تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فرهاد
نویسنده: ا.نواب

فرهاد و محسن دو دوست صمیمی بودند. خونه اونها کنار هم بود و با هم همسایه  بودند و از بچگی با هم بزرگ شده بودند.فرهاد در یک خانواده ۴ نفره زندگی می کرد به همراه یک خواهر و محسن هم یک خانواده ۴ نفره داشت که او هم یک خواهر کوچکتر از خودش داشت.پدر فرهاد در بازار یک مغازه پارچه فروشی داشت.پدر محسن هم کارمند بانک بود. علاوه  بر صمیمیت محسن و فرهاد خانواده هاشون هم با هم رفت و آمد میکردن و روابط خوبی داشتند.صبح که میشد یا فرهاد دم در خونه محسن بود یا محسن دم در خونه فرهاد. این دو دوست همه چیز شون مثل هم شده بود.از غذایی که دوست داشتن، تا لباس هایی که میپوشیدن ،جالب اینکه هر دو به نویسندگی علاقه داشتن برای همین هر کدوم شون یک دفتر داشتن و هر شب توش همه چی رو می‌نوشتن و یکی از آرزو هاشون این بود که داستان زندگی شون رو کتاب کنند. علاوه بر نویسندگی علاقه زیادی به هنر و نقاشی داشتن.این دو دوست همه جا کنار هم بودن و لحظات شادی و غم را کنار هم بودند.تا زمانی که فرهاد وارد بازار کار شد.واقعا پسر مسئولیت پذیری بود.بعد از یک سال او تونست یک تولیدی پیرهن مردانه بزنه و البته که محسن هم همیشه در کنارش بود.خلاصه که فرهاد یک مرد کامل  شده بود.مادرش به فکر ازدواج  او بود .مادرش برایش دختر دایی اش را در نظر گرفته بود.فرشته یک دختر با  چشمان سبز زنگ،پوست سفید و موهای لخت مشکی که واقعا بی نقص بود.فرهاد هم با این وصلت موافق بود.فرشته و فرهاد با هم ازدواج کردند و بعد از یکسال صاحب فرزندی شدند به نام هدیه.هدیه هم مثل مادرش بود با این تفاوت که رنگ چشمانش یشمی بود .فرهاد روز به روز در کارش موفق تر می شد و محسن هم همیشه پا به پای او کنارش بود.تا اینکه یک روز محسن که مثل همیشه زودتر از فرهاد به کارگاه رفته بود دید همه جا آنش گرفته است.واقعا باورش نمیشد شک بزرگی بود.به سرعت در ها را باز کرد میخواست تا جایی که میتواند پارچه ها و وسایل را بیرون بکشد.شدت آتش زیاد بود محسن فریاد میزد و کمک میخواست اما هیچکس به او کمک نکرد. خودش داخل شد و توانست ۲ چرخ خیاطی و ۳ طاقه پارچه را بیرون بکشد اما این کافی نبود.تا قبل از رسیدن فرهاد باید همه چیز را بیرون میکشید چطور میتوانست بگذارد همه چیز جلوی چشمانش بسوزد برای آخرین بار وارد کارگاه شد همه جا آنش گرفته بود دیگر نمی دانست به کدام سمت برود که صدای فرهاد را شنید و به سرعت بیرون رفت باید در این لحظه کنار بهترین دوستش می بود.وقتی از کارگاه بیرون آمد،تمام صورتش سیاه شده بود و سرفه میکرد.فرهاد بهت زده بود.انگار چیزی نمی شنید محسن به کنارش رفت،دست را روی شانه اش گذاشت و گفت:نگران نباش همه چیز درست میشه ،من تونستم فقط این دو تا چرخ و اون ۳ طاقه رو بیرون بکشم.انگار جرقه ای در ذهن فرهاد روشن شد،دوید به سوی کارگاه اما همه جلوش رو گرفتن محسن گفت:به خدا نمی تونی بدی تو،من فقط تونستم اینها رو بیارم همه چیز سوخته.لحظه های بدی بود خیلی بد.محسن فرهاد رو به زور خونه برو و هر روز بهش سر میزد و فرهاد هر روز خراب تر و افسرده تر میشد و از همه دوری میکرد حتی وقتی محسن به دیدنش میرفت چنان معذب میشد که دیدار ها کمتر و کمتر شد.یک روز که به دیدن فرهاد رفته بود فهمید که معتاد شده،قلبش فشرده شد باورش نمیشد دنیای که با هم ساخته بودند چقدر متفاوت شده .چند ماهی بود که فرشته رفته بود و دیگر فرهاد آزادانه هر کاری میخواست میکرد. در این فکر بود که چه بکند که ناگهان چشمش به تابلوی نقاشی که فرهاد کشیده بود افتاد.انگار ته دلش قرص شد هنوز نمی دانست چه میخواد بکند اما خوشحال بود.چند ساعتی پیش فرهاد بود و بعد در طول مسیر که به خانه میرفت به این فکر میکرد که چه میتواند بکند؟ ناگهان چیزی به ذهنش رسید به زیر زمین خانه رفت و جعبه آرزو هایش رو برداشت. فرهاد هم عین جعبه او را داشت. خاک روی جعبه را پاک کرد و اون رو به داخل حیاط آورد و تک تک اونها رو خواند تا اینکه یک کاغذ توجهش رو جلب کرد که نوشته بود.رویای نویسندگی.اونها قرار گذاشته بودن که یک نویسنده معروف بشن و داستان زندگی شون را بنویسن و چاپ کنند.فردای آن روز دوباره پیش فرهاد رفت و صندوق را برایش برد.فرهاد از دیدن اون کلی هیجان زده شد و برای چند لحظه همه چیز را فراموش کرد.لبخندی زد .از مرور خاطرات گذشته حالش بهتر شد.کاغذ ها را دونه دونه خواند و جلو رفت تا اینکه محسن آن کاغذ جادویی را نشانش داد.انگار یک امید برای ز ندگی پیدا کرده بود.خیلی وقت بود که خسته شده بود.دلش برای دفترش تنگ شده بود اما دلش نمی خواست که او را در این وضعیت ببیند. محسن با دیدن قیافه فرهاد انگار راه حل را پیدا کرده بود.اون روز کلی با هم حرف زدن،تا شب کلی خاطره بازی،کلی خنده فرهاد شده بود فردا  سابق و محسن خوشحال که توانسته برای دوست همیشگی اش کاری انجام بده .قرار شد که فرهاد برای درمان پیش پزشک بده.محسن هم قرار شد در کلاس نویسندگی ثبت نام کنه و همه چی رو یاد بگیره و به فرهاد هم یاد بده. چند ماهی به همین روال گذشت و او روز به روز بهتر میشد و محسن هم تمام نکات را به او یاد میداد.انگیزه فرهاد روز به روز بیشتر و حالش بهتر میشد تا جایی که دیگر پاک پاک شده بود. شروع به نوشتن کرد.هر روز نوشت و بیشتر نوشت.محسن نوشته های فرهاد را پیش استاد میبرد تا اشکالات فرهاد را بگیرد.فرهاد هر روز کارش بهتر میشد.استاد از کارای او خوشش آمده بود.از محسن خواست که او را پیش فرهاد ببرد.روزی که محسن این خبر را به او داد.باورش نمی شد محسن برای ۲ روز دیگر با استاد قرار گذاشته بود فقط با سرعت به خانه فرهاد رفت.دوتایی شروع کردن به تمیز کردن خونه.چند ماهی بود که به خونه دست نزده بود همه جا کثیف بود.دوتابی خونه را تمیز کردن و تمیز کردن.بعد از یک روز کار سنگین دیگر همه جا امیر شده بود و برق میزد.دوباره حالش بهتر شد دیگر جای خالی فرشته را در خانه احساس میکرد.دلش برای آنها تنگ شده بود و تصمیم گرفت که به زودی آنها رو به خانه برگرداند.فردای آن روز استاد به خانه فرهاد آمد و از او خواست که چند داستان کوتاه بنویسد.فرهاد هیجان زده و خوشحال بود و منم خوشحال ازخوشحالی فرهاد.بعد از چند روز که داستان ها را نوشت به استاد تحویل داد.تحسین های استاد از فرهاد بسیار دلگرم کننده بود .فرهاد انقدر عزیز دردانه استاد شده بود که شاید محسن دیگر نسبت به کار های خودش کمتر توجه میکرد.خلاصه که بعد از این موفقیت های کوچک محسن به فرهاد پیشنهاد داد:که هر کدام داستان های زندگی خودمان را بنویسیم.اینجوری هم خودمون رو محک میزنیم و هم به عهدمون وفا میکنیم.فرهاد هم قبول کرد.دیگر فقط اتفاق های خوب می افتاد.فرشته هم قرار بود به خانه برگردد.و فرهاد پر انگیزه مینوشت. دقیقا آخر هفته با استاد قرار داشت.هر کاری کردم که قبل از اینکه داستان رو به استاد بده من بخوانم قبول نکرد.گفت بذار استاد اشکال رو بگیره بعد تو بخوان.منم قبول کردم.اما داستان من همچنان نصفه و نیمه بود و خیلی کار داشت.اما خوشحال بودم که فرهاد تونستی به یکی از آرزو هاش برسه.قرار بود فردا بده و داستان رو بگیره.وچون باز هم استاد از کارش تعریف کرده بود برای همین میخواست یه جشن کوچیک بگیره.و من هم برای اینکه جشن اش رو کامل کنم،با فرشته صحبت کردم که همان روز برگرده و جشن فرهاد تکمیل بشه.فرشته هم قبول کرد.فرهاد هم از خونه رفت بیرون.محسن دوباره دستی به خونه کشید و یک دسته گل قرمز خرید و گذاشت روی میز.به نظرش اینجوری وقتی فرشته وارد خونه میشد حال بهتری داشت.ساعت ۵ بود که محسن دنبال فرشته رفت و آوردش خونه و بهش گفت:که ما زود زود میایم.از اونجا به سرعت رفت پیش فرهاد.جلوی در منتظرش بود.فرهاد از پله ها پایین آمد، انقدر خوشحال بود که روی زمین نبود.محسن از ماشین میاد شد.فرهاد از آن طرف خیابان به این طرف می آمد و فریاد میزد:استاد قول چاپ داده.که ناگهان صدای مهیبی شنید.صدای ترمز ماشین.فقط دوید سمت فرهاد.کف زمین پر از خون بود.و یک پوشه زرد در دست فرهاد.روی پوشه هم خونی شده بود.محسن فریاد میزد،کمک میخواست. مردم جمع شدند.فرهاد  بغل محسن بود. محسن میگفت:الان میریم بیمارستان.تو خوب میشی.الان دیگه همه چی عالیه.دیدی به آرزوت رسیدی.بالاخره کتاب تو هم چاپ میشه از من خواست که پوشه را بگیرم.آمبولانس آمد که او را به بیمارستان ببریم.محسن میگفت:تو باید خوب بشی الان فرشته توی خونه منتظره که تو برگردی.خودم آوردمش خونه.امشب میخوایم جشن بگیریم.دست محسن در دستش بود.چیزی میگفت:گوش هایش را به دهانش نزدیک کرده.فرهاد گفت :ممنون رفیق که همیشه کنارم بودی.اون پوشه فقط یه تشکر کوچیک هست.دیگه نفس نکشید.تکانش میاد.مگر می شود همه چیز اینطور تمام شود؟ کلی زحمت کشید.اما همه چیز تمام شده بود.گریه محسن بند نمی آمد که ناگهان چشمش به پوشه افتاد.ان را از کف آمبولانس برداشت و شروع کرد به خواندن.اینکه قصه زندگی محسن بود نه فرهاد.او داستان یک نویسنده دیگر را نوشته بود نه خودش را.محسن همچنان گریه میکرد و از خود می‌پرسید :که این بار با داستان زندگی خودش و چشمان منتظر فرشته و جنازه فرهاد دیگر چه میتواند بکند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما