تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خستگی عقربه ها
نویسنده: محسن میرزایی ثانی

خستگی عقربه ها:
ساعت روی دیوار  یازده و سی دقیقه ظهر  را نشان می‌دهد. سه نفر  از زندانیان با لباس هایی آزاد و راحت، لباس هایی آنقدر راحت که شاید تنها بتوان آن ها را  در کنار سواحل دریاهای آزاد و فقط برتن شناگران آن دریاها دید وارد بزرگترین سالن زندان شدند اولین نفری که ازهمه جلو تر ایستاده بود از سر جایش کمی جلو تر آمد و بلند گفت:((برنده بازی حکم امروز، برنده کلکسیون ساعت های داش سی سیه)) 
نفر کنار دست او هم کمی جلو آمد و ادامه داد:((داش سی سی امروز حاکمه و حکم میکنه و ساعتاشو به برنده ها هدیه میکنه، همه‌تون می‌دونید عمرساعت های داش سی سی ۱۰ ساله است یعنی مستی ساعت های داش سی سی می‌تونه یک ساعت این زندان رو۱۰ ساعت کنه  و ۱۰ ساعتش رو  یک ساعت کنه)) 
نفر سوم در همان جا که ایستاده بود اضافه کرد:((این ساعت ها هرکدومشون طی ده سال حبس، با هزار رشوه و دم اینو اونو دیدن وارد این سلول شدند از مارک های سوئیسی و ژاپنی گرفته تا چینی و وطنی، همشون  یعنی کلکسیون ساعتهای داش سی سی متعلق به برندگان بازی حکم امروزه وبه حکم حاکم تمام سلول های این زندون همه‌ی دست های بازی امروز حکم‌شون دله)) 
با کنار زدن سه خبر رسان داش سی سی به همراه مرد کوتوله‌ای که صندوق چوبی بزرگ پر از ساعتی را روی دستش داشت وارد شد و گفت:
((نه اینکه من از گشنیز و پیک بدم بیاد ولی امروز از دست های پر دل  بیشتر خوش میاد، امروز  هرکی دستش ازدل پُرتر باشه و برگ های آسش دل باشه می‌تونه بادل های تو دستش کاری کنه تا ساعت های بسته به دل وجون من رو تا آخرین ساعات امروز مال خودش کنه )) 
همه‌ی زندانیان خوب می‌دانستند که کلکسیون ساعت های داش سی سی گران بها ترین کالای موجود درون ساختمان آنجاست، بازی کردن کمترین کاری‌ست که آنها حاضر به انجامش هستند  زندانیان برای بدست آوردن این گنجینه حتی حاضرند در میدان نبردی بزرگ و خونین مانند گلادیاتوری برای هریک از آن ساعت ها جان بدهند. 
این کلکسیون گران بهای دست نیافتنی در بین زندانیان معروف به ساعت های عمرجاودانه بود در آنجا هیچ کس هرگز فکرش را نمی‌کرد روزی دادش سی سی اینگونه آنهارا به تاراج گذارد. 
سه نفر مرد خبررسان ورق های بازی را بین هم سلولی هایشان تقسیم کردند تمام زندانیان به قواعد بازی آگاه بودند و حاکمیت دادش سی سی در همه‌ی دست ها را قبول کرده بودند. 
داش سی سی روی سکوی سنگی سردی در انتهای سالن نشست او از آنجا همه‌ی زندانیان را زیر نظر گرفت و به سه نفر از یارانش توصیه اکید کرد که از هر گونه تقلب جلوگیری کنند. 
ساعت روی دیوار دو بعد از ظهر را نشان می‌داد که تمام ورق ها بین زندانیان تقسیم شده بود و همه‌ی آنها آماده شروع بازی بودند ولی هنوز اجازه  صادر نشده بود و کل زندان در انتظار به سر می‌بردند. 
مرد کوتاه قدی که در کنار داش سی سی بر روی زمین نشسته بود و درحالی که ساعت های درون جعبه را بیرون می‌کشید و بادقت زیادی هر یک از آنها را تمیز می‌کرد و برقی بر صفحات گران قیمت آنها می‌انداخت رو به داش سی سی کرد و گفت :((داش سی سی، زودتر اجازه شروع بازی رو بده تا ببینی چطور این آدم ها برای بدست آوردن دل به جون هم می افتند و چه جور تقلب بازاری بین شون به راه می افته)) 
داش سی سی که به تنها ساعت خارج جعبه که به مچ دست راستش بسته بود زل زده بود و گذر ثانیه هایش را بلند می‌شمرد رو به فانتا کوتول  کرد و گفت:(( فانتاکوتول تو میدونی چرا هیچ حیوونی چندی ساعت براش مهم نیست؟؟
چرا هیچ وقت برای هیچ کدومشون دیرشدن یا زود رسیدن مهم نیست؟ چرا هیچ وقت خوابو بیداری ها‌شون مربوط به ساعت ها نیست؟ چراهیچ وقت بین حیوونا هیچ ساعتی برای بیدارشدن کوک نیست؟؟)) 
فانتا کوتول از سوالات داش سی سی چیزی متوجه نشد ولی فقط بخاطر اینکه در زندان این قانون وجود داشت که هیچ وقت نباید سوالات داش سی سی یا دستورات او بی جواب بمونه پاسخ داد :((خوب  شاید اونا خودشون رو با زمانه وفق دادند)) 
داش سی سی ادامه داد:((می‌دونی فانتا کوتول تعداد ساعت هایی که داری یکی یکی تمیزشون میکنی  به اندازه  تک تک  زندونی هایی ست که تو در ذهنت مجرم خطاب شون می‌کنی 
میدونی فانتا کوتول روسای این زندان ثانیه ها رو خسته می‌کنند ثانیه ها رو نفس بریده می‌کنند
اینقدر جلوی حرکت شون رو می‌گیرند تا تک تک خطاهات جلوی چشمات برای رژه رفتن آرایش نظامی می‌گیرند
می‌دونی فانتا کوتول، بازی حکم من ده ساله بود ده سال ساعت هام رو از این دست به اون دست کردم و عقب جلو کردم و دلم رو خوش به ترحم دل قاضی وحاکم کردم
می‌دونی فانتا کوتول، وقتی منتظری انگار تو دنیا فقط عقربه های ساعت رو داری، وقتی خبر خوب یا بدی در راه داری تنها التماس به حرکت سریع یا کند ساعت ها رو داری، ولی اگر خبری از خوب و بدی انتظارت نداشتی دیگه نمیتونی التماسی به ساعت ها داشته باشی، دلت میخواد اونقدر ساعت داشته باشی که شاید حرکت  یکشون اونجوری باشه که دلت میخوادباشه ولی وقتی حرف از اعدام درمون باشه دیگه نمیدونی دلت چی میخواد اگه آمادگی مرگ رو نداشته باشه دلت میخواد تا آخر عمر زندونی باشی واگه خسته از زندون باشی دلت یک خواب راحت میخواد که کوک ساعتش تا ابد  خاموش باشه))
داش سی سی سخنرانی اش را با ‌شنیدن صدای کوک ساعت در دستش قطع کرد و دستور شروع مسابقه را صادر کرد به محض شروع بازی، درگیری های کوچکی بین زندانی ها شکل گرفت عده ای به فکر تقلب و عده ای هم دست به دامان شانس و دعا شده بودند، همه‌ی آنها در رویاهایشان یکی از ساعت های عمر جاودان را در دست داشتند. 
چیزی از شروع بازی نگذشته بود ولی کار تمیز کردن و  راه اندازی مجدد همه‌ی ساعت هام تمام شده بود که دو افسر ارشد زندان به همراه پنج سرباز از در اصلی وارد سالن شدند با ورود آنها هیچ کدام از زندانیان دست از بازی نکشیدند برای  آنها هیچ مجازات یا تنبیهی در قبال به دست آوردن یکی از ساعت های عمر جاودان اهمیت نداشت ولی با صدای افسر ارشد که اسم داش سی سی را بلند فریاد زد توجه همه جلب شد، افسر میگفت حاکم‌شان برای رفتن احضار شده است و برای بازیکنان که همگی بهت زده شده بودند زمان دقیق اجرای حکم اعدام حاکم‌شان را اعلام می‌کرد.
زندانیان به حاکم‌شان چشم دوخته بودند، حاکم از روی سکوی سنگی سردش بلند شد و حرفی را  در گوش فانتا کوتول زمزمه کرد، او به فانتا کوتول گفت:((ده سال پیش به دخترم قول داده بودم که آخرین بارم باشه، اون روز قرار نبود گیر بی افتم اصلا قرار نبود اینجوری بشه، فانتا کوتول من تو رو از همه‌ی زندونی های اینجا بیشر دوست دارم  پس باید بهت یک قولی بدم، بهت قول میدم این آخرین ملاقات‌مون نباشه))
ساعت روی دیوار دوازده ظهر روز بعد را نشان میدهد، هیچ کدام از زندانیان مشکی نپوشیده اند آنها لباس های دلخواه خودشان را برتن دارند حتی عده ای از آنها لباس زیادی برتن ندارند ولی چه آزادترین آنها و چه پوشیده ترین‌شان به مچ دست راست خود ساعتی دارند که عقربه های‌شان ساعت ۳صبح همان روز را نشان میدهد. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. آنیتا گفت:

    سخت ترین داستانی بود که تو دوره خوندم.
    از خودم ناامید شدم که هیچی متوجه نشدم.😉

  2. آنیتا گفت:

    سرم صوت کشید
    اخه چرا اینقد سخت نوشتین.

    داستان معمایی رو هیچوقت درک نکردم.
    لحن داش مشتییش خوب بودولی
    حال و هوای زندانهای آمریکایی رو داشت!
    یعنی داش سی سی اعدام نشد چون ساعت ها درست نبودن؟
    ولی اختلاف ساعت رو متوجه نشدم.

    همه چی قاطی شد.

    کمک

    • محسن میرزایی ثانی گفت:

      ممنون که وقت گذاشتید و ببخشید که باعث سوت کشیدن شدم 🙏😁
      آره شاید سخت نوشتم
      ولی ایده خیلی ساده ای داشت، اینجوری بود که یکی از قدیمی های زندان قبل از اعدام مسابقه ای رو ترتیب میده تا ساعت های گران بهاشو بین زندانی ها تقسیم کنه، ولی مسابقه واقعی نیست چون ساعت ها به تعداد تمام زندانی ها بوده…
      و آخرش اعدامش میکنن و همه‌ی زندانی ساعاتاشون راس ساعتی که داش سی سی اعدام میشه خاموش میکنن

      • آنیتا گفت:

        شما که گفتین ربط دادم ولی موقع خوندن نتونستم واقعی نبودن مسابقه رو از تعداد ساعتها کشف کنم.

        آخرش عالی بود اینجا رو قبول دارم سوتی دادم.
        آقای محترم یه کم خواننده رو مراعات کن. 😉سخته سخت
        ولی با مهارت نوشتین

        • محسن میرزایی ثانی گفت:

          بله چشم سعی میکنم روان تر بنویسم😊👍
          در کل که تمام داستانام نیاز به ویرایش اساسی داره تا روان تر بشن…
          بازم ممنون از توجه‌ تون🙏🙏🌹🌹