تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کسی صدای من را نمیشنود
نویسنده: ساجده صحرانورد

در خیالاتم همه ی آدم های شهر به فاصله ی چند کیلومتری من ایستاده بودند . هیچ کس صدایم را نمیشنید. از وقتی به دنیا آمده بودم همه به من میگفتند تو چرا حرف نمیزنی؟ من بارها صدایم را بالا تر میبردم اما هیچکس نمیشنید. شاید هم کسی نمیخواست که بشنود؟ این جمله را بارها گفته بودم . آخرین دفعه اش همین امروز. همین چند دقیقه پیش. مادرم وارد اتاق شد و همانطور جلوی درب ایستاد و به من نگاه کرد و گفت حاضر شو بریم بیرون . حواست هست از کی روی تخت لم دادی؟ پاشو یکم قدم بزنیم یکم هوا به سر و صورتت بخوره از این حال دربیای. سرم را تکان دادم داشتم صحبت میکردم و میگفتم چقدر سرم درد میکند چقدر دلتنگ همتا هستم چقدر دوست دارم تنها به شوق تجربه ی تمام خاطرات این چندساله کوله ام را بردارم و بروم پیش همتا . مثلا یک ساعت فقط فکر کنیم چه بپوشیم یا اینبار کدام کفش هایمان را بپوشم  یا اصلا این شال با این مانتو جور درمیاید؟ داشتم میگفتم تازگی به هیچ چیز اهمیت نمیدهم حاضر شدنم تنها ۵دقیقه طول میکشد داشتم میگفتم دلتنگ آن شهر کوچک و تاریک و خلوتم که برای من هرکوچه اش خاطره دارد و هیچوقت خودم را مجبور نکردم برای کسی توضیح بدهم که آن شهر یک شهر خسته کننده نیست. لااقل در این دنیا  برای من و همتا اینطور نیست ! به خودم آمدم خیلی وقت بود در اتاق تنها بودم، مادرم از من خواسته بود حاضر شوم و سپس مرا ترک کرده بود .

از روی تخت بلند شدم و پتو را مرتب کردم. وسایل اتاق را برداشتم . خواهرم بارها به من گفته بود تو خیلی حساس شدی اگر به او نمیگفتم باید وسایلت را جمع کنی هیچوقت به من نمیگفت تو حساس شدی اما فقط به خاطر اینکه از او میخواهم وسایلش را در اتاق نریزد به من میگوید تو دچار وسواس شده ای تو میخواهی دائم اتاق از تمیزی برق بزند. از اتاق خارج شدم رفتم دست و صورتم را شستم. پدرم داشت وسایل را به سمت آسانسور میبرد. با شوخی گفت تو که هنوز حاضر نیستی دختر. عجله کن . درب کمدم را باز کردم پر بود از لباس هایی که دیگر هیچ میلی به پوشیدنشان نداشتم. انگار سالها بود مدام آنها را میپوشیدمشان. از همه ی آنها خسته شدم. چطور آدم ها میتوانند هر روز یک کار انجام بدهند؟ از خواب بیدار شوند صورتشان را بشویند موهایشان را ببندند و تا شب برنامه ی منظمی داشته باشند و هرروز تکرارش کنند؟ یک لباس تکراری، صبحانه تکراری ،سر یک کار تکراری رفتن، با آدم های تکراری صحبت کردن، حرف های تکراری گفتن و شنیدن. من را تکرار میکشت. این را یک بار یادم است سر یکی از کلاس های دبیرستانم گفتم . معلممان پرسید از چه چیزی بیشتر میترسید؟ من گفتم تکرار . او نمیشنید من چه میگفتم . هیچکس نمیشنید . همه جواب میدادند اما کسی صدای من را نمیشنید. به همین خاطر اولین بار که اسمم را به همتا گفتم و او لبخند زد چشم هایم داشت از حدقه بیرون میزد. اما به رویش نمیاوردم که او اولین نفری است که صدای من را میشنود. اسمم را که همه میدانستند حالم را همه میپرسیدند اما هیچکس نمیشنید وقتی میگفتم خوب نیستم . اگر میشنیدند که بعدش خطاب به من نمیگفتند خدا راشکر. همیشه خوب ببینیمت. به عقیده  ی من آدم ها هیچوقت گوش نمیدهند تو در جواب سوالاتشان چه میخواهی بگویی فقط دلشان میخواهد آن چیزی رابشنوند که به نفعشان است. اصلا خوب نبودن حال مرا بشنوند که چه بشود؟ شاید هم شانس آوردم ک هیچکس در این دنیا صدای مرا نمیشنود . چون اگر اینطور نبود حتما تا الان گوشم پر شده بود از تو که همیشه حالت بد است ها یا مثلا چه عجب یک بار گفتی بد نیستی !

اولین بار که همتا حالم را پرسید گفتم خوبم . بعد با شک و تردید نگاهش کردم و پرسیدم تو چه ؟ حالت خوب است؟ در چشمانش چیزی را میدیدم که انگار سالها دیده بودم. انگار همه جا با من همراه بود .اما نمیدانسم چه بود. همتا گفت نه . باید حرف بزنم . اما نمیدانم با چه کسی.  نمیدانم چه میخواهم بگویم . فقط دلتنگم . شاید دلتنگ خودم . همتا حرف میزد و منتظر بود من بین حرف هایش وقفه بیندازم . اما من گوش دادم . به یک باره با تعجب نگاهم کرد و گفت تو میشنوی من چه میگویم ؟ گفتم من هم شبیه تو هستم . فقط عادت کرده ام بگویم خوبم ! تا آدمها صدایم را بشنوند.

رو به من خندید و گفت پس توهم میدانی . گفتم راجع به چه صحبت میکنی؟ گفت همینکه باید خوب باشی تا همه به سمتت بیایند. آدمی که دلش غم دارد حقش تنهایی است.  گفتم آره ، اما سالها طول کشید تا به این قانون رسیدم. نمیدانم چه ما را به سمت هم کشانده بود اما هردو ساکت بودیم . هردو با چشم هایمان به اندازه سالها به زبان آوردن کلمات صحبت میکردیم . روزها و شب ها در آن شهر لعنتی هر گوشه اش میشنستیم و با چشم هایمان باهم  حرف میزدیم هیچکس صدای ما را نمیشنید . شاید هم نمیخواست بشنود . شاید هم ما دیگر دلمان نمیخواست جز خودمان دو نفر کسی صدای ما را بشنود . آدم ها گاهی جایی زندگی میکنند که متعلق به خودشان نیست. در آنجا به دنیا می آیند در آنجا زندگی میکنند سالها با آدم ها حرف میزنند . اما زبان هم را نمیفهمند. مهم نیست که ما معنای کلمات را درک کنیم ما باید یاد بگیریم چشم ها ی همدیگر را بخوانیم،  آنها  حرف برای گفتن زیاد دارند میتوانند بخندند اما شاد نباشند میتوانند اشک بریزنند اما غمگین نباشند. میتوانند دوست داشته باشند اما عاشق نباشند . میتوانند به کسی نگاه کنند اما دلشان پیش کسی گیر نباشند. دلم برای همتا تنگ شده . هیچکس صدای من را نمیشنود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما