تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حماقت
نویسنده: mahboubehchangiz6

🌹🌸
حمیرا همانطور که گوش میکرد سرش را مرتب تکان میداد و سعی میکرد میترا را دلداری دهد.
میترا : میدانی با اینکه همیشه منتظر تماس تلفنش بودم طوری وانمود میکردم که او مزاحم است در حالیکه دلم برایش می تپید و هر وقت از او بیخبر میشدم مانند مرغ پرکنده بودم ولی هیچوقت نخواستم او بفهمد و امکان نداشت ان روز خشم وجود مرا نخورد و تیرش به کسی برخورد نکند ولی با تمام ای اوصاف وقتی صدای زنگش را میشنیدم با اَخم میگفتم کار دارم و قطع میکردم .
همیشه سعی میکردم با لجبازی توجه اش را جلب کنم
حمیرا : انوقت او چه میکرد ؟
میترا : به رویش نمیاورد و بعد از چند روز دوباره زنگ میزد و میگفت بهتر شدی ؟
همیشه حرفهایم را به او میزدم ،با جان دل به سخنانم گوش میداد و هیچوقت از اعتمادم سوء استفاده نکرد .
حمیرا : پس چرا او را نمیخواهی اگر طرف انقدر عاشق هست
میترا : اول اینکه باورم نمیشود که مرا دوست داشته باشد ،دوم اینکه مرا رها کند برود و من تنها شوم و به خاطر همین من مرتب او را باد انتقاد و تحقیر میگیرم تا قبل از اینکه او مرا رها کند من رهایش کرده باشم .
حمیرا : پس اگر با این همه رفتار های عجیب ،تو را رها نکرده پس باز هم رها نخواهد کرد .
میترا : میدانی با هم متفاوتیم و در کنارش ماندن سخت است هر چند که تا به حال کسی را مانند او دوست نداشتم .
حمیرا : بله انجام کار سخت هنر است وگرنه کار آسان را همه میتواند انجام دهند.این را بدان که عشق واقعی مانند مرگ یک بار سراغ هر کسی میرود مانند و اگر این فرصت را از دست بدهی حماقت کرده ای .اگر دوستش داری باید نشانش دهی در عمل و در کنارش، نه با اذیت کردن و سمپاشی کردن .
مگر نشنیده ای که خری را که جفتک میندازد باید با پتک به سرش کوبید😆 پس تا پتکم را بر سرت نکوبیدم برو از او معذرت خواهی کن و فرصت را از دست نده .
چند روز بعد میترا با چشمان گریان امد و گفت پتک را بر سرم بزن او رفت .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. لیلا فرزادمهر گفت:

    موفق باشی