تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

پاکت نامه های قرمز
نویسنده: Nastaran

علی با سرعت از اتوبوس پیاده شد. قدم هایش را تند تر کرد. ساعت ۸ :۵۵ دقیقه صبح روز یکشنبه بود.
راس ساعت ۹ وارد دفتر شد‌. با سرعت هر چه تمام تر، به سمت کمد نامه ها رفت. برنامه روز را چک کرد. نامه های کمد ۷ و ۸ و ۹ را ، او باید میرساند. بی هیچ درنگی در کمد ۸ را باز کرد. نامه ها را تکانی داد و آن پاکت نامه ی قرمز را بیرون آورد. به سرعت بازش کرد و شروع کرد به خواندن…
از یکماه پیش این کار را شروع کرده بود. نامه هایی با پاکت های قرمز از ۲ ماه پیش، هر یکشنبه درون کمد شماره ۸ دیده میشد . به آدرس خیابان نهم ، هتل آزادی، اتاق شماره ۱۰۷.
یکماه اول بدون هیچ توجهی نامه ها را میبرد و میرساند. اما از هفته چهارم، موضوع توجهش را جلب کرد. هفته قبل تا نامه را از زیر در به داخل فرستاده بود، خانمی در را باز کرده بود. خانمی با ظاهری زیبا و صدایی آرام. از علی درباره فرستنده نامه پرسیده بود. علی گفته بود چیزی نمی داند… خانم هم تشکر کرده بود و رفته بود.
هفته ی چهارم، علی نامه را از زیر در به داخل فرستاد. اما چند لحظه بعد، مردی با هیکلی درشت و صدایی خشن، بیرون آمده بود و از علی در مورد فرستنده نامه پرسیده بود. علی باز هم گفته بود نمیداند . اما مرد تشکر نکرد و نرفت . بلکه نامه را پرت کرد توی صورت علی و در اتاق را بسته بود .
علی همانجا ایستاده بود. با حالی پریشان به در بسته اتاق خیره شده بود.مدتی گذشت تا به خودش بیاید . نامه را داخل کیفش گذاشت و به راه افتاد تا بقیه نامه ها را برساند .
شب که برگشت خانه نامه ی قرمز را داخل کیفش دید. فراموش کرده بود برود اداره و تحویلش دهد … فکری به ذهنش رسید. می دانست که هیچ وقت اجازه باز کردن نامه را ندارد و باید امانت دار باشد اما…. دلش تاب نیاورد . نامه را باز کرد.
………..

سلام
من تو را نمیشناسم. نامت را هم نمیدانم . عمدا نامه را برای اتاقی در یک هتل مینویسم تا مطمئن شوم دریافت کنندگانش متفاوت هستند. نیازی به معرفی خودم نمیبینم . همینکه بدانی من یک آدمم کافی است . کجا هستم ؟مهم نیست. از هر جایی که هستم الان دارم با تو حرف میزنم …
حواست را جمع کن . این نامه را برایت میفرستم تا ماموریتی به تو بدهم . این ماموریت را میتوانی قبول یا رد کنی‌. اما اگر آن را رد کردی خواهش میکنم نام هتل را عوض کن و آن را دوباره پست کن . و اگر قبولش کردی ، حتما بعد از اتمام ماموریتت گزارشش را به آدرس زیر پست کن .
سعی نکن از روی آدرس مرا بیابی . چون من هم مثل تو مسافرم و هر بار آدرسم عوض میشود.
ماموریت تو :
نامه را پرت کن توی صورت پستچی و برگرد داخل اتاقت.
آدرس من: ….
………..
علی شگفت زده شده بود . یعنی چی. او مطمئن بود مرد ساکن اتاق در نامه رل بازنکرده .پس چگونه ماموریت داخل نامه را انجام داده بود ؟
هفته بعد یک پاکت قرمز و یک تمبر با خودش به سرکار برد … نامه را باز کرد و متن آنرا خواند . آن را درون پاکت جدید گذاشت و به سمت هتل راهی شد .
ماموریت تو: همین حالا برو روی پشت بام و خودت را به پایین پرتاب کن.
………..
علی از هتل بیرون آمد. چند لحظه منتظر ماند که ناگهان یک نفر از بالای هتل خودش را به پایین انداخت و در جا مرد .
علی بدون هیچ درنگی به هتل برگشت . به اتاق ۱۰۷ رفت . در اتاق باز بود. نامه هنوز هم روی زمین بود . مهر و موم شده . هیچ کس پاکت را باز نکرده بود.
…………..
حالا دو ماه گذشته بود.علی هر بار شاهد بود اتفاقاتی که فرستنده میگوید مو به مو اجرا میشود اما ماموران هیچ یک حتی از محتواهای نامه ها خبر نداشتند .
تصمیم گرفت برای فرستنده گزارش بنویسد .
……
سلام . من پستچی نامه هایی هستم که شما میفرستید. امروز آن پسر جوان ساکن هتل ، سریعا هتل را ترک کرد. تعقیبش کردم . درست همانطور که گفته بودی رفت تا نامزدش را ببیند. با هم دعوا کردند . پسر هم آن دختر بیچاره را ول کرد‌. سوار تاکسی شد و به هتل برگشت. احتمالا همانطوری که تو گفتی، با هم دیگر قطع رابطه کردند…
تو کی هستی؟ از کجا این ها را میدانی؟
خواهش میکنم سوالاتم را بی جواب نگذار …
…….

تقریبا دو هفته ای گذشت. خبری از نامه هایی با پاکت های قرمز نبود…
علی همچنان ذهنش درگیر بود.

تا اینکه بالاخره ، نامه ای با پاکت قرمز به دفتر پست رسید .
علی خیلی سریع بازش کرد و شروع کرد به خواندن …
سلام پستچی عزیز …
من نمیتوانم خودم را معرفی کنم . فقط در همین حد میتوانم بگویم که، من خیلی وقت است همه چیز را میدانم … گذشته و حال و آینده برای من ، مثل روز روشن است . من در هر لحظه میدانم چه اتفاقی می افتد… اما ، من فقط و فقط میدانم. آیا من تاثیری روی ماموران گذاشتم ؟ آیا آنها را مجبور کردم کاری کنند که من آن را میدانستم؟
تو خودت دیدی که آنها حتی نامه ها را باز هم نکردند…
من فقط یک عالمم و میدانم….

حالا وقت آن است که به تو ماموریت بدهیم…
ماموریت تو این است که : …..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فاطمه فرهادپور گفت:

    آخرش را خوب تمام کردید خیلی خوشم آمد.