تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پدرم که هر روز کتاب هایم را می خورد …
نویسنده: مهدی کرامتی

پدرم از دیروز شروع کرد به خوردن کتاب های من. صبح که از خواب برخواستم، چشم هایم را کمی مالیدم و دیدم که کنار قفسۀ کتاب هایم نشسته و کتاب می خورد. پاهایش را باز کرده بود و کتاب را مثل طعمه ای جلوی خودش قرار داده بود. صفحه به صفحه کاغذها را می کند و می جوید.

خیلی وقت بود که کتاب نخوانده بودم و نخریده بودم، امّا چند قفسه ی پر کتاب داشتم. این کتاب ها را آن موقعی خریده بودم که پول داشتم، امّا عقل نداشتم. خلاصه، از این که بابا سرگرمی تازه ای پیدا کرده، خوشحال هم شدم.

 همین طور که آماده می شدم، رفتم بالای سرش و گفتم

+ سلام ، بابا داری چی کار می کنی ؟

بابا، بدون این که از خوردن دست بکشد گفت

دارمم.. کل …مه می خورم، خیل…ی خوشمزه است، نمی خوری ؟ کلمه، کلمه …

و شروع کرد پشت سرِ هم می گفت “کلمه”

از درب خانه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم و به سمت محل کارم رانندگی می کردم که در راه، نگاهم به تنها مغازه ای در شهر افتاد که کتاب می فروخت. تا به امروز که بابا کتاب هایم را بخورد به این مغازه نگاه نکرده بودم. روی مغازه زده بود

“تخفیف ویژه نصف قیمت”

اما مغازه خلوت بود.

سر راه چند بار، ماشین برای دعوا و بگومگوهای خیابانی متوقف شد -مثل همیشه- . من کاری به فحش های رکیک و زد و خوردهایشان نداشتم، با این حال، در گیرو دار دعوا یکی شان به ماشین من ضربه زد. از ماشین بیرون آمدم و بدون توجه به کودکی که کمی آن طرف تر ایستاده بود و مرا نگاه می کرد، مشت محکمی در دهانِ همان مرد زدم و درگیری ام آنجا، باعث معطلی بیشتری شد.

عصر که به خانه بر می گشتم، دیدم بابا چندین جلد کتاب از همسایه گرفته و همین طور که آن ها را به خانه می برد، کاغذهای کتاب رویی را می کَنَد و می خورد. می خواستم کتاب ها را از دست اش بگیرم و کمک اش کنم امّا کتاب ها را محکم چسبیده بود و گفت

وللم کن ..

نزدیک خانه که شدیم، چند بچه بابا را مسخره می کردن و می گفتند

– بچه هااا این مردَرو دیووونس !

من که عصبانی شده بودم گفتم

+ خفه شید برید توله سگا !

یکی از بچه ها که از بقیه بزرگتر به نظر می رسید، گفت

دیوونه ها کتاب می خونن ولی نمی دونم اونایی که کتاب می خورن چیَن ؟!! شاید الاغن !

من سنگی را برداشتم و به طرف آن ها پرتاب کردم. تیرم به خطا رفت 

این بار پسرک چیزی را گفت و پا به فرار گذاشت

+ ببخشید حتی الاغم کتاب نمی خوره! هیچ کی آشغال نمی خوره!

به داخل خانه رفتیم. بابا یک جلد کتاب را کامل خورده بود و همچنان ۲۰۰۰ کتاب در قفسه داشتم. با لحنی سرزنش گرانه به او گفتم

+ بابا ما که این همه کتاب این جا داریم، چرا رفتی از همسایه کتاب گرفتی ؟

بابا که کماکان ادامه می داد و به قول خودش کلمه می خورد گفت

– عِ وِلَم کن … عِ … وِل .. وِلَم نمی کنه ..

صاف تو صورت اش نگاه کردم و این بار محکم تر گفتم

+ بابا با توئم !!

