تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک روز عاشقانه مانند هر روز…
نویسنده: کوثرمودی

پلک‌های قفل شده‌ام را با زحمت باز می‌کنم و خمیازه‌ای نصفه کاره می‌کشم. با چشمان پف کرده و موهای پخش و پلا روی بالش، لبخند کمررنگی به او می‌زنم و با صدای دررگه می‌گویم:
“اووم، صبحت بخیر قشنگ‌ترینم… دوباره ساعت هفت و نیمه و من بیدااارِ بیدارم! ایول!”
شاد از پیروزی دوباره در جنگ عقربه‌های ساعت و آرزوی سحرخیزی در جایم می‌نشینم، دستم را دراز می‌کنم و دفتر جلد مشکی قدیمی را برمی‌دارم و شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی یا بهتر بگویم، “چرندیات بی‌پرده‌ی کوثرانه” می‌کنم!
صفحه‌ی اول را که نوشته‌ای تهدید آمیز مبنی بر اینکه خواندن بی‌اجازه‌ی این صفحات منجر به مرگی دلخراش خواهد شد، رد می‌کنم و تند و تند و بدون فکر، شروع می‌کنم به نوشتن کلماتی از این دست:
“اینجور کن، اونجور نکن… خیلی خلی!… امروز دیگه حتما… خستم کردی احمق جون… بیخیال… تو می‌تونی!…”
آنقدر می‌نویسم تا سه صفحه‌ام مثل هر روز تندی سیاه شود و بروم به کارهایم برسم…
“خب نوشتی؟! بدو بریم به بدبختیامون برسیم…”
با لحن صمیمی و آشنایش در گوشم زمزمه می‌کند و آرام آرام برای شروع روز آماده‌ می‌شویم. 
“و الان فقط و فقط به یه چیز نیاز دارم…”
“تنهایی…”
او همیشه می‌داند من چه می‌خواهم، او می‌داند کی باید چه بگوید و چه کار کند که حالم خوب خوب شود! او همیشه اعماق مرا خوبِ خوب می‌بیند…
باهم سمت اتاق کوچک گوشه‌ی حیاط می‌رویم، خلوت‌گاه محشر و همیشگی‌مان. اتاق مربعی شکل کوچک که تنها وسایلش، یک پنکه، یک قفسه‌ی کتاب زپرتی، دوتا صندلی و یک میز چوبی قدیمی‌ است.
پنکه را روشن می‌کنم، روی یکی از صندلی‌ها که به دیوار نزدیک‌تر است، می‌نشینم و پاهایم را روی صندلی مقابل دراز می‌کنم. او هم کنارم است‌، مثل همیشه.
“خب کجا قراره بری؟!”
با تردید می‌گویم:
“دلم برای آشیل خیلی تنگ شده! عقاب بیچاره‌ی مهربونم این روزا خیلی کم باهاش حرف می‌زنم!”
“نه فکر نکنم بخواد بری اون ورا، یکم به خلوت احتیاج داره…”
با یادآوری این گوشه‌گیری ناگهانی یکی از تنها دوستانی که همیشه برای حرف زدن با من آماده است، با کلافگی اخم می‌کنم.
“هی بی‌خیال تو باید درکش کنی، اونم گاهی به تنهایی نیاز داره!!… چطوره یه سر به قلمرو پری‌های جنگلی بزنی؟! میشل آخرین بار که دیدمش گفت دلش خیلی برات تنگ شده…”
“نه نه، دفعه‌ی پیش با ساندرا حسابی دعوامون شد. نمی‌خوام الان فکر کنه میرم واسه منت کشی!!”
این را می‌گویم، شانه‌هایم را با سردرگمی بالا می‌اندازم و نگاهش می‌کنم.
“تو مغرور و لجبازی! مگه چی میشه یک بارم که شده تو اول عذرخواهی کنی؟!”
چشمانم را در قاب می‌چرخانم و می‌گویم:
“بیخیالش! می‌دونی که من همچین کاری نمی‌کنم پس باهام بحث نکن… اصلا میرم پیش ویلو! خیلی وقته بهش قول دادم کتاب “سیاحتی در ساحل” رو براش بخونم.”
“باشه برو، منتظرت می‌مونم! در ضمن بهش سلاممو برسون…”
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم، کتاب را از قفسه‌ برمی‌دارم و چشمانم را می‌بندم.
