تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خانه‌ی امید
نویسنده: مصیماه

  • به خانه که نگاه می‌کردم، همان خانه بود. ولی من دیگر آن را ویرانه و کلنگی نمی‌دیدمش. با اینکه نسبت به آن روزها قدیمی‌تر شده بود. حتا گچ گوشه‌های از سقف و دیوار کنده و ریخته شده بود. آقاجانم لکه‌ی سقف را که دیگر خیلی تو چشم بود با یک مشت گچ با دست خودش پر کرده بود و جای انگشتانش بر روی آن مشخص بود. رنگ دیوارها هم کدر و کثیف شده بود. کلیت خانه هم که یک خانه‌ی پنجاه ساله‌ی قدیمی بود با وسایلی که همه زهوارشان دررفته بود.
    چقدر سخت به یادم می‌آمد که ده سال پیش راه می‌رفتم و به زمین و زمان بد وبیراه می‌گفتم‌.
    _ تاکی باید تو این خراب شده بمونیم؟ خود خونه یه درده، این محله‌ی بی‌فرهنگ و دورافتاده صد درد. نه.. شما نمی‌خواید.. اگه بخواید می‌تونید زیرقیمتم شده بفروشیدش.. کی گفته؟ خوبم مشتری هست. آره! بازار فقط برا خونه‌ی ما راکد شده! تا این سن رسیدیم حسرت موندیم ماهم مثل بقیه دوستامون رو دعوت کنیم خونه‌. حالا هم که میگید شوهر کن. تو این خونه خواستگار بیاد؟ دیگه برا آدم شخصیت می‌مونه؟ بیان بشین کف زمین، ترک‌های دیوار و بشمارن؟ یه دست مبل چیه؟ یه دست مبل! اون و نمی‌خرید شما…
    شاید تا حدی حق داشتم. در خانواده ‌ی ما نه پدر و نه‌مادرم هیچ کدام، نه اهل رقابت بودند نه چشم و هم چشمی. چیزهایی که من را آزار می‌داد برایشان عجیب بود. با جملاتی کوتاه و مظلومانه جوابم را می‌دادند که سعی کنند قانعم کنند. ولی من این درد را مثل وسایل شخصی‌ام به خودم چسبانده و همه جا می‌بردم. در دانشگاه رنج می‌کشیدم وقتی از خرید بدمی‌گشتم از اینکه تاکسی‌های محله‌مان را سوار شوم خجالت می‌کشیدم‌. به مهمانی‌های دوستانم نمی‌رفتم که مبادا کسی بخواهد به خانه‌ی ما بیاید. ولی خب ازدواج چیز دیگری بود. یک‌ ضرورت بود که باید انجام می‌شد. در جلسه‌ی خواستگاری هم خجالت کشیدم. از این که روی زمین کنار هم روی دو زانو نشسته بودیم. از اینکه اتاق خواب‌مان انقدر برایم ازاردهنده بود که توی حیاط حرف‌های دونفره‌مان را زدیم. حس می‌کردم دارم از آن ” خراب شده ” فرار می ‌کنم و رها می‌شوم.
    زندگی ساده‌ی خودمان شروع شد، مثل همه‌ی زوج‌های هم‌سطح خودمان مستاجر بودیم. مثل همه‌ی خانواده های هم سطح خودمان کمی دخالت‌های خانواده‌ی شوهر برایمان مشکل‌ساز می‌شد. اما من بنایم را گذاشته بودم که تلاش کنم و خانه‌ی رویایی‌ام را بسازم. در کنار اختلافات و دخالت‌های خانواده‌ی شوهرم، در کنار سردی و بی‌توجهی شوهرم، من فقط به یک چیز فکر می‌کردم. ساختن خانه. هروقت که از مشکلات زندگی طاقتم طاق می‌شد و به پایان دادن به آن فکر می‌کردم، با دیدن وسایل خانه‌ام بغض گلویم را فشار می‌داد. آه که در خرید جهیزیه چقدر با مادرم خیابان‌ها را گشته بودیم که رنگ رومیزی با تابلوی بالای سرش ست باشد. چقدر با دست خالی وسایل را داده بودیم سفارشی بسازند، تا دقیقا مطابق میلم باشد. بعد از ازدواج هم که پابه‌پای شوهرم کار می‌کردم. خانه‌ی بزرگی را بعد از کلی گشتن و وسواس، خریدیم. وسایل را با سلیقه چیدیم. برخی را عوض کردیم. چیزهایی را اضافه کردیم. انصافا خانه‌ی زیبایی شده بود. هرکس وارد آن می‌شد مثل یک گالری تمام خانه را تماشا می‌کرد. حالا که از ساختن خانه فارغ شده بودم، حالا که خودم همه را دور خودم جمع می‌کردم و حتا دوستانم درخواست می‌کردند مهمانی‌شان در خانه‌ی من بگیرند. ولی اختلافات تمام نشده بود‌. مهری در خانه نبود. این زخم کودکی که خودم هم همیشه آن را خراشیده بودم و تازه نگهش داشته بودم چنان من را به خود مشغول کرده بود که از اصل زندگی غافل مانده بودم. یکهو که به خودم آمدم، خودم را زیر بار بی‌احترامی‌ها و نادیده گرفتن‌های خانواده‌ی شوهر دیدم. شوهرم را دور از خود و بی وفا دریافتم. چندسالی هم در قصر کوچکی که ساخته بودم برای ساختن زندگی جان کندم. به جان دریافتم که خانه این آجرها و سیمان ها و مبل و فرش و صندلی‌ها نیست، آن حسی است که در این‌ها جریان دارد‌. که در خانه‌ای که ما ساختیم این حس کم بود.
    و با این شکست، که به خانه‌ی پدری‌ام برگشتم، دیگر ترک‌های سقف و فروریختگی گچکاری ها و کهنگی فرش‌ها را نمی‌دیدم. سادگی و آرامش این خانه که همه‌ی فامیل را به آن دعوت می‌کرد قلبم را آرام می‌کرد.
    آنقدر که درد از دست دادن خانه و زندگی و خانواده ‌‌ام را آرام می‌کرد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی مجد گفت:

    وقتی دبیر شیمی مون آقای روموک کلاس پنجم دبیرستان صمصامی با پنج تا بچه از خانمش جدا شد ، که مثل بمب تو دبیرستان و حتی اراک صدا داد ، نفهمیدم چرا ، غیر قابل باور بود ،
    وقتی توی زندگی اومدم ، بارها و بار ها یاد روموک افتادم ،
    متاسفانه درست نمی شود ، چون راه درست زندگی کردن را نیاموخته ایم و نخواهیم آموخت ،
    البته فرصت آموزش هم نداشته ایم ،
    ازدواج با قلم بهترین راهکار است ،
    پیروز باشید و ماندگار

  2. پرستو انصاری گفت:

    داستان جالبی بود
    خیلی خوب و جذب کننده شروع شده بود و ایده‌ی خیلی جالب و پر حرفی هم داشت.
    فقط به نظرم خیلی زود و ناگهانی تموم شده بود و پایانش اگه با یه ماجرا یا اتفاق گره میخورد جذاب تر هم میشد.
    خسته نباشید