تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تپه‌ها
نویسنده: پانیذ زاده گل

بشين دختر. چيزى خوردى؟ معلومه كه نه. مادرت طبق معمول رفته مطبش و پدرت هم امشب دير مياد چون بايد دوتا عمل جراحى روى دوتا بدبخت فلك زده انجام بده. درست گفتم؟ وا! واسه چى نيشت وازه دختر؟ بشين ديگه! نه. اون صندلى لق و لوقه. برو اون يه جفت كفش بى صاحاب رو از صندلى پشت ميز بذار پايين بعد بتمرگ روش كه جلو چشمم باشى. حالا شد. خب؟ چه خبر؟ البته اگه خبرى بيرون از اين چارديوارى خاكبرسرى دارى برام تعريف كن. با اين ديوار هاى زپرتى كه فوت بكنى با خاك زمين يكى مى شه ديگه رازى بين ما كه خير سرمون همسايه ايم نمى مونه. قهوه كه مى خورى؟ نه؟ چى؟ خانوم اهل اين چيز ها نيستن؟ آخه دختر دارى كى رو سياه مى كنى ها؟  من كه از جيك و پيك تو و اون يارو، پسره ى نى قليون خبر دارم. مگه همين ديروز نبود كه با ماشين قزميتش تا در خونه رسوندت، يه بوق هم برات زد و رفت؟ نكنه از تنها موندن توى خونه مى ترسى آره؟واسه همينه كه دو دستى چسبيدى بيخ چهارتا ته ريش پسره؟ اين قيافه رو به خودت نگير حالا. حتماً مى خواى بگى سيگارى هم نيستى؟ همين چند روز پيش از پنجره ديدم تو و اون پسره دوتايى دارين توى ماشين دود ول مى دين به هوا ولى حالا نمى خواد نگران باشى. من خبرچين نيستم. راحت تر بشين ديگه. بذار ببينم چى توى اين آشغالدونى پيدا مى شه. ببين، مى دونم اين رسم و رسوم مهمونى گرفتن ها چطوريه. هميشه تا طرف از راه مى رسه يه سينى چاى مى گيرن زير دماغش ولى من اين جا از اين چيزها ندارم چون كسى نمياد ديدنم. خودم هم عادت دارم جاى اين گياه هاى دم كردنى قهوه بخورم و سيگار بكشم. بيخود نيست زخم معده ى پيشرفته اومده سراغم ولى زياد اذيتم نمى كنه. اتفاقاً دردش خوب چيزيه. يادم ميندازه كه هنوزم يه حسى توى اين جسم لامصبم مونده.  ياد بيست سال پيش به خير خونه ى پدرم كه بودم وضعم بهتر بود. بعضى شب ها پا منقل مى نشستيم. پدرم ترياك مى كشيد و من فقط نگاهش مى كردم ولى مادرم از اون دود و دم دل خوشى نداشت. مى گفت من نبايد نگاهش كنم و بايد مثل بقيه ى دخترهاى خوب بايد برم مدرسه.هر روز صبح زود بيدارم مى كرد و مى نشست به شونه كردن موهام كه اون خيلى فرفرى و خوشگل بود. رنگش هم طلايى عين آفتاب نه مثل حالا كه عين كاموا شده و خاكسترى.  به خاطر مادرم مى رفتم مدرسه ولى وقتى از خونه رفت، من هم درس و مشق رو ول كردم. بابا هم كيفش كوك شده بود و دود و دم رو غليظ تر كرد. بهم اجازه داد سيگار هم بكشم ، حتى يادم داد چطورى. چى شد؟ كجا بوديم؟ آره. داشتم مى گفتم من مثل پدر مادرت پى مقررات نيستم پس اين جورى نشين. سرت رو بگير بالا دخترجون من كه نمى خوام بخورمت. حتماً اگه روى پاگرد پله ها نمى ديدمت تا شب مى خواستى از سرما بلرزى مگه نه؟ برو لب پنجره تف كن اگه توى هوا يخ نزد و رسيد به زمين اسمم رو عوض مى كنم. اين بخارى عهد عتيق هم كه مى بينى گوشه ى اتاقه فقط به درد لا جرز ديوار مى خوره. آتيشش شعله ور مى شه ولى لامصب گرم نمى كنه فقط يه يادگارى از خونه پدرمه.  يادش به خير چه خونه اى داشتيم. هميشه حساب كتاب تمام قدم ها تو دستمون بود كه نكنه با يه حركت اشتباه ديوار بلرزه و سقف بزنه صافمون كنه. همسايه ها هم دل خوشى از پدرم نداشتن. آخر هم يكى از همون ها كار دستمون داد و با پليس اومد در خونه. افسر هم پدرم رو با دار و دسته ى پشت منقلش جمع كرد و برد. اون موقع بيشتر از بيست سال داشتم. مى تونستم گليم خاك بر سرم رو از آب گل آلود بكشم بيرون و آخر هم زندگيم شد اين. بيشتر از دوازده ساله كه دارم توى اين خونه ى فكستنى زندگى مى كنم.  مثل پدرم معتاد نيستم ولى هيچ وقت يه ذره دود نه نمى گم. 
چى داشتم مى گفتم كه به اين جا رسيديم؟ آره، خلاصه من انقدر زن ترسناكى نبودم كه وقتى كسى توى اين ساختمون پاشنه لق نيست و كليد هم ندارى نتونى بياى در بزنى و قنديل بستن رو ترجيح بدى. خوبه حالا. نمى خواد دنبال بهانه بگردى. مال خودت. اين قهوه رو تا آبزيپو نشده تموم كن. نه، بسه. تا ته نرو بالا دختر. اين نعلبكى رو بذار روش. حالا با يه دست سر و ته ش كن. راست دستى مگه نه؟ پس شانس آوردى دست چپت شكسته. مى دونم به پدر مادرت گفتى زنگ ورزش توپ بسكتبال بدجورى خورد به دستت ولى من كه مى دونم وقتى از ماشين پسره پياده مى شدى از هول افتادى توى جوى كنار خيابون و شانس آوردى فقط من ديدمت وگرنه كه آبروت پيش اهل محل مى رفت دختر. حالا بر گردون اين فنجون لامصب رو، خوبه. يه چند دقيقه دندون به جيگر بگير تا فالت رو بگيرم. چه لاك سفيد خوش رنگى زدى. مال من سياهه. مثل چرك زغال زير ناخن پدرم. اون هم وقتى من با اين شانس كچلم به دنيا نيومده بودم ترياكى نبود و توى يه شركت كار مى كرد. خيلى هم اتو كشيده و ترگل ورگل بود ولى زد و اون شركت بى صاحاب شده ورشكست شد. پدرم هم با اون جماعتى كه مثل خودش بيكار شده بودند يه آژانس مسافركشى راه انداخت ولى تا مادرم به خودش بجنبه بابا معتاد شده بود. چطورى؟ يكى از همون دوست هاى هچل هفتش اومد يه مهمونى گرفت كه توش ترياك پاى منقل مى كشيدن و همون شد كه زندگى پدر و مادرم رو سر و ته كرد. مى دونى اولين روز بعد از تنها شدنم چى كار كردم؟ زدم بيرون.  
ماشين دودى قراضه ى بابام رو برداشتم و رفتم دور دور. گواهينامه هم نداشتم ولى گاز دادن رو خوب بلد بودم. پدرم روزهايى كه حالش سر جا بود يه چيزايى يادم مى داد. زدم به جنگل. اون روز هم مثل امروز بارون ميومد. ماشين پليس تا چشم كار مى كرد همه جا بود ولى من كه نمى ترسيدم. خيلى عادى رانندگى مى كردم و كسى بهم شك نكرد. 
وقتى رسيدم به پاركى كه پليس ها داشتند دختر و پسر ها رو با ون مى بردن، من زدم رو ترمز و روى فرمون خم شدم. يه پسر رو ديدم كه داشت از لا به لاى درخت ها در مى رفت. موهاى كوتاه ژل زده ش كه مثل برگ آناناس بالا سرش بود خيلى چشمم رو گرفت. من رو ياد پدرم انداخت اون وقتى كه فقط يه سيگار ناقابل مى كشيد و هنوز با ترياك خودش رو مثل پوست موز زرد، نكرده بود بفهمى نفهمى خوشگل بود. كجا بودم؟ آره، بذار بگم. اون پسره راه خلاصى نداشت، اگه برمى گشت صاف مى رفت توى دهن شير. من هم معطل نكردم. گاز دادم رفتم جلوش. بدبخت جا خورد. يه نگاه بهم انداخت و من بهش اشاره كردم: بپر بالا. 
تعجب كرده بود. ولى وقتى نداشت. بالاخره در جلو رو باز كرد و پريد توى ماشين. بهش گفتم بره پايين. با اون هيكل چاقش كف ماشين جا نمى شد ولى سعى خودش رو كرد. اون پايين گلوله شده بود و جيك نمى زد. من هم سر فرمون رو چرخوندم و از جلوى چشم پليس ها در رفتيم. وقتى خرمون از پل گذشت پسره به زور خودش رو از اون يه وجب جا كشيد بيرون. نفسش بالا نميومد. رنگش رو مى گى عينهو شيربرنج. به دور و بر نگاه كرد و گفت: الان كجاييم؟  
به جلو اشاره كردم و گفتم: به خيالت كجا؟ داريم برمى گرديم شهر ديگه. 
يه نفس راحت كشيد و كمربندش رو بست بعد بهم گفت: پس از اون جاده قديميه برو. اين طرف پليس هست. 
تا اون روز كسى انقدر عادى باهام حرف نزده بود، با اين كه مى دونستم اين پسره توى محله ى ما نبوده و نمى دونه كس و كارم كيه ولى كيفم كوك بود. وقتى رسيديم پاى يه صخره پياده شديم. پسره با اون چشماى ورقلمبيده ش نگاهم مى كرد. بهش سيگار تعارف كردم كه گرفت و با تعجبش بيشتر شد. شونه بالا انداختم و گفتم: من رو ياد يه نفر انداختى. كه كمكت كردم نه كه عاشق جمالت شده باشم. 
از جيبش فندك درآورد و سيگار رو آتيش زد. نمى دونم چرا كنارش حس خوب مزخرفى داشتم. براى همين عشقم كشيد براش حرف بزنم. وقتى فهميد پليس، پدرم رو برده غش غش خنديد. بهم گفت: هرچى بيشتر مى گذره بيشتر ازت خوشم مياد.
به تپه ى زير پامون كه علفاش سوخته بود يه لگدى زد و باز گفت: اين جا كه مى بينى پاتوق ماست. 
پسره ى ازگل منظورش از پاتوق چى بود؟ خودش توضيح داد: هر ماه يه بار با بچه ها ميايم اين جا دور هم جمع مى شيم يه پارتى مى گيريم. امنه مخصوصاً اگه شب باشه. پرنده پر نمى زنه. اين آخر اين هفته هم برنامه داريم. خيلى ها با دوست هاى دخترشون ميان. افتخار همراهى به من مى دى؟
پسره با اون فرم ناجورش چى فكر كرده بود؟ من يه نفر كه خامش نمى شدم. پدرم درس عبرت بود. مى دونستم اين جوجه فكلى هم آخر و عاقبتش مثل اونه. زندگى واقعى عكس كتاباست دختر جون. با خوشبختى شروع مى شه و با بدبختى تموم. من كه اين رو مى دونستم واسه همين خيلى راحت ازش فاصله گرفتم و گفتم: همين كه نجاتت دادم واسه هفت پشتم بسه. 
سوار ماشين شدم و رفتم. از آينه مى ديدمش كه هنوز روى همون تپه وايستاده بود و بر و بر نگاهم مى كرد. فقط همون يك بار بود كه شدم فرشته ى نجات يه بخت برگشته اى. كجا بوديم؟ وا! حالا واسه چى مثل موش چسبيدى بيخ ديوار؟ بيا اين ور ببينم. دارم فنجونت رو برمى دارم.  اى تف به اين فالت كه شده تپه هاى منفرد. با اين چشماى باباقوريت بهم زل نزن دختر. تقصير من نيست كه همچين سرنوشتى دارى. هول نزن الان مى گم معنيش چيه. چى؟ بلند تر بگو. الان گفتى به فال اعتقاد ندارى؟ حالا صبر كن تا برات بگم. اون مرتيكه اى كه خونه ش طبقه ى اول بود رو كه يادته؟ همون كه يه ماه پيش بار و بنديلشو بست و رفت؟ آره. همون رو مى گم كه با اون سن كمش موهاش جو گندمى شده بود و هميشه عينهو آينه ى دق مى نشست تو بالكن خونه ش و با اون چشم هاش مثل جغد زير پاش رو ديد مى زد. يه روز صبح زود كه از خواب پريدم اومدم لب پنجره ديدم تو حياط چمباتمه زده داره آسمون رو نگاه مى كنه. بيچاره از اون روزى كه طلاق گرفت و زنيكه ى تيشان فيشانش با اون دختر قرتيش گذاشت رفت كانادا افسردگى گرفت. اين دل بيكارم واسش سوخت. كله ى سحرى يه فنجون قهوه براش درست كردم بردم پايين. يه نگاه بهم كرد و گفت: ببخشيد. من اول صبح قهوه نمى خورم. 
 ولى فنجون رو گذاشتم وسط دست هاى به هم قفل شده ش و گفتم: تو اين هوا مى چسبه. 
يه زهرخندى زد و سر تكون داد. يه هورت از قهوه كشيد و از زنش تعريف كرد. ازدواجش بدون عشق بود. خودش به خاطر اين كه زودتر تشكيل خانواده بده به اولين دخترى كه پدرش نشون كرده بود جواب مثبت داد و دختره هم كه گلوش پيش يكى ديگه گير بود به خاطر فراموش كردن اون عشق لعنتيش به اين چراغ سبز نشون داد. بعد يه سال بچه دار هم شدن ولى زنه ديگه خودش رو گم كرد. هوس كرده بود بره دور دنيا رو بگرده و دخترش رو ببره خارج. آخر سر هم كه كارشون به جدايى كشيد و اين مرد بيچاره تنها موند. ملت هم بيكارن واسه خاطر يه عشق بى سر و ته مو سفيد مى كنن. دنيا كه به آخر نرسيده آخه. خلاصه من فنجون رو از چنگش درآوردم و براش فال گرفتم كه مربع بود. بهش گفتم: توى فالت عشق مى بينم. خبر هاى خوب در راهه. اين كه آخر كارت نيست مرد حسابى. خيلى زود دخترت برمى گرده ايران. زن سابقت هم دست از پا دراز تر به دنبالش. 
خنديد. همه ى حرفهام رو به مسخره گرفت ولى دو هفته بعد، اومد در خونه ام. دست دختر پنج ساله ش هم توى دستاش بود. زنش برگشته بود و به قول خودش پشيمون از گذشته ها. قرار بود باز به هم برگردن و من رو به مراسم عروسى دعوت كرد ولى مگه بى كار بودم از كار و زندگى خودم بزنم برم ازدواج اين دوتا قوچ خوشحال رو ببينم؟ دخترش هم با چشم هاى گرد زغاليش بهم نگاه مى كرد. آخر سر هم كله ى فرفريش رو برد بالا و گفت: بابايى اين كيه؟
موهاى فر و طلاييش چشمم رو گرفته بود و نگاهش مى كردم. من رو ياد چيزى مينداخت كه نمى دونستم چيه ولى صداى مرتيكه حواسم رو پرت كرد كه در جوابش گفت: خانوم همسايه كه اگه دختر خوبى باشى سرنوشتت رو قشنگ مى كنه. 
دختره باز گفت: بابايى سرنوشت چيه؟
پدره نگاهم كرد. من ابرو بالا انداختم و گفتم: ببين بچه جون. سرنوشتت دست من نيست كه واست گل و بلبلش كنم. ولى حرف اين باباييت يا هرچى كه هست اينه كه اگه پيشش بمونى و هركارى مى گه بكنى هيچ وقت توى زندگيت به مشكل بر نمى خورى. 
بعد به پدره گفتم: حالا تا نپرسيده مشكل چيه بزنين به چاك كه هزارتا كار دارم. 
اون هم يه لبخند هاج و واج بهم زد و با دختره كه يه ريز سؤال مى پرسيد رفت. آخرش هم كه خودت ديدى. ازدواج كردن و از اين خراب شده رفتن يه نا كجا آبادى كه فقط خودشون مى دونن. نمى دونم الان با بودن اون مادر ديوونه و پدر داغونش چه زندگى قاراشميشى داره. مرتيكه خيلى ساكت و تو دار بود درست مثل مادر خودم. خب، بريم سر اصل مطلب. كجا بوديم؟ 
همين تپه هاى منفردت. آره دختر. به نفعته كه دست از سر اين پسره كه هر روز بعد از مدرسه مياد دنبالت و تا خونه مى رسونتت بردارى. توى سرنوشتت يه عالمه خطر مى بينم و دوست هاى بد. چطورى اين ملاقه ى كج و كوله رو ديدى؟ نكنه يكى از اون دوست هاى دبيرستانيت كه بنگاه ازدواج داره و كافيه لب تر كنى تا شيش تا پسر واسه ت جور كنه معرفيش كرده؟ به نفعته كه شر درست نكنى و پات رو بكشى بيرون. بهتره تنها باشى تا يه مشت جك و جونور دور خودت جمع كنى. پسرى كه ديدم از قماش پدر خودمه و اگه همين جورى سرت رو بندازى پايين و باهاش برى جلو ته ش عين مادرم خودت رو بدبخت مى كنى. اگه انقدر خونه تنها موندن بيچاره ت كرده خب مثل بچه ى آدميزاد پاشو بيا اين جا. من هر ازگلى رو به خونه م راه نمى دم ولى دارم به تو دارم بفرما مى زنم.  با اين صورت دراز و كمر باريكت من رو ياد گذشته هام ميندازى. اون وقتى كه بچه تر بودم و مادرم از اراذل پشت منقل با يه شربت يخ پذيرايي مى كرد و خودم پشت حياط يواشكى بساطشونو ديد مى زدم. 
چته چرا بغض كردى؟ انقدر عاشق پسره اى؟ نكنه فكر كردى واقعاً تنها عشقشى؟ همين چند روز پيش كه با بابات رفتى دكتر دستت رو نشون بدى ديدم پسره داره كنار يه دختر ديگه داره راه مى ره و مى خنده. رفت همون كافه ى سر خيابون كه با تو مى رفت و خيالش هم راحت بود كه تو نيستى تا ببينيش. با اون هيكل گنده و صداى نكره ش چه قهقهه اى هم مى زد.  كوچه رو گذاشته بود رو سرش. دختره هم بدتر از خودش يه عشوه اى ميومد كه دل من رو هم لرزوند تا ديگه چى برسه به اون پسره. دوتايى يه سيم دراز توى گوششون بود و معلوم نيست چه آهنگ عجق وجقى گوش مى كردن كه اون جورى مثل ديوونه ها مى خنديدن. اين پسرى كه من ديدم لنگه ى اون پسره ست كه بعد از دستگيرى پدرم نجات دادم. اگه پاى همون تپه ازش جدا نمى شدم كه كلاهم پس معركه بود. معلوم نيست امثال اينا دل چندتا دختر رو پودر كردن ريختن زمين با اين وعده هاى تنها عشق بودن يا من چه مى دونم، همين مزخرفاتى كه تحويل مى دن.  
چه چشم هاى قشنگى دارى، الان كه عينكت رو برداشتى ديدم. حيف نيست براى اين پسره ى نكبت آسمون جل گريه كنى؟ خيلى ساله كه از پنجره مى بينمت و برام مثل دخترى بودى كه هيچ وقت نه خواستم و نه تونستم داشته باشم ولى از روزى كه با اون پسره ديدمت دلم مى خواست يه جورى بهت كمك كنم از چاهى كه تا كمر رفتى توش بياى بيرون.   
نگاه كن ببين ساعت چند شد. زودباش برو خونه ت. هوا داره تاريك مى شه. الاناست كه مادر پدرت بيان ببينن نيستى و بفهمن پيش منى كه به يه زن معتاد يا دختر يه مجرم معروفم. اون وقته كه هرچى ديدى از چشم خودت ديدى. تيكه بزرگه ى هردوتامون گوشمونه. برو و انقدر هم آبغوره نگير. پسره ى نى قليون همچين تحفه اى هم نيست. برو به حرف هايى كه زدم فكر كن و ببين چطورى مى تونى خودت رو از شرش خلاص كنى. بعدش بيا برام بگو چى شد. برو. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما