تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کرونا
نویسنده: بارون

قاصدک رفته بود ایستاده بود روی تپه …آن بالای بالا…خیره شده بود به دور ترین نقطه که میشد دید…
از پایین تپه صدا می آمد_بیادیگه بیا بریم داره غروب میشه…دلش نمیخاست از انجا برود…انجا برایش یک حس ارامش داشت…
خواست بنشینداما قبلش گفت:توبرومن خودم می آیم.بعد نشست …روی چمن های باران خورده و نمناک …صدایی مثل صدای رعد به گوشش رسید…به آسمان خیره شد،ابری نبود،صدااز پشت سرش بود…چیزی شبیه باد،یا شاید بزرگتر،گردباد…داشت نگاه میکرد،حس ترسیدن نداشت؛لبخند زدو گفت چه زیباست.
گردبادگویی آماده بود همه چیز راببلعد…نزدیک ترشدو تمام تپه را دربرگرفت…اوراهم نیز؛
حس میکرد داخل چرخ و فلک است …میچرخید…وهمه چیزرا میدید که ب دورش میچرخند…تمام سنگ ها…سنگ ریزه ها…چمن ها…حتی قطره های باران را میدید…خندید باصدای بلند…
گویی گردبادصدایش را شنید،و باسرعت بیشتری چرخید…بازهم خندید …به قطره های باران برخورد گویی ترکیب شدند باهم …مثل حباب شد…هنوز میخندید…
شدت چرخش بیشتر شد اینبار با سنگ یکی شد…شبیه یک سنگ نرم و حباب گونه،با خود اندیشید که الان است که بترکد…با این فکر خنده اش تبدیل شد به قهقهه…
گردبار این بارخشمگین تر از دفعات قبل چرخش خودرا ادامه داد،تمام چمن ها احاطه اش کردند،مواظب بود که باآنها برخورد نکند…اما تلاش بی فایده بود،درهم امیخته شدند …تبدیل شدبه سنگ نرمی که حباب گونه بود واکنون رنگ سبز ب خود گرفته بود…خوشش آمد…باصدای بلندگفت:بازهم بچرخ…
گردباد گویی شبیه یک صدا درآمد…گفت میخواهی بامن یکی شوی؟
جواب داد:نه میخواهم رها شوم…رهایم کن…
_رهایت میکنم اما به سان هزار تکه از خودم روی تمام نقاط زمین…تا نابود کنی و نابود شوی
من نابود نمیشوم-من نابود نمیکنم…
این صدای خنده زهرآگین باید تمام میشد…خسته شد از چرخیدن دلش رهایی میخاست…
به کوهستان نزدیک میشدند ، برای بار اول ترس به جانش افتاد،فریاد زد رهایم کن
اما صدایش شنیده نشد…برخورد کوه وباد و اویی که حس پرواز داشت …خودش را میان زمین و اسمان معلق دید…سبک بال و رها …اما کوچک شده بود…هزاران تکه شبیه خودش رادید…حباب های کوچک و نرم به رنگ سبز…همه دراطرافش میخندیدند…
حالا به زمین رسیده بود اما کینه گردباد را در درون خود حمل میکرد …
تکه های دیگر رقص کنان پراکنده بودند …در زمین و آسمان …در همه جا …انها جزیی ازاو نبودند …تکه های نفرت گردباد بودند…نمیتوانست جلویشان رابگیرد…انها به راه خود میرفتند…
در گوشه ای روی یک درخت کاج نشست …دیگر دیر شده بود…تکه هایی از او داشتند جهان رابه سرعت می بلعیدند …
واو فقط نظاره گر بود…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. خیلی قشنگ و اسرار امیز بود
    با سرعت به پیش برو بارون خانوم

  2. فریده فرد گفت:

    داستانتون عمیق و قابل تامل بود بجز چندمورد غلط املایی و نگارشی نوع نگاهتون عالی بود البته فکر میکنم اگر جریان لحظه ها را آرامتر میکردید زیبایی داستانتون چندبرابر میشد
    موفق باشید

  3. آلا چعبی گفت:

    قشنگ نوشتی یعنی نوع کلمات به کار رفته و …
    ولی مفهوم داستان معلوم نیست

    • بارون گفت:

      مفهوم همون کروناس ونحوه به وجود اومدنش در تخیلات من…البته اسم داستان رو گذاشتم کرونا که مخاطب از ابتدا متوجه بشه که موضوع داستان چیه…ممنونم دوست عزیز🌺🌺🌺

  4. کوثرمودی گفت:

    خیلی خیلی قشنگ دوست عزیزم😍😍

  5. رآمتین گفت:

    دوستش دارم ، عالی بودی باران