تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شاهد قتل
نویسنده: آیدا معینی

جنون و خشم در اعماق چاله سیاه رنگ چشمانش موج می زد. پیراهن خاکستری رنگش به خون مانا کوچولو آغشته شده بود و در حالی که چاقویی خون آلود را در دست چپش گرفته بود و نمی توانست به خوبی تعادلش را حفظ کند, تلو تلو خوران به مریلا نزدیک شد.

« می کشمت. درست مثل اون دختره ی حروم زاده.» 

و خنده ای عصبی سر داد. مریلا در حالی که چشمانش لبریز اشک بود و از ترس می لرزید گفت : «تو, تو دخترمون کشتی.»

اما سیل اشک هایش به او مجال ادامه دادن نداد. بهروز با خشم فریاد زد:« خفه شو»

و در حالی که چاقو را به سمت من گرفته بود, با لحنی عصبی ادامه داد:« چشماتو از حدقه در میارم تا دفعه بعد که خواستی به من خیانت کنی یادت نره سزای خائن چیزی جز مرگ نیست.» 

مریلا با وحشت از کنار جسم سرد و بی جان تک دخترش بلند شد و به سمت در خانه هجوم برد. دستگیره در را چرخاند و درست زمانی که با آزادی تنها یک قدم فاصله داشت, همه چیز نابود شد. مرد که دسته کلیدی را در هوا می چرخاند با خنده ای پیروزمندانه  به او نگاه کرد. و تنها نظاره گر حال و احوال پریشانش بود. دنیا با خنده ای مضحک دور سرش می چرخید و صدای نحس بهروز در سرش اکو می شد.

« دنبال این می گردی؟ فکر کردی اینقدر احمق ام که در رو قفل نمی کنم؟»

مریلا با ناامیدی آخرین تلاش را برای زنده ماندن و فرار کردن از دست همسر دیوانه اش کرد.

« نه بخدا. بهروز جان خواهش می کنم اون چاقو رو بنداز. بخدا من کاری نکردم. اشتباه…»

اما با فرو رفتن چاقو برنده آشپزخانه در شکمش, طولی نکشید که غرق در خون, روی زمین سرد  و بی رحم افتاد. نبضش لحظه به لحظه کندتر و بدنش رفته رفته سردتر می شد. 

آری این پایان تلخی بود که برای مریلا ی سی و پنج ساله و دختر دو ماهه اش مانا رقم خورد بود. و من همان عینک کهنه و قدیمی,تنها شاهد این قتل دردناک و بی رحمانه بودم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فاطمه فرهادپور گفت:

    خوب بود عزیزم