تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سایه مرگ
نویسنده: آیدا معینی

سایه ای شبح مانند به سرعت از کنارم عبور کرد. نمی دانم سوز و سرمای دیماه بود یا ترس و وحشت که تنم را به لرزه
انداخت. دستپاچه نگاه نگرانم را در پی چاقو یا وسیله دفاعی, در آشپزخانه چرخاندم. ساعت پنج صبح بود و آسمان ابر
آلود نور اندک خورشید صبحگاهی را با خودخواهی تمام بلعیده بود. مدتی طول کشید تا بالاخره چاقو را پیدا کردم. اما در
همان زمان صدای بلند بسته شدن درب ورودی, سکوت کلبه را درهم شکست و بر وحشت و سرگردانی ام افرود.

 در حالی که چاقو را سخت در دستان سردم می فشردم از آشپزخانه خارج شدم. حس مبهم سردرگمی سراسر وجودم را تسخیر کرده بود و اما ترس, گویا چاشنی این حس مبهم و عجیب شده بود. نمی دانستم چه رخ داده است. کسی وارد شده است یا خارج اما باز بودن درب خانه را دلیل بر خروج آن سایه شبح وار قرار دادم.

با احتیاط از خانه خارج شدم. برف سنگینی از شب گذشته باریدن گرفته بود و سراسر دشت رو به رویم سفید پوش شده بود. هوا
انقدر سرد بود که مثل بید مجنون می لرزیدم. زمین یخ زده بود اما حتی اگر زمین هم می خوردم دردی نداشت چون در
همین چند دقیقه کوتاه که از خانه خارج شدم دیگر در پاهایم حسی نداشتم و فقط  در پی آن شبح سیه پوش که از
زمان اقامت ام در این کلبه کوچک شب و روز دنبالم بود, قدم بر می داشتم. گویا آن کلبه چوبی کوچک که وسط انبوهی از
درختان کاج و سرو ,و به دور از شهر و آدم هایش قرار گرفته بود؛توسط آن شبح مرموز تسخیر شده بود.
کمی جلوتر که رفتم صدای ضعیفی از انباری قدیمی و کوچکی که پشت خانه بود به گوشم رسید .کمتر از دو هفته بود که به
آنجا نقل مکان کرده بودم و هنوز فرصت سرک کشیدن به آن انباری را نیافته بودم. با قدم هایی لرزان و بی حس به سمت
صدا قدم برداشتم. اما درست هنگامی که کمتر از یک قدم تا گشودن درب انباری و حل این معما داشتم؛ دردی طاقت فرسا چون موریانه در تمام وجودم نفوذ کرد. سرما و دردی وحشتناک وجودم را در برگرفت. با چونه روی زمین یخ زده و سرد افتادم و کم کم همه چیز در نظرم تاریک و سیاه شد
و ….
ناگهان چشمانم را گشودم. درد عجیبی را در سرم احساس می کردم. در حالی که نفس نفس می زدم و پایین تخت روی کف
پوش های چوبی و قدیمی آن کلبه قدیمی افتاده بودم, نگاه وحشت زده ام را در اتاق خواب چرخاندم و لحظاتیبعد, نفس راحتی کشیدم.
«خدا رو شکر همش خواب بود.»
از روی زمین بلند شدم و درست در همان لحظه بود که متوجه سایه سیاهی شدم که در تمام مدت از پشت پنجره مرا تماشا
می کرد.
«اوه نه خدای من!!!»

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فاطمه فرهادپور گفت:

    خیلی عالی بود.آخرش را قشنگ تمام کردید:)

  2. سلام
    – نکتۀ اولی که به ذهنم میاد اینِ که لطف کنید از علائم نگارشی مثل ویرگول و نقطه سرخط درست استفاده کنید. من چنتا جمله رو هی برگشتم از اول خوندم و هیجان داستان کوفتم شد.

    – دوم این که ایدۀ نسبتا خوبی رو انتخاب و پردازش کردین و شوک هایی خوبی به مخاطب وارد میشه. یه مقدار اگر بیشتر شاخ و برگ می دادین و فضارو بیشتر توصیف می کردین، این حس بیشتر هم منتقل می شد.

    موفق باشین.
    خوشحال میشم که شما هم داستان من رو بخونین
    https://100dastan.com/14076/

    • آیدا معینی گفت:

      درود دوست عزیز!
      خیلی خیلی سپاسگزارم بابت راهنمایی های ارزشمند تون و وقتی که صرف مطالعه داستان من کردید انشالله حتما در داستان های بعدی نکاتی که گفتید رو رعایت می کنم

  3. آلا چعبی گفت:

    خیلی قشنگه