بابا که اندکی ترسیده بود و شکل ابروهایش نشان می داد که نگران شده گفت

– تقصیرِ من نن نیست ، اون .. اونم می خواد بخوره … کلمه … بخوره ! منم چند تا … کتاب بررر دم .. که بخوره ..

حرف اش را خیلی جدی نگرفتم و گفتم که حتما از ترس داستانی ساخته است. بابا را همان جا رها کردم و لباس هایم را از تن درآوردم و یک فنجان قهوه دم کردم. فنجان را که برای نوشیدن بالا آوردم، صدای زنگ خانه درآمد.

رفتم که درب را باز کنم که دیدم در باز است و بابا سه چهار کتاب را به سمت در می آورد. سریع جلوی بابا رفتم و گفتم

+ بابا چی کار داری می کنی ؟

همسایۀ رو به رویی مان جلوی درب ایستاده بود و به من سلامی داد. جواب اش را دادم.

بابا گفت

– خانومِ شِرمَن می … میی .. خواد کلم..ه بخوره … اومده ..

حرف اش را قطع کردم و به خانوم شِرمَن که با چشمانی ذوق زده نگاه می کرد، نگاهی کردم. طوری برخورد می کردند که انگار که رفتار من متفاوت و عجیب است. کنار رفتم. بابا کتاب ها را به خانوم شِرمَن داد و درب را بست.

به بابا گفتم

+ اگه می خوای کلمه بخوری، فقط خودت بخور، به کسی نده

بابا که معمولا این طور جواب نمی داد گفت

– تو که … کاری با این کتابا نداری … اینا هم که قیمتی ندارن … بزار ما بخوریمشون دیگه ..

لحن اش مظلومانه و حرف اش منطقی بود.

یک ماه گذشت. دو سوّم کتاب هایم کم شده بود. تمام محله می آمدند و کتاب می بردند تا بخورند. صبح که با ماشین به محل کار می رفتم، دیدم که مغازۀ کتاب فروشی بسیار شلوغ است. مردم بلافاصله بعد از بیرون آمدن از مغازه شروع به خوردن می کردند. هیچ دعوای خیابانی باعثِ توقف ماشین نشد و سرِوقت به اداره رسیدم.

غروب که به خانه برگشتم دیدم که بابا همراه بچه هایی که مسخره اش می کردند، نشسته و کتاب و آب پرتغال می خورد. بی توجه به او به داخل خانه رفتم و پای تلوزیون نشستم.

بابا آمد داخل خانه و رو به روی من ایستاد و گفت

کلمه بیاورم ؟ می خوری ؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. No_one گفت:

    داستانتونو مطالعه کردم شروع خیلی خوبی داشتید و روند داستان هم جذاب بود طوری که هی دوس داشتم به خوندن ادامه بدم …مفهوم داستان هم خیلی زیرکانه گنجانده شده بود… ولی این همه تغییری که توی پایان داستان به خاطر کتاب به وجود اومد میتونست کمتر باشه👍در کل خوب بود دست مریزاد

  2. میم.جیم گفت:

