تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پایان زندگی به سبک خواب
نویسنده: آلا چعبی

لرزش بدی در بدنم افتاد دست و پاهایم یخ زده اند برعکس ظاهرم وجودم یخ زده به گمانم دیگر نمی توانم ادامه بدهم هرروز که از خواب بیدار میشوم از خدا می خوام که منو معاف کنه یا لاقل بزاره یکم به حال خودم باشم و آخر عمری آزاد و رها باشم ولی نمیدانم چرا خدا به خواسته ی من گوش نمیکنه خوب منم مثل انسان ها و حیوان ها و … هستم و بازم قلب و … دارم اما به شکل دیگر از نوع خورشید  این اواخر دیگه از همه کفری بودم از آدم ها از گل ها از ابرها از باران از خودم بیشتر هم از ادم ها  این چند سال اخیر از بچه ی آدم بگیر تا اون پیر آدم ها همه از من گله مندند ولی دست من که نیست دیگه چون آخرای عمرمه وجودم آتیش شده البته یه جورایی برمیگرده به خود آدم ها که با این اختراعات و … باعث شدن که گرمای بدنم چند برابر بشه خلاصه دیگه خسته بودم و یک روز که نزدیکای طلوع من بود از خدا خواستم که امروز آخرین روز من باشه اون روز را با هزار مکافاتش گذروندم نزدیکای غروب من بود و باید با آقای ماه شیفت عوض میکردم  از اون بالا به رفت و آمد آدم ها نگاه میکردم و شیفته ی پسر بچه ی کوچکی شدم که با لحن بچگی و قشنگش با پدرو مادر خود حرف میزد که در این حین چیزی شنیدم که باورم نشد اما آن لحظه دوست داشتم از شوق شادی جیغ و فریاد بزنم و از خدای خوبم تشکر کنم یکی از همون آدم ها روزنامه به دست به طرف اون یکی رفت و بهش میگفت که قراره فردا کسوف بشه البته کسوف واژه ی ادم هاست و برای من یعنی تعطیلات .کسوف برای آدم ها و زمینی ها نشونه ی خوبی نیست چون ممکنه در این واقعه  ماه و زمین و خورشید در یک مدار قرار بگیرن و یکی از ان سه نابود بشه البته ناگفته نماند که برای من هم اتفاق خوبی نیست ولی از این بهتره که هروز شاهد کنایه و حرف های آدم ها بهم باشم هرچند من هروز از خدا مرگم را آرزو میکنم حالا چه با کسوف و چه با هرچیز دیگری برایم فرقی نمیکند .  اون شب را از شوق و شادی خواب به چشمام نیومد و تا نیمه های صبح به فکر فردا بودم که بعد از سال ها یک روز استراحت میکنم اما همین که داشتم به فردا فکر میکردم یهو یه دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد و لبخندم ماسید و جاش را به یک اخم کمرنگ داد  نمیدانم دلشوره ام از شادی بود یا از شادی با چاشنی ترس .  نکنه واقعا فردا برام اتفاقی بیفتد شاید من سال ها منتظر چنین روزی بودم ولی الان ته دلم یه حس پشیمونی دارم یه حسی که بهم میگه فردا روز خوبی برام نیست در افکار خودم غرق شده بودم و دست هایم از شدت ترس و دلشوره می لرزیدن افکار باطل را کنار زدم و با خودم گفتم بیخیال بابا تو مگه چند سال منتظر چنین روزی نبودی پس الان چرا خوش حال نیستی؟؟ کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب رفتم با صدای انفجار به خودم امدم دور و اطرافم را دیدم چیزی نبود جز تاریکی مطلق خیلی ترسیدم و با صدای گرفته خدا خدا میکردم که اتفاقی نیفتاده باشه از دور یک روشنایی دیدم به طرف اون روشنایی رفتم چشم هایم تنها حاله ای از روشنایی را میدید چشمانم را باز و بسته کردم کمی دید چشمانم بهتر شد نزدیک و نزدیک تر رفتم این که اقای ماه هست قدمی جلو رفتم و ازش دلیل این صدارا پرسیدم آقای ماه با چشمان اشکی لحظه ای در چشمان نگران من خیره موند و آب دهانش را قورت دادو گفت زمین منفجر شد و به این زودی هم ما نابود خواهیم شد با ترس گفتم یعنی چی؟ خوب ما چرا باید نابود بشیم!! ماه گفت اخه قانون اینه اگر زمین نباشد منو توبرای چی باشیم  زمین که نیست یعنی پایان دنیا که همان قیامت هست با خودم گفتم یعنی قیامت شده  به یک باره تمام وجودم آتیش گرفت و متلاشی شدم و چشمانم فرصت دیدن را ازم دریغ کردن و …. از خواب پریدم اطرافم را دیدم همه چی سر جایش بود عرق روی پیشوتیم که از شدت کابووس بود را پاک کردم و لبخند زدم و از خداتشکر کردم که این یک خواب بود و واقعیت محض نبود که اگر واقعیت بود چه واقعیت تلخی…》》》

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سلام وقت تون بخیر
    من نمی دونم چند سالتونه که بخوام بر اساس ش قضاوت کنم به هرحال نکته یا نکته هایی که به ذهنم میاد میگم
    – یکی این که سعی کنید در کل داستان با یک ادبیات صحبت کنید، یا محاوره ای یا کتابی [معیار]
    – دوم این که از علائم نگارشی و نقطه سرخط استفاده کنید و گرنه خواننده سر سام می گیره
    – سوم من نمی دونم جامعۀ هدف تون کی بوده ولی به نظرم داستان برای بچه ها و نوجوان نوشته شده تا بزرگسال
    – چهارم که این که به فکر شوک وارد کردن به مخاطب بودید ، ایده ی خوبی بود

    • آلا چعبی گفت:

      ممنون از نظرتتون
      بله دقیقا اشکال من در داستان نوشتن در نوع ادبیات هست
      و امیدوارم این مشکلم به زودی‌حل بشه