آغوش می‌کشد.
می‌خندم و نمی‌فهمم کی صبح شده،با ذوق بیدار می‌شوم تا صبح خواب دست های نوزادی را می‌دیدم که در مشت هایم جای می‌گرفت! پاکت را از کیفم در می‌آورم.
یک خط!یعنی چه؟
منفی.
صورتم را می‌شویم و داخل آینه روشویی دوباره به صورتم نگاه می‌کنم موهای خرماییم را جمع می‌کنم.
زیر کتری را روشن می‌کنم و می‌گویم علی دیرت نشود.
صبحانه را می‌چینم،بی حوصله ام،انگار دیشب خوب نخوابیده ام.
علی:خانوم چرا تو فکری؟
نه!نمی‌دونم برای ناهار چی بپزم.
وقت صبحانه خوردن علی بازهم می‌گوید چی شده خوب نخوابیدی؟
حوصله اش را ندارم،می‌گویم دیرت شد زودباش دیگر.
به سرکار می‌رود. میز را همانطور رها می‌کنم
روی تخت دراز می‌کشم.
ظهر ساعت های دوازده بود بیدار شدم به دستشویی می‌روم تا دست و صورتم را بشویم و تا علی نیامده ناهار را بپزم.
در سطل زباله که باز می‌شود:می‌بینم یک خط، دو خط شده!
یعنی چه؟
مثبت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما