تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شماره ۱۰۳_ دختر غیرتی
نویسنده: منیره مردانی

ساعت ۶ صبح آروم آروم از رختخواب جدا شد،آهسته دور و برو نگاه کردم که نکنه کسی بیدار باشه.
تمام تنم خشک شده بود.کل شب و شق و رق خوابیده بودم تا فرم مدرسه و مقنعه سرم چروک نشن.
۵ روزی بود که با همین حال میخوابیدم و ۶ صبح بیدار می شدم با اینکه باید ظهر به مدرسه می رفتم.
خودم و به حیاط رسوندم و یک گوشه منتظر نشستم،ساعت نزدیک به ۷ صبح بودم صدای پای برادرم و شنیدم خودم و کنار درخت قایم کردم،نگاش کردم کتابهاش و دستش گرفته بود و با چشمهای خواب آلود به سمت مدرسه می رفت.
به محض خارج شدن از در آهسته پشت سرش راه افتادم،ماموریت بزرگی داشتم که باید انجامش می دادم.
کفشهاش و از سر بی حوصلگی تا داده بود و لخ لخ کنان به سمت دبستان حجاب که مدرسه مشترک هر دوی ما بود می رفت.
برادرم کلاس پنجم دبستان و من کلاس سوم دبستان و تو شیفت متفاوت تو یک مدرسه درس میخونیم.
از فکر کفش های تا خورده و لخ لخ کردنش بیرون نیامده بودم که ناگهان از کوچه کنار مدرسه ۳ پسر بیرون آمدند و جلوی راه برادرم و گرفتند،متوجه شدم همکلاسی هاش هستند یکی از آنها چند برابر برادر نحیف و مظلوم من بود و دو نفر دیگر با جثه ریز اما بدذات و بدجنس.
کاملا صورت برادرم و به یاد دارم با ترسی فلج کننده نگاهشون میکرد و آهسته سلام کرد.
پسری که هیکل درشتی داشت به برادرم گفت”امروز برای ما چی آوردی؟”
برادرم با ترس زیاد می خواست شروع به صحبت کنه که دوباره لکنت زبون اومد سراغش،خیلی تلاش کرد که حرف بزنه اما ترسش لکنت زبونش و بیشتر می کرد و برای گفتن اولین کلمه چند ثانیه زمان می برد.
برادرم گفت”مممممممممممممممن
دییییییییییب
بابااااااااااااااااام”
که یکدفعه همشون زدند زیر خنده وحشتناک می خندیدند،بچه های مدرسه از کنارشون عبور می کردند و با شناختی که از این ۳ کله شق داشتند جرات دخالت نداشتند.
برادرم تمام تلاشش و می کرد بگه”دیشب یادش رفته از پدرم پول بابت خوراکی بگیره”
همچنان خنده های این ۳ موجود وحشتناک ادامه دلشت،پسرک درشت هیکل با هر لکنت برادرم سیلی روی گوشش فرود می آورد و قطرات اشک یکی از چشم برادرم و یکی از چشم من می اومد.”
تو یک لحظه شبیه یک مرد غیرتی شدم که به ناموسش دست درازی شده،کیفم و از رو دوشم برداشتم و به سمت ۳ پسر حمله کردم مثل تارزان دور خودم می چرخیدم و با کیف ضرباتی رو بهشون میزدم.
اونقدر شوک شده بودند که نمی تونستن هیچ عکس العملی نشون بدن به سمت پسر درشت هیکل رفتن و همان طور که روی زمین افتاده بود به صورتش سیلی میزدم.
یقه پسر رو گرفتم و با قدرت تمام میکشیدم چیزی نمانده بود خفه شود،او را به داخل مدرسه بردم تمام دستم از درد زق زق می کرد همه بچه ها به تماشای من ایستاده بودند.
با صدای بلند مدیر مدرسه رو صدا کردم با سرعت خودش و رسوند جلوی در و من در حالی که یقه پسر درشت هیکل تو دستام بود با تعجب نگاه می کرد.
حس درد داشتم،اشک امانم نداد و شروع کردم به گلایه از بچه های بی فکری که یک بچه رو می ترسوند و کابوس شب یک بچه میشن که نخواد دیگه مدرسه بیاد”
مدیر مدرسه که من و می شناخت نزدیکم شد و گفت”خانم کوچولو با غیرت آفرین،حالا ببین چطور تنبیه میشن که دل شمارو نرنجونن.”
۳ پسر مفصل از مدیر مدرسه شلاغ خوردند و برادرم با ترس از عواقب این قضیه گوشه ای ایستاده و نگاه می کرد.
این حادثه مربوط به سالیان سال پیش،اما آخرین باری بود که کسی جرات کرد که به برادرم نزدیک شود و این اتفاق محبت بین من و برادرم و بیشتر کرد”
و بعدها مدیر مدرسه به مادرم گفته بود”چه دختر با غیرتی”

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ناهید یوسف‌زاده گفت:

    زیبا بود خانم مردانی عزیز🌷

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    خیلی بامزه بود . عالی!