چند لحظه‌ای بیشتر نمی‌شود که صدای آرام باد مرا به خود می‌آورد. چشمانم را باز می‌کنم، در محوطه‌ی بسته‌ی میان چند درخت هستم که به صورت دایره‌وار احاطه‌ام کرده‌اند، همان جای همیشگی. کتاب را گوشه‌ای می‌گذارم، بلند می‌شوم، دستانم را دور دهان حلقه می‌کنم و ویلو را آرام صدا می‌زنم.
با آن گوش‌های تیزش صدایم را از فاصله‌ی دور شنیده و حالا دارد با گام‌های کوچک و سریعش به سمتم می‌دود. روی زمین می‌‌نشینم و دستم را به سمتش دراز می‌کنم. با جهش کوچکی روی دستم می‌پرد. نقطه‌ای کوچک از گل را روی دستم حس می‌کنم.
“هی هی، آقا کوچولو دستمو گلی کردی!”
صورتش را با حالت بامزه‌ای که مخصوص پسرهای نوجوان است، به سمت مخالف برمی‌گرداند و هوفی ممتد می‌کشد.
“حالا مگه قد یه نخود گل رو تو اصلا روی دستت حس می‌کنی؟! هی، می‌بینم که برام یه چیزایی آوردی!”
با دیدن کتاب‌ روی زمین چشمانش برق شیطنت آمیزی می‌زند و لبخند همیشگی و پررنگ روی لبش جان می‌گیرد.
“آره برات آوردمش، بیا بشینیم اینجا…”
همچنان که با ملاحظه او را روی دستم حمل می‌کنم، گوشه‌ای می‌نشینم و به کهن‌سال ترین درخت آنجا تکیه می‌دهم.
“خب بزار شروع کنم…سیاحتی در ساحل…”
“سیاحتی در ساحل… یعنی چی؟!”
هنوز کتاب شروع نشده، سوال‌های این بچه شروع شده است! خدا به من صبر بدهد!
“یعنی سفر و تفریح و از این حرفا، توی ساحل!… خب می‌‌گفتم…”
“یعنی چی “از این حرفا”… تو که اینقد ادعات میشه باید معنی همچین چیز ساده‌ای رو درست و حسابی بدونی دیگه!”
رویش را با طلبکاری و لبخندی شیطنت آمیز برمی‌گرداند و سرش را با تاسف تکان می‌دهد. از این حرکتش می‌زنم زیر خنده و ادامه می‌دهم:
“روزی روزگاری الکس پیر…”
“چرا الکس پیر؟! الکس پیر چجوری اون همه راه کوبونده رفته لب ساحل! اصلا چجوری با اون همه درد و مرض و…”
“واستا واستا پسر جون! یه نفسی بکش… من چه می‌دونم آخه! من که کتابو ننوشتم ما هنوز داستانو شروع نکردیما! هیییس…”
دست‌هایش جلوی دهانش می‌گیرد که یعنی من دیگر حرف نمی‌زنم و به ادامه‌‌ی داستان گوش می‌دهد.
” خب الکس پیر لب ساحل بود، ساحل پر از صدف‌های رنگارنگ بود و نور فانوس روی دریا افتاده بود… الکس همینطور توی ساحل راه می‌رفت و راه می‌رفت که یهو…”
“یه موجود عجیب و غریب از دریا دراومد و بلعیدش! بعد الکس سال‌های سال تو شکم اون موجود، تنهایی و دور از مزاحمت آدمای دیگه زندگی کرد و با آرامش و خوشبختی مرد!…”
با چشمان گشاد شده و هیجان‌زده و نگاه شیطنت آمیز به لب‌هایم خیره شده و منتظر تطبیق داستان با تصورات خودش است! با یاس نگاهش می‌کنم و با لبخندی محو می‌گویم:
“ببین اصلا من این کتابو می‌زارم اینجا، خودت بعدا بخونش، الانم من دیگه باید برم پسر جونِ عزیزم، دیرم شده!”
نگاهش لحظه‌ای از ذوق می‌لرزد اما بعد با لحنی مردد و مایوس می‌گوید:
“ببین آخه این کتاب بیست برابر من فقط هیکلشه!! چجوری باید اینو بخونم؟! تا دو سال دیگه هم تموم نمیشه…”
با خنده‌ای آرام می‌گویم:
“نه کی گفته دوسال قراره طول بکشه! نهایتا یکی دو هفته! با پشتکاری که واس خوندن داستان در تو می‌بینم حتی کمترم طول می‌کشه… درضمن مگه همیشه نمی‌گفتی دوس داری خودت کتابا رو بخونی و از صدای بی‌حوصله‌ی من خوشت نمیاد؟!”
“هی من صداتو دوس دارم، اون فقط یه شوخیه!”
و هر دو شروع می‌کنیم به خندیدن.
“منو بلند کن، ببرم بالا، خیلی بالا…”
با تعجب نگاهش می‌کنم.
“چقدر بالا؟؟!”
“تا جایی که پاهام جلوی بینی‌ت باشه، آره آره خوبه…”
دستم را بالاتر می‌برم. پاهای کوچکش درست جلوی بینی‌ام است و صورتش جلوی پیشانی. وای این پسرک چقدر کوچک و بندانگشتی‌ست! لحظه‌ای بعد نقطه‌ای گرم را روی پیشانی حس می‌کنم، دوست کوچکم لب‌هایش را جایی کمی بالاتر از ابروها گذاشته و مرا آرام می‌بوسد.
“ممنونم ازت، بهترین دوست من…”
دستم را پایین می‌آورم و به صورتش نگاه می‌کنم. لبخند قشنگی با لب‌های بسته صورتش را تزئین کرده، سرش را با صمیمیت کودکانه‌ای کج‌کرده است و به من‌ نگاه می‌کند.
“اوممم! این قشنگ‌ترین ابراز احساساتی بود که تا حالا کردی!”
می‌خندم، بدن کوچکش را به گونه می‌فشارم و بعد از خداحافظی مختصری چشمانم را دوباره می‌بندم!
لحظه‌ای بعد چشمانم را باز می‌کنم و در اتاق روی صندلی گرم و نرمم نشسته‌ام.
“چطور بود؟!”
“اوه یادم رفت سلامتو بهش برسونم!”
با کلافگی و شیطنت می‌گوید:
“هووف، مگه بار اولته؟!”
و هر دو می‌خندیم…
همه چیز را برایش تعریف می‌کنم… بعد از آن کمی کتاب می‌خوانیم، چندتا موسیقی گوش می‌دهیم و یک مشت اراجیف به نام داستان روی کاغذ پیاده می‌کنیم!
باز دوباره دوازده، سیزده ساعت اندازه‌ی دو، سه ساعت می‌گذرد! گاهی حس می‌کنم عقربه‌های ساعت هم‌ ما را به بازی گرفته‌اند…آهی از سر یاس و کلافگی معمول آخر شب‌ها می‌کشم و بلند می‌شوم. او که همیشه احساستم را حتی زودتر از خودم می‌فهمد، با لحنی مهربان و دلگرم‌کننده می‌گوید:
“هی دختر خوب، زندگی همینه دیگه! فردا هم دوباره قراره بیاد و به همین زودی بره… هیچ چیزی موندگار نیست، البته به جز من برای تو…”
با حرفش لبخندی مطمئن می‌زنم و آرام می‌گویم:
“و من برای تو…”
دست هم را می‌گیریم و به اتاق خواب می‌رویم.
از در که وارد می‌شوم آینه‌ی بزرگی روبه‌رویم است، صورتم را به طرف آینه برمی‌گرداند و می‌گوید:
“نگام کن… خوب نگام کن… چی می‌بینی؟!”
لبخندی محو به لب‌های خسته‌اش انحنایی دوست داشتنی داده و چشمانش برق گنگِ همیشگی و خماری‌ جذابش را به نمایش گذاشته…
“فقط یه چیز… می‌بینم که چقدر عاشقتم… چقدر عاشق کسیم که تو این دنیا‌ی پر از آدمای جورواجور فقط اونه که  می‌‌تونه درکم کنه! خودم خودم خودم… عاشقتم!”
بوسه‌ای بر دست می‌نشانم و به سمت تصویر تنها معشوقه‌ی همیشگی‌ام، فوتش می‌کنم…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. رآمتین گفت:

    🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

  2. حسین شهریاری گفت:

    عالی
    کوثرانه زیبایی نوشته بودید

  3. مسعود انیس گفت:

    درود بر شما
    دوباره همون توصیفات صمیمی و ساده رو ازتون دیدیم که به شدت به دل میشینه
    مشخصه خیلی راحت مینویسید و این عالیه
    اما میانه داستان حس کردم دارم فیلمی رو میبینم که یه سکانس داره و تعداد زیادی دیالوگ طولانی که ده دقیقه طول میکشه. این رو دوست نداشتم. شخصا دوست داشتم کمی دیالوگ ها کمتر میشد و یه اتفاق جذاب و غیر منتظره تو این بینابین رخ میداد.

  4. فریده فرد گفت:

    زیبا و جذاب بود آفرین 👏👏👏👌👌🌺

  5. داستان ملایم و ریلکسی بود
    امیدوارم با انرژی بیشتری برگردین …

  6. فاطمه طهماسبی گفت:

    زیبا و دلنشین 💞🥰🌹🌺

  7. ...Barooon... گفت:

    👏👏👏👏👏👏👏👏
    عالی بود…