تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قدم خیر
نویسنده: فریده فرد

مریم خانم ، پیرزن مهربان و مدرس قرآن محله ی ما بود . فصل تابستان که مدارس تعطیل می شد ، همه ی دختر بچه های محل می‌شدند شاگرد مریم خانم . کلاس احکام و قرآن داشت . دختر بچه هایی که به سن تکلیف رسیده بودند ، چادر سر کردن را از او می آموختند .وضو گرفتن و نماز خواندن را به همه ، در کمال آرامش و صبر می آموخت . هر خانواده ای که مشکل مالی و یا اختلافات خانوادگی داشتند ، به این خانه مراجعه می‌کردند و انصافاً هر کاری از دستش بر می آمد برای کمک به آنها انجام می داد . من هم جزو همان دختر بچه ها بودم ، که هر تابستان با اشتیاق سرکلاس این بانوی پیر مهربان می رفتم . ولی امسال کلاس مریم خانم برای من حال و هوای دیگری داشت ، چون من به سن تکلیف رسیده بودم ، و قرار بود ، چادر سفید گلداری را که مادرم دوخته بود را ، از دست مریم خانم بگیرم و سر کنم . آن روز را هیچ وقت فراموش نمیکنم .همراه دو تا از دخترهای همسایه که هم بازی ام بودند ، وارد حیاط منزل مریم خانم شدیم . طبق معمول ، کنار حوض وضو گرفتیم . من گره ی روسری ام را محکم تر کردم ، میخواستم وارد اتاق شوم که یک خانم سبزه روی چاق و قد کوتاه ، وارد حیاط شد . مریم خانم به سمت او رفت و چند دقیقه ای با هم صحبت کردند . زن مدام گریه میکرد ، طفلکی چهره زشتی داشت .یکی از چشم هایش هم مشکل داشت . مریم خانم او را قدم خیر صدا می‌زد . با خودم گفتم چه اسم عجیبی داره . بالاخره مریم خانم به همراه قدم خیر وارد اتاق شدند . نمی دانم چرا ، ولی دلم برایش می‌سوخت . هرچند که اصلا ازش خوشم نمی‌آمد . آن روز بعد از خواندن قرآن و پایان درس ، مریم خانم چادر نماز من را با دست های خودش روی سرم انداخت ، و یک جا نماز ، به همراه یک تسبیح فیروزه ای ، به عنوان هدیه ی به سن تکلیف رسیدن ، به من داد . از خانه مریم خانم که خارج شدم خیلی ذوق داشتم . دلم میخواست چادر و هدیه ی مریم خانم را به همه نشان بدهم .‌با عجله به خانه آمدم و به سمت خواهر و مادرم رفتم . مامان ببین ، مریم خانم بهم هدیه داده . خواهرم گفت : اینا که چیزی نیستن ، چند سال قبل به من هم برای به سن تکلیف رسیدن از همین ها داده بود .یعنی به همه دخترها همین هدیه رو میده که به نماز خواندن تشویقشون کنه . کمی ناراحت شدم ، ولی با خودم گفتم ، نخیر هدیه ی من فرق میکنه . با خودم فکر کردم چه زن خوبیه ، چقدر ثواب می کنه . حتما جاش تو بهشته .بیخود نیست که همه میگن ، چهره‌اش نورانیه . بعد از آن روز هر موقع به خانه مریم خانم می‌رفتم ، قدم خیر را هم آنجا میدیدم . انگار آنجا زندگی می کرد . یک روز از مادرم شنیدم که ، قدم خیر زن مطلقه ای است که با دو کودک ، بی کس و کار ، آواره ی کوچه و خیابان بوده که مریم خانم به او پناه می‌دهد . همه از این کار او تعریف می کردند و بیش از پیش در بین اهالی ارج و قرب پیدا کرده بود . ولی این مقام و منزلت دوام زیادی نداشت . چون چند ماه بعد خبر ازدواج این زن میانسال ، با پسر جوان مریم خانم ، سر زبان‌ها افتاد .

همه می‌گفتند : آخه این چه کاری بود که مریم خانم کرد . اومد ثواب کنه ، پسرش را کباب کرد . پسر به اون جوانی و خوش برو رویی ، چطور دلش اومد . قیافه اش بماند ، اون زن سن مادر اونو داره . مریم خانم به فکر بچه های همه بود ، الا بچه خودش . اگه از همه ، خیر و ثوابی طلب داشته باشه ، ولی بااینکارش ، به پسرش بدجوری بدهکار شده بود . از آن روز به بعد دیدم نسبت به مریم خانم عوض شد . در ذهنم دیگر از آن نورانیت چهره مریم خانم خبری نبود . دلم برای پسرش می سوخت . در عالم بچگی با خودم میگفتم ، پسرش ، حتماً بعد از مرگ مریم خانم ، این زن را طلاق میده . سال ها گذشت و مریم خانم به دیار باقی شتافت . پسرش مراسم آبروداری برگزار کرد. همه ی اهل محل برای بزرگداشت او سنگ تمام گذاشتند
قدم خیر ، بیش از دیگران ، برای فوت مادر شوهرش می گریست و بی تابی می کرد . انگار می دانست روزهای آخر خوشبختی اش است . نه تنها او ، بلکه همه می‌دانستند و منتظر شنیدن خبر طلاق و آوارگی مجدد او بودند . هیچ وقت ازاو خوشم نمی آمد ، ولی دلم برایش می‌سوخت . دوباره داشت بی کس می شد . هنوز سال مریم خانم نشده بود که خبری را که همه منتظرش بودند ، در محل پیچید .علی پسر مریم خانم ، قدم خیر را طلاق داده و با دختری که سالها قبل دوستش داشت ازدواج کرده بود . ولی خانه ی مادرش را به نام قدم خیر کرده بود . خانه دو طبقه بود و او می‌توانست با اجاره دادن یک طبقه ، درآمد خوبی داشته باشد و با دو فرزندش به راحتی در آنجا زندگی کند . هیچ کس توقع چنین کاری را از علی نداشت . ولی همه می گفتند : علی با این کارش ، نورانیت دوباره ای به مادرش هدیه داد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. محمدصالح محمودآبادی گفت:

    گرم و اصیل بود. خدا قوت 🙂

  2. لیلا فرزادمهر گفت:

    داستانتون روند خوبی داشت وذهن را درگیر می کرد .عالی بود عزیزم

  3. ناهید یوسف زاده گفت:

    خانم فرد روایت خوبی بود واهسته وپیوسته وروان نوشته بودین .فقط اون اول که نوشته بودی (امسال)درستش (انسال)است چونراوی داره گذشته رو میگه .یکی دیگه اینکه کلمه مریم خانم زیاد تکرار شده.موفق باشین