تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زوزه ی گرگ ها
نویسنده: الهام عبدی

همه ی ما آن شب منتظر زوزه ی گرگهای دره بودیم. تمامی بچه ها و مادرانشان را در غار آبی پنهان کرده بودیم. حتا پیرترین حیوانات دره دوشادوش من در انتظار آن شب بدشگون بودند. ‌با اولین زوزه ی ژاووف تمامی گرگها یکصدا زوزه کشان به سمت دره حمله کردند، من صدای ژاووف را خوب میشناختم. در یک چشم به هم زدن دره تبدیل به گورستان حیوانات شد. بعد از ان ضربه که به سرم خورد و از هوش رفتم، دیگر متوجه چیزی نبودم‌. چشمانم را که باز کردم خورشید طلوع کرده بود. کشان کشان خودم را به دهنه ی غار رساندم‌. مالون، شیر مادر که در ابتدای غار در کمین دشمن نشسته بود با دیدن من به سمتم امد و مرا با خودش به داخل غار برد. هیچکسی از آن جنگ جان سالم به در نبرده بود، من تنها کسی بودم که زنده ماندم. ژاووف با آن همه قدرت در آتش سوخت و تمام گرگهایی که دوشادوشش در جنگ بودند در آتش اژدهای پیر سوختند. من و ژاووف دشمنان قسم خورده ی هم بودیم. اگر چه تمام دوران کودکیمان را با هم سپری کرده بودیم. ژاووف برادر دوقلوی من بود، پدرمان لاوان شیر در جنگ با جابا، گرگ سفید، کشته شد و من و ژاووف به همراه مادرمان عازم سرزمینهای دره ی شمالی شدیم. آنجا پناه گرفتیم و در کنار حیوانات دره در آرامش تا سالها زندگی کردیم. آنجا برای ما امن بود و دست جابا به ما نمیرسید. رئیس دره، گوریل شاه بود که پیر خردمند و فرزانه ای بود و تمامی بچه های حیوانات در طی روز به درسهای گوریل شاه گوش می دادند. من و ژاووف نیز مثل بقیه ی بچه ها به حرفهای او گوش میدادیم. آن روز گوریل شاه در مورد《افسانه ی جادوی تکامل》 برایمان گفت. برای همه ی ما سوال بوجود آمد چگونه آن افسانه بوجود امده و ایا واقعیت داشته است؟ در سالیان دور و دراز در قعر جنگل سیاه خفاش جادوگری وجود داشت که جادوی تکامل را بوجود آورد و او توانسته بود با جادوی تکامل، حیوانی را به حیوان دیگر تبدیل کند و آخرین بار موش صحرایی را به اژدها تبدیل کرده بود و همان اژدها کل جنگل سیاه را به آتش کشاند و پس از آن 《جنگل سوخته》 نام گرفت، بعد از آن اتفاق کسی جرات نکرد به آن جنگل پا بگذارد و گویی هیچ اثری از هیچ حیوانی باقی نمانده بود و هیچ کسی حتا از خفاش جادوگر خبری نداشت. گوریل شاه، افسانه ی جادوی تکامل را تعریف میکرد و تمامی بچه ها از ترس به دور گوریل شاه جمع شده بودند و از ترس حرفی نمیزدند، بر خلاف آنها ژاووف مدام سوالاتی از آن جنگل سوخته میپرسید و علاقه ی خاصی به آن افسانه نشان میداد. یک شب که مادرم برای شکار به دره رفته بود، ژاووف آمد و مرا صدا کرد. ” ژاکان، من تصمیم گرفته ام به جنگل سوخته بروم و خفاش جادوگر را پیدا کنم و از او بخواهم مرا به اژدها تبدیل کند تا به سرزمین گرگها بروم و انتقام پدر و اجدادمان را از جابا بگیرم”. ژاووف شجاع و نترس بود و از هیچ چیزی ترس نداشت. دوباره مرا صدا زد و آماده ی رفتن شد و گفت حتا اکر من هم با او نروم او به جنگل سوخته خواهد رفت. من و ژاووف با هم در یک شب و یک ساعت بدنیا آمدیم و نمیتوانستم او را تنها بگذارم، بنابراین به همراه او رفتم. ما به سمت مقصدی افسانه ای در حرکت بودیم، و در مسیر به هر حیوانی برخورد میکردیم از او در مورد جنگل سوخته سوال میپرسیدیم. بعد از یکسال و ده ماه به 《جنگل آبی》 رسیدیم و در انجا مدتی به استراحت پرداختیم، سلطان جنگل آبی لک لکی پیر به نام 《زادوکا》 بود، نزد زادوکا رفتیم و در مورد جنگل سوخته از او سوال پرسیدیم، تمامی حیوانات آنجا از نام جنگل سوخته میترسیدند، و میخواستند ما را از رفتن به آنجا منع کنند، اما ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم و هیچ چیزی نمیتوانست ژاووف را از رفتن به آنجا منصرف کند،بعد از چند روز استراحت در انجا نیمه های شب به سمت جنگل سیاه حرکت کردیم، در مسیر صدایی را پشت سرمان احساس کردیم گویی کسی ما را دنبال میکرد. ژاووف پشت بوته ها پنهان شد و ناگهان متوجه حرکت چیزی در بین بوته ها شدیم. ژاووف در یک چشم بر هم زدن پرید و با دندانهایش حیوان را در دهنش گرفت، او یک لک لک ماده بود که دنبال ما از جنگل آبی راه افتاده بود، ما او را در جنگل آبی دیده بودیم، دختری شجاع و نترس که هر روز با شیرهای جنگل آبی به شکار میرفت، او به ما گفت که میخواهد همراه ما به جنگل سوخته بیاید و از خفاش بخواهد او را به شیر تبدیل کند. ژاووف به سختی پذیرفت که او همراه ما بیاید، و برای او شرطی گذاشت که به محض رسیدن به جنگل سوخته اگر از ان شرط پیروی نکند، ژاووف او را خواهد کشت. لک لک شجاع بود و از شرط ژاووف ترسی نداشت و با شجاعت تمام آن شرط را پذیرفت. ما سه نفر به راهمان ادامه دادیم، لک لک تند تند خسته میشد و من مجبور میشدم او را بر پشت خود سوار کنم، تا دیر به انجا نرسیم. در بین راه او از سرگذشت خود و خانواده اش میگفت و برای فرار از ان شرایط و دور شدن از سلطه گویی و سختگیریهای جنگلش تصمیم گرفته بود روزی به جنگل سوخته برود و به آرزویش برسد، و همچنین از افسانه ی خفاش جادوگر برایمان حرف میزد، گوریل شاه هیچ وقت از موشی که تبدیل به اژدها شد و بد از انکه جنگل را به اتش کشاند حرفی نزده بود و هیچ کسی نمیدانست بر سر ان اژدها چه آمده بود، اما لک لک حرفهایی میزد که گویا اژدها زنده است و در کوه آتشفشان جنگل سیاه پنهان شده است. ما سفری دور و دراز در پیش داشتیم با کلی شبهات و نادانستنی های ترسناک در مورد ان جنگل، و هیچ چیزی نمیتوانست مانع رفتن ما به انجا شود. بعد از سه ماه جستجو ما به جنگل سیاه رسیدیم، جنگلی سوخته و پهناور که هیچ موجود زنده ای در آن وجود نداشت، و همین ترس و وحشت در ما ایجاد میکرد، ما باید به سراغ کوه آتشفشانی در جنگل سیاه میرفتیم، بعد از طی کردن مسافتی طولانی، در نزدیکی های کوه آتشفشان به باتلاقی رسیدیم. لک لک پرواز کرد و در یک چشم بهم زدن به ان طرف رفت، ژاووف بدون هیچ واهمه ای پا در باتلاق گذاشت و با سختی خودش را به لک لک رساند، و اما من از ترس غرق شدن در باتلاق نمیتوانستم پا در ان بگذارم و آنها مجبور شدند مرا انجا بگذارند و خودشان به جستجوی خفاش جادوگر بروند. در آن نزدیکی خودم را به صخره ای رساندم و در زیر سایه ای آن پناه گرفتم و باید منتظر برگشتن آنها میشدم. روزها گذشت و من بیخبر از ژاووف و لک لک، با ترس در همانجا ماندم. یک شب در خواب بودم که صدایی را شنیدم و گمان میکردم آنها برگشته اند، ناگهان آتشی دیدم که آنجا را روشن شده بود، آرام آرام و با ترس گام برداشتم و به سمت آتش رفتم، در آنجا چند خرگوش شکار شده بود و بر روی آتش در حال سوختن بود، گرسنگی بر من فشار آورده بود و به سمت شکارها حمله کردم و مشغول خوردن شدم، ناگهان صدای عجیبی در پشت سر خود احساس کردم، در حالت حمله دندانها و چنگالهایم را تیز کردم و اماده ی حمله شدم، به پشت سرم نگاه کردم و با یک اژدهای بزرگ و خشمگین مواجه شدم، به سمتم حمله ور شد و از دهانش اتشی بیرون زد، سعی کردم به او حمله کنم اما آنقدر بزرگ بود که من از پسش برنمی امدم، ناگهان از حرکت ایستاد و به چشمانم نگاه کرد، خشمش فرو کش شده بود و آرام ارام نفس می کشید، کمی به او نزدیک شدم و خواستم با او حرف بزنم. او را صدا زدم، تو اژدهای جنگل سیاه هستی؟ غرشی کرد و با صدایی آرام گفت:” بله من 《آکارا》 اژدهای جنگل سوخته هستم، سالیان دراز من در این جنگل حبس شده ام و هیچ موجودی در اینجا نبوده است، به بالهایم نگاه کن که خنجری در آن فرو رفته، به من کمک کن و آن خنجر را بیرون بیاور، و تو هر چه بخواهی برایت انجام میدهم”. با ترس به او نزدیک شدم و به بالهایش نگاه کردم، خنجرهای زیادی در بالهایش فرو رفته بود، با سختی و تلاش تمام آن خنجرها را از بدنش بیرون کشیدم. بعد از آن بیهوش شد و روز بعد هنگام طلوع خورشید بیدار شد. از او در مورد خفاش جادوگر سوال کردم، او به من گفت که او در کوه اتشفشان زندگی میکند و هنوز زنده است، به او گفتم که برادرم و لک لک به سوی او رفته اند. او مرا سوار بر خود کرد و بال زد و به آسمان پرواز کرد. ما به کوه آتشفشان رسیدیم، و در انجا فرود آمدیم. دو شبانه روز در انتظار انها نشستیم، چون اژدها نمی توانست به دیدن خفاش جادوگر برود. ما شب همانجا پایین کوه خوابیدیم. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، از اژدها خواستم که همانجا بماند و من برای پیدا کردن برادرم و لک لک بروم. به مسیرم ادامه دادم و به سمت قله ی کوه حرکت کردم. در مسیر ناگهان صدای انفجاری را شنیدم و به قله ی کوه خیره شدم، گویی خبرهایی در آنجا بود و میتوانستم حدس بزنم که انها خفاش را پیدا کرده اند، بعد از چند ساعت صدای فوران آتشفشان از دور دستها شنیده میشد، و من به سختی توانستم صدایی را بشنوم، آن صدای لک لک بود که فریاد میزد فرار کنید. صدا به من نزدیکتر میشد، حیوانی را از دور دیدم، با صدای لک لک اما در قالب یک شیر ماده بود، به من نزدیک شد و فریاد میزد به جلو نگاه نکن و فرار کن. من هم با او همراه شدم، مذابهای کوه به ما نزدیک و نزدیکتر میشد، و با سرعت هر چه تمامتر در حال فرار بودیم، از ماده شیر پرسیدم برادرم ژاووف کجاست، او نفس نفس زنان میگفت فقط فرار کن بعدا برایت خواهم گفت. به پایین کوه نزدیک شدیم و مذاب با سرعتش هر چه تمام در حال نزدیک شدن به ما بود، که ناگهان اژدها پرواز کرد و ما را به دهن گرفت و به اسمان برد. به پایین کوه نگاه کردم، هیچ اثری از ژاووف نبود، و فقط از دور صدای زوزه ی گرگی را میشنیدم، در ان جنگل فقط ما چند نفر بودیم و هیچ حیوانی در آنجا نبود، دوباره از ماده شیر پرسیدم ژاووف کجاست؟ چه بر سر او آمده؟ ماده شیر ترسیده بود و به سختی میتوانست حرفی بزند. صدای زوزه ی گرگ نزدیک و نزدیکتر شد، ناگهان یک گرگ سفید و بزرگ در قله ی کوه آتشفشان ظاهر شد. او اسم مرا صدا میزد، من صدایش را میشناختم، او ژاووف بود اما چگونه به گرگ تبدیل شده بود؟ اژدها ما را بر پشتش گذاشت. باز هم از شیر ماده پرسیدم که چه بلایی به سر برادرم آمده است؟ مالون، شیر ماده ماجرا را برای ما تعریف کرد، وقتی آن دو به قله ی کوه رسیدند، خفاش جادوگر را ملاقات کرده بودند، شرطی که ژاووف در جنگل سوخته برای لک لک گذاشته بود، این بود که به محض دیدن خفاش جادوگر ابتدا او خواسته اش را بیان کند و بعد اگر او صلاح دید از خفاش بخواهد که لک لک را به انچه که میخواد تبدیل کند و من نیز شاهد شرط و شروط انها بودم و تنها به همین شرط توانستم ژاووف را راضی کنم که او را همراه خودمان به جنگل سوخته ببریم، و بارها ژاووف مرا تهدید کرد اگر او از شرطی که گذاشته ام تخطی کند مرا خواهد کشت. اما به محض رسیدن به آنجا خفاش در ابتدا از لک لک می پرسد که چه میخواهد، و لک لک از او خواسته بود به یک شیر ماده بزرگ تبدیل شود و او تکامل پیدا کند. بعد از ان نوبت برادرم ژاووف میشود، که او خواسته بود که به اژدهایی بزرگ تبدیل شود که بتواند به جابا حمله کند و او و تمام افرادش را بکشد. خفاش به ژاووف گفته بود که این جادو در هنگام خشم جواب نمیدهد، و او با خشم فراوان به خفاش جادوگر حمله ور شده بود و او را زخمی کرده بود، و خفاش در ثانیه های آخر زندگیش، برای تنبیه ژاووف او را به گرگ سفید تبدیل کرد و ژاووف به او حمله کرده بود و او را کشته بود. مالون شیرماده لحظات آخر مرگ او را دیده بود، و به خواسته ی خفاش از انجا گریخته بود، خفاش جادوگر به مالون گفته بود که ژاووف در پی انتقام به جابا می پیوندد و اگر دنبال راه چاره ای نباشیم، تمام موجودات را از بین خواهد برد. با شنیدن حرفهای مالون نمیتوانستم جلوی گریه هایم را بگیرم، ژاووف فریاد میزد و زوزه کشان قسم میخورد که روزی به دره ی شمالی حمله خواهد کرد و تمام ما را نابود خواهد کرد. من نمیتوانستم تمام موجودات را بخاطر ژاووف نادیده بگیرم، و با او همراه شوم، او تبدیل به گرگی شده بود که از جابا پیروی میکرد و محال بود به ما اسیب نرساند. بعد از آن به همراه مالون و اژدها به سمت دره ی شمالی حرکت کردیم. به انجا رسیدیم ماجرا را برای گوریل شاه تعریف کردیم. او از ما خواست حیوانات تمامی جنگلها را جمع کنیم و در دره ی شمالی پنهان شویم. دو سال اول را به جمع اوری آذوقه مشغول بودیم، من با مالون شیر ازدواج کردم و صاحب پنج فرزند شدیم، سالهای سختی در انتظار ما بود، ماده هاو بچه ها را در غارها پنهان کردیم و نرها برای جنگ اماده میشدند، سالهای سال ما در انتظار زوزه ی دسته جمعی گرگ ها نشستیم تا بالاخره روز موعود فرا رسید.
در جنگ، ژاووف سرپرستی گرگها را بر عهده داشت. او تبدیل به هیولایی شده بود که حتا فراموش کرده بود که پدرمان توسط جابا سردسته ی گرگ ها کشته شده بود و قرار بود روزی انتقام پدرمان را از او بگیریم. انها قوی ترین گرگها از سراسر جنگلهای سرزمین بودند، و ما یک نیروی بزرگ داشتیم و بخاطر حضور اژدها ترسی نداشتیم. اما تصمیم گرفتیم تا زمانی که نیاز نباشد از او کمک نگیریم. با بی رحمی تمام به ما حمله ور شدند و بیشتر افراد من توسط ژاووف و گروهش کشته شدند، ژاووف به من حمله ور شد و من به پایین دره پرت شدم و از هوش رفتم.
بعد از من به دستور گوریل شاه اژدها بیرون می آید و به کمک انها می شتابد، که تمامی افراد ژاووف و ما در آتش اژدها به خاکستر تبدیل میشوند، و تنها ژاووف و اژدها در میدان مبارزه می مانند، که ژاووف با دندانهای تیزش اژدها را تکه تکه میکند و در آخر هم با آخرین آتشی که از دهان اژدها بیرون می آید هم خودش و هم ژاووف را به آتش میکشاند و تبدیل به خاکستر میشوند. تمام این ماجرا را مالون از درون غاری دیده بود.

#الهام_عبدی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    خیلی زیبا بود. نمی تونم نقد بدرد بخوری داشته باشم چون از نظرم تقریبا بی عیب بود. من هم داستانی از جنگل دارم که با خواندن داستان شما و یاداوری آن، در سایت منتشر میکنم 🙂

  2. احسان رحیمی گفت:

    درود بر شما
    بسیار عالی

  3. زهرا سجادی گفت:

    خیلی زیبا بود