تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جشن پیله
نویسنده: محمد گلشنی جم

دود سیگار اون رو در مِه غلیظ محو کرده بود، افکارش مغشوش و در هم تنیده بود و دستاش از عصبانیت رعشه داشت!

همیشه تنها هم دمش در تنهایی یا زمانی که غرق در شور و عشق می‌شد سازش بود، حالا هم که دیواری کوتاه‌تر از اون پیدا نمیکرد، مضراب‌ها هر لحظه سنگین و سنگین‌تر و با هر ضربه نوای ناکوک‌تری از سازش به گوش می‌رسید، دستش رو بلند کرد و به سیم کوبید دنگ!

سیم پاره شد!

باز هم به ادامه داد، دنگ دنگ دنگ

تمام سیم‌هاش برید.

 بغض سه‌تار ترکید.

 قهر سه‌تار شروع شد.

زمان جدایی سه‌تار رسید.

مرد تنهاترین.
مرد بی‌کس‌ترین.
مرد مرد نبود!

فقط مریم نبود که اون رو ترک کرده بود

الان فهمید که …

سر به دسته سه‌تار گذاشت، نکنه سیم‌های قلب اون رو هم بریدم!

نکنه مضراب‌هام، نکنه سیم اول؟ نکنه …؟

بهت!

زمانی که خشم و عصبانیت جای خودشو به بهت میده، ابروهای گره خوردش میافته و حسرت دار میشه!

شب به نیمه نزدیک شده‌ بود و پیشانیش همچون پیشانی اهل راز و نیاز، قرمزیه ماهی تنگ رو به خودش  گرفته بود!

قیافه حق به جانب مُرد!

دسته سه‌تار رغبت داشت که دوباره شانه خالی کنه!

اما مرد تگیه گاه‌ نداشت!

مرد تنهاترین!

مرد بی‌کس ترین!
مرد دیگه اون مرد نبود!

پس باید جشن بگیریم!

آدمیزاده دیگه! زمانی که تا لبه مرگ و سقوط میره و نمی‌میره اونجاییه که انگار روح و روانش کِش میاد!

 همونجاست که میمره و زنده میشه!

آره باید جشن بگیریم

اگه الان پیله بپیچه به خودش!

سه‌تار رو برداشت و دستی به سرو روش کشید، رطوبت زیاد براش خوب نیست ولی جلوی اشکاشو نمیتونست بگیره و چیلیک چیلیک می‌افتاد روی سه تار، پاشد چنتا سیم آورد و یک کوک گرفت، بوسید و گذاشت رو طاقچه!

 ولی الان وقتش نیست! تا دلش دل نشه، تا پروانه نشه!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما