تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بینوایان
نویسنده: پرستو انصاری

با شلوار زانو انداخته و کمربندِ سیاه پوست‌پوست شده، داخل اتاق میشود. مرد جوان پشت میز همین که قالب پژمرده و آفتاب‌سوخته‌اش را می‌بیند، نفسش را بیرون میدهد و زیر لب به امروز و نکت‌بار بودنش لعنت می‌فرستد.
-باز که شمایی حاجی!؟
عرق روی پیشانی‌ چین خورده و طبقه طبقه‌اش نشسته.
-واقعا هیچ جوره نمیشه کاری کرد؟
از پشت میز چوبی‌اش که روبه‌روی در است، بلند میشود.
-چندبار می پرسی پدر جان، گفتم که این پول به خانواده‌هایی که سرپرست دارن تعلق نمی‌گیره.
بعد هم کاملا از میز و صندلی کارمندی‌اش جدا میشود و با دست به سمت بیرون هدایتش می‌کند.
-حالا شما برو، من باز پیگیر کارت هستم.
این “پیگیر کارت هستم” را زیاد شنیده بود. تا بوده زندگی به کام کت و شلواری‌های ادکلن زده بوده و اگر یک مرد آفتاب سوخته و لاغر با لباس‌های کهنه باشی، همیشه یک دست هست که به بیرون هدایتت کند و پیگیر کارهایت باشد.
به خانه برمیگردد. سفید کاری ساختمان تازه تمام شده و فعلا به خاطر خوردن کفگیر صاحب‌کار به ته دیگ نه پولی دریافت کرده و نه کار جدیدی سفارش گرفته. زنش گوشه‌ی خانه نشسته و مروارید ها را دانه دانه داخل یک بند ظریف بی رنگ می‌اندازد تا دستبند بسازد و پسر و دخترش جنس برای فروش داشته باشند داخل این مترو‌های بی صاحب.
میرود سمت اتاق و بالش زرشکی را از روی کوه تشک و لحاف برمیدارد و همانجا وسط اتاق پهن میشود و چشمانش را می‌بندد. امروز از همان روز‌ هایی‌ست که از به دنیا آمدنش هم ناراضی است. وقتی بچه‌ بود کمر خم شده پدرش را از نداری دیده بود اما فکرش را هم نمی‌کرد علاوه بر این خال وسط گردن، فقر هم موروثی شود و خم کند کمرش را.
وقتی گوش راست زنش به وز‌ وز شنیدن افتاد و دکتر عمل تجویز کرد و حساب بانکی‌ای که صفر‌هایش کفاف خورد و خوراک را نمیداد چه برسد به عمل، زنش را کر کرد، کمی خمیده شده این چهار چوب استخوانی بدنش اما حالا که به قدر خریدن یک وعده غذای عادی هم ندارد و پسرش از دیدن دیس برنج در خانه‌ی خواهر زنش، آرزو کرده کاش بچه‌ی خاله‌اش میشده، دیگر راست نمی‌شود این ستون فقراتش.
صدای زنگ در رشته‌ی افکارش را پاره‌پاره می‌کند. دخترش رفته که در را باز کند اما یک دقیقه بعد برمیگردد و بیدارش میکند از مثلا خواب نازش. بلند میشود و همانطور که پاهایش را روی زمین می‌کشد، به سمت در میرود. یک مرد و یک زن پشت در هستند، از طرف گروه خیریه‌ی گل‌های فلان. یک سری کیسه‌های پلاستیکی سفید که داخلش روغن و برنج و مرغ است دستش می‌دهند و ازش امضا می‌گیرند. خوشحال نمی‌شود. دو ماه یکبار همچین صحنه‌ای را می‌دید و هر بار بیشتر از قبل غرورش را له شده پیدا میکرد. خدا به مالشان برکت دهد اما او ماهی نمی‌خواست، ماهیگیری هم بلد بود فقط یک برکه لازم داشت تا کوسه ماهی شکار کند.
پلاستیک‌ها را تحویل زنش می‌دهد و سفارش می‌کند امشب یک شام اعیانی بپزد. شام اعیانی‌شان زرشک‌پلو بود با برنج و مرغی که ماهی یک‌بار گل‌های فلان می‌آوردند.
تا همان لحظه‌ای که زنش برای شام صدایش بزند می‌خوابد. خوابش از همان خواب‌های ناز ظهرش بود. شام که حاضر میشود بلند میشود و لباس عوض می‌کند. زن و بچه‌‌ها را هم تشویق می‌کند بهترین لباسشان را بپوشند و امشب که که قرار است غذای خوبی بخورند را همینجوری نگذرانند.
شام را که می‌خورند سریع تشک‌ها را پهن می‌کند و خاموشی می‌دهد و همه با همان لباس‌های ترگل ورگل و پلو‌خوری می‌خوابند.
***
یک نصفه جا پیدا میشود، ماشین را بزور پارک میکند. یک گله آدم جلوی ساختمان بهزیستی ایستاده‌اند. از ماشین پیاده میشود و بزور از لای جمعیت عبور می‌کند و خودش را به اتاق و میز و صندلی کارمندیش می‌رساند. همکارانش همه سراسیمه هستند و غمگین نگاهش می‌کنند.
– چی شده؟ چه خبره جلو اداره؟
هم‌اتاقیش کمی صندلی چرخدارش را با پا هل میدهد و نزدیکش میشود.
-دیشب یه مرده شیر گازو باز کرده و خودش و زنش و دوتا بچشو تو خواب کشته.
ابروهایش گره می‌خورند.
-خب؟! چرا جلو در اداره‌ ما جمع شدن؟
سرش را نزدیکتر میبرد.
-مرده همونه که دیروز اومده بود اینجا همون که یکم کج راه میرفت…
دو هزاریش می‌افتد و لب می‌گزد.
-آهان، مردک گدا، پس زن و بچشم کشت؟
همکارش سر تکان میدهد.
-اره، خبرش مثل بمب صدا کرده، میگن بهزیستی میتونسته حمایتش کنه تا کار به اینجا نکشه.
دست بر کمر میگذارد و ابرو بالا می‌اندازد.
-مگه بهزیستی بابانوئله که بتونه به هر کی از در اومد یه فرقون پول بده!
دهانش را کج میکند.
– منم همینو میگم، رئیس گفته صداشو درنیارید، تمام برگه‌ها و فرم‌هایی که پر کرده اینجا رو هم اومدن بردن.
سر تکان میدهد.
-خوب کردن، دردسر میشد برامون.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. هوشنگ مرادی گفت:

    داستان غم انگیزی که واقعیت امروز خیلی از
    خانوارهاست ،
    گنج مان را می برند تا با رنجمان داستان های
    ماندگار بسازیم ،
    هست و نیست مان را می دزدند تا عزت و غرور
    و هر آنچه داشته ایم لگدمال شود ، اف بر منادیان جهل و نیستی ،
    تلخ بود ولی خوب به تصویر کشیده بودی و این یعنی رسالت نوشتن و نویسنده ، آفرین

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی ممنون که می‌خونید آقای مرادی، خیلی خوشحالم می‌کنید😀🌺🌺
      چه زیبا گفتید واقعا درسته، گنجمان را میبرند تا با ترجمان داستان‌های ماندگار بسازیم…
      خیلییی مرسی که میگید خوب بود و تشویق می‌کنید😀🌺🌺

  2. آنیتا گفت:

    پرستو جونم
    غصه دارنوشتی
    خوب از عهده داستان براومدی.
    ماجرا
    بیشتر از فقر طعم ظلم می داد.

    مرسییی متفاوت از همیشه بود .

    • پرستو انصاری گفت:

      خیلییی مرسیبی خوندی آنیتا جون❤😍
      بله میخواستم همون بیشتر ظلم رو نشون بدم😥
      خیلییییی مرسییی که میگین از عهدش براومدم😃😃
      مرسیی از شما😘😍❤