    پیام رو نفهمیدم، یعنی منظور از کلمه خوردن را
    توی پیاما خوندم که منظورت عمیق خوندن کتابه، خب اولا که پیام واضح نیست، ثانیا پیام مشکل داره، چون که صرف کتاب خوندن باعث رشد فرهنگ میشه و حالا تاکید روی عمیق خوندن نمیدونم چی بود، و اینکه این جامعه ای که نوشتی از دو حال خارج نیست، یا کتاب میخونن ولی عمیق نه یا کتاب نمیخونن کلا (که این دومی جامعه ی ماست) اگه کتاب میخونن ولی عمیق نه این رو توی داستان نیاوردی اگه منظورت اینه که اصلا کتاب نمیخونن که ظاهرا همینه باید در مرحله اول اونا رو کتابخون کنی بعد روی عمق تاکید کنی
    – ایده بامزه و جذاب بود. حتی قبل از شروع صرف عنوان جذابیت برای شروع رو داره و ادامه هم که میدی بامزگیش رو از دست نمیده
    – همون اول که یک مسیری رو میره کتابفروشی با تخفیف رو میبینه بعد در ادامه دعوا میشه یک کم گنگه، چون معلوم نیست داره برمیگرده دعوا میکنه، قبلش دعوا کرده، بعدش دعوا کرده
    – علت میل ناگهانی پدر و کم کم سرایت این میل دلیلی نداشت. یعنی یهویی بی دلیل
    – چرا بابا رفت از همسایه کتاب گرفت؟
    -ظاهرا داستان توی خارج ایران اتفاق میفته ولی تا اونجایی که گفت خانوم شرمن، من تصورم ایران بود
    – یک ماه گذشت کل محله تغذیه میکنن فقط دو سوم کتابا تموم شده، اون هم با اون ولعی که کتاب رو میخوردن؟ مثلا باید دو سوم کتابخونه شهر تموم میشده

    • -درباره ی پیامش خانوم مودی هم تذکر دادن که باعث میشه رعایت کنم ممنون.
      – درباره ی این که گفتی پیام مشکل داره به هیچ وجه قبول ندارم، چون که ما قراره تو داستان ، داستان بنویسم ، اثر استقرایی نمی نویسم که همه ی علل رشد فرهنگ رو بیارم ، هنرمند نهایتا توی داستان یک علت جزئی رو مطرح می کنه همین …
      – داستان داره یک دوره ی اخرالزمانی رو روایت می کنه که کتاب ها بالکل فراموش شدن و پدر نماد یک منجیه در حقیقت، یک ادمی که مال دوران گذشته است و داره ویرانی الان رو می بینه در نتیجه شروع می کنه به انقلاب
      -اون جا هم گفتی گنگه به نظرم گنگ نیست چون گفتم داره میره سر کار، تو راه دعواش میشه – دقیق تر بخون – و بعدشم گفتم برگشت خونه.
      – در ثانی خیلی از اتفاقات رو نویسنده تصمیم می گیره دلیل ش رو نگه.
      – بابا نرفت از همسایه کتاب بگیره !! – دارم به این نتیجه می رسم اصلا درست داستان رو نخوندی ! –
      – کتاب رو به عنوان میان وعده می خوردن نه شب و روز ! بعدشم همسایه ها میومدن میگرفتن دیگه ، محله میشه نهایت ۱۰ تا خونه ی اطراف.

  3. z.annabestany گفت:

    و البته دو جور برداشت میشد کرد از داستانتون و این زیبا بود

  4. z.annabestany گفت:

    جالب بود ولی یه مشکلی داشت کلمه رکیک داشت و کسی که این همه کتاب داره احتمالا نباید دیر تر از کوره در بره ؟؟

  5. کوثرمودی گفت:

    این مفهوم‌دور شدن از کتاب و بی ارزش شدنش رو جالب نشون داده بودی👌🌱🧡🌻

  6. فاطمه طهماسبی گفت:

    موضوع جالبی بود فقط نفهمیدم منظور از خوردن کتاب و کلمه چیه؟ 🤔

  7. آلا چعبی گفت:

    قشنگ نوشتی

  8. رآمتین گفت:

    بازم یک سوپرایز دیگه 😍

  9. ناهید یوسف زاده گفت:

    زیبا بود وسوژه ی نویی داشت.چه شیر توشیری شده بود خوب از عهده اش بر امده بودید .موفق باشی

  10. ا.نواب گفت:

    موفق باشین
    بسیار روان و جذاب

  11. سمیه کریمی گفت:

    بسیار لذت بردم ..ایده بکری بود .موفق باشید .🌷🌷

  12. ...Barooon... گفت:

    من هیچ…من نگاه…من هم دلم میخاد ازاون کلمه ها بخورم😜😜😜