تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رویای غیر ممکن
نویسنده: زهرا سجادی

به نام خدا

همیشه توی مدرسه تنها بودم نمی دونم مشکل از من بود یا بقیه.همیشه سعی میکردم که به خودم بگم مشکل از بقیه هست ولی اخه تا کی؟!
سال جدید ، آدم های جدید و شروعی جدید ولی هیچ کدوم از این ها فرقی به حال من نداشت هر سال جایزه تنها ترین فرد سال رو از آن خودم میکردم.
هر بار هم میخواستم به این تنهایی عادت کنم کسانی رو می دیدم که با هم دیگه بیرون میرفتن ، خرید میکردن و وقت می‌گذراندند ، همه آنها چیزی رو داشتن که من هیچ وقت نداشته ام و هیچ وقت ام تجربه نکرده ام ، آنها کسی رو داشتن که بهش می گفتن(دوست) کسی که توی همه سختی ها و خوشی ها پیششون بود کسی که همه راز ها و درد و دل هاشون و بهش می گفتن کسی که براشون حکم خواهر رو داشت کسی که من هیچ وقت نداشته ام .
روز ها به این فکر میکردم که اگه جای یکی از اون ها بودم چه اتفاقی می افتاد!
ساعت می نشستم و خیال پردازی میکردم و بعد از چند ثانیه یادم می افتاد که تمام این رویا ها و خیال ها پوچ و توخالی هستند.
دیگه سال جدید رو دوست نداشتم ، مدرسه رو دوست نداشتم ، دوست نداشتم جایی برم که بزرگترین حسرت های زندگیم جلویم از این ور به انور میروند با همه این ها خواستم فرصتی دوباره به خودم بدم تا شاید به آرزو ی غیر ممکنم برسم.
امروز یک روز جدید از یک سال جدید بود پس:
مثل همیشه آماده شدم و با سرویس به مدرسه رفتم
مثل همیشه نیمکت آخر نشستم و
مثل همیشه با حسرت به آدم های اطرافم نگاه کردم
در طول کل کلاس خیال پردازی میکردم تا این که صدای زنگ رو شنیدم و بچه های که به سمت در هجوم میبردن.کم کم داشتم ناامید میشدم که یکهو دختری کنارم نشست و گفت:(سلام من آوا هستم تازه به این مدرسه اومد ، گفتم شاید دوست داشته باشی باهم بریم بیرون و مدرسه رو بهم نشون بدی.)
نمی دونم شما اسم این رو چی بگذارید ولی من اسمش رو می ذارم شروع یک دوستی!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما