تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خجسته کوتوله
نویسنده: فاطمه نوید

 

 

خجسته،دختر جهانگیر،پادشاه شهر کوتوله ها ، در تلاطم جنگ کوتوله ها با بزرگ مردها  به دنیا آمد. 

دنیای کوچک این دختر در عین کوچکی به بزرگی آسمان وسعت داشت.

خجسته علاقه بسیار به نقّاشی و تاریخ داشت. از این رو یک قفسه پر از کتابهای تاریخی در دیوار اتاقش نصب کرده بود.خجسته ماجراجو،سعی در جمع آوری تاریخ بزرگمردها می کرد چرا که می دانست تاریخ تنها به کشور کوتوله ها که به وسعت یک شهر کوچک است محدود نمی شود.
در کش و قوس جنگ بود که  در ذهن کوچک و خیس خجسته جرقه زد،او تصمیم گرفت،تا مخفیانه به شهر بزرگمردها برود و سر از کتابهای تاریخی آنان درآورد.
خجسته مخفیانه نزد کفّاش قصر رفت و از او خواستار دوخت کفشی با پاشنه ۲۰شد.
کفّاش با حیرت گفت:((بانوی من،راه رفتن با پاشنه های ۲۰ سانتی دشوار است!))
خجسته با خواهش و تمنّا کفّاش را راضی کرد و به آرامی در گوش کفّاش گفت:((به هیچ کس حرفی در اینباره نزن،از جمله پدرم))
کفّاش با کمی تعلّل پذیرفت که مهر سکوت بر لبانش بزند تا کسی مطّلع نشود.
پس از دوخته شدن کفشها،خجسته  مخفیانه از قصر خارج شد و  سوار بر گاری ای شد که به شهر آدم برگها می رفت ،برای اینکه صاحب گاری پی به وجودش نبرد،خود کوچکش را زیر پتوی پشت گاری پیچید.

گاری دوان دوان راه افتاد و به شهر آدم بزرگها رسید،صاحب گاری پیاده شد تا سلامی به رفیقش بدهد،در همان حین خجسته ،چشم صاحب قاری را دور دید و پا به فرار گذاشت.
خجسته قبل از فرار نقشه قصر آدم بزرگها را از کشوی پدرش برداشته بود و برای خودش از روی آن ترسیم کرده بود.
این نقشه ترسیم شده، خجسته را به قصر پادشاه رساند. خجسته کوچولو با دیدن غول مردها شکّه شد و خودش را پشت گلدون قصر پنهان کرد تا از چشم غول مردها در امان باشد،از فرط گشنگی و تشنگی در پشت گلدون بیهوش شد. ارسلان ،شاهزاده قصر،به همراه کنیزش از قصر بازدید می کرد ،تا به سلیقه اش شکل و شمایل قصر تغییر داده شود.
 همانموقع بود که شاهزاده دستور داد تا خدمه اش گلدان را بردارد و در جای دیگری قراد دهد،از قضا خجسته همچنان بیهوش در پشت گلدان افتاده بود . خدمه با دیدن خجسته شکه شد و خیال کرد مجسّمه و یا عروسک شاهزاده خانم است از این رو او را برداشت و درون کیسه اش انداخت تا به دست شاهزاده خانم برساند.
پس از اتمام کارها،خدمه به اتاق ملکا ،شاهزاده خانم قصر رفت و خجسته را بر روی تخت گذاشت و رفت.

ملکا پس از بازی با اسباب بازی هایش از راه رسید و خسته و کوفته بر روی تخت افتاد که ناگهان چشمش به خجسته افتاد. برایش عجیب بود چون می دانست عروسکی با این شکل و شمایل ندارد!.

ملکا همچنان خیره به عروسک مانده بود که با خمیازه کشیدن خجسته شکّه شد و فریاد عظیمی کشید

با فریاد  شاهزاده،خجسته هراسان از خواب پرید.
ملکا:تو که هستی؟! از من چه می خوهی؟!
خجسته با ترس و لرز گفت:((از شهر کوتوله ها آمدم و نمی دانم در اینجا پیش شما چه می کنم ! خواهش می کنم فریاد نزن،جانم به خطر می افتد))
ملکا که ترسش از خجسته کمتر شده بود ،با چشمان درشت و تعجّبیش به نزد خجسته رفت و به آرامی گفت:((در کشور آدم بزرگها چه می کنی؟!))

خجسته:آمده ام به بازدید از کتابخانه اتان.
ملکا لبخندی زد و گفت:((امّا آنجا ممنوعه است به خصوص برای کوتوله ها که دشمن کشورمان هستند))
خجسته:امّا من با شما دشمنی ندارم،عاشقانه تاریخ می خوانم . متاسفانه در کشور ما تنها تاریخ ادم کوتوله ها وجود دارد و من می خواهم به دنبال جهانی بزرگتر باشم))
ملکا که بسیار شیفته خجسته شده بود،گفت :((کمکت می کنم. ارسلان، برادرم، مخالف جنگ با کوتوله ها و نابودی کشورشان است،او تنها کسیست که با پدرم مخالفت می کند. تو را نزد او می برم .مطمئن باش آزاری به تو نمی رساند.))

ملکا به آرامی خجسته را درون کیفی گذاشت و گوشه ای از زیپش را باز گذاشت تا خجسته نفس بکشد.

ملکا ماجرا را به بردارش، ارسلان تعریف کرد . چهره ارسلان با دیدن خجسته مانند گچ سفید شد .
خجسته :سلام عرض می کنم، شاهزاده

ارسلان:خوش آمدید، بانو.
ارسلان مخفیانه خجسته و ملکارا با خود به کتابخانه قصر برد و سمت قفسه کتابهای تاریخی رفتند.

خجسته  با دیدن کتابهایی که حتّی قدرت بلند کردنشان را نداشت، خجل شد. شاهزاده ارسلان لبخندی زد و گفت:((کتابها را برایتان می آورم .)) خجسته با شنیدن این سخن مسرور گشت.
خجسته  به کمک شاهزاده از مطالب کتابهای تاریخی  محظوظ شد.

به دستور جهانگیر،همه جا را به دنبال خجسته گشتند ،امّا اثری از او نیافتند.
شاهزاده ارسلان و خجسته ،افکار مشابه به هم داشتند،با وجود کوچکی و بزرگی!
خجسته ،همبازی ملکا شده بود و با هم به بازی و تفریح می پرداختند .
در یک روز بهاری،خجسته با کفشای پاشنه بلندش همرا با ملکا می رقصید که چشمای شاهزاده ارسلان مخفیانه محو خجسته با نمک،شد . روز به روز علاقه شاهزاده ارسلان به خجسته بیشتر و بیشتر شد و این علاقه به قلب خجسته نفوذ کرد و دو طرفه شد.

 به دستور شاهزاده، انگشتری به کوچکی انگشتان خجسته ساخته شد و در یک شب مسرّت بخش از خجسته خواستگاری کرد. خجسته که سخت حیرت زده شده بود،گفت:((کشور کوتوله ها با کشور بزرگمردها در حال جنگ است،پدرانمان نمی پذیرند.))شاهزاده ارسلان گفت:((بله می دانم ،امّا با عشق مشکلات آ سان می شود.))
شاهزاده ارسلان ، خجسته و ملکا با هم همفکری کردند تا راهی را برای صلح بین دو کشور بیابند.
ناگهان ایده ای به ذهن خجسته خطور کرد و آن را با ارسلان مطرح کرد.
خجسته:هر دو کشور به یک کشور مبدّل شود.
ارسلان:چگونه؟!
خجسته : دعوا بر سر قدرت است  ،اگر قدرت کنار رود و مردم پادشاه شوند،همه چی به خیر و خوشی پیش می رود))
شاهزاده: ((چگونه مردم پادشاه شوند،اینگونه که سنگ روی سنگ بند نمی شود!))
خجسته: هر دو کشور که ادغام شد ،به مردم حق انتخاب داده شود،تا با رای اکثریت یک نفر بین کوتوله ها و بزرگمردها نماینده شود))

ارسلان:(( بعید است که پدرم بپذیرد ،امّا من همه تلاشم را می کنم))
خجسته:((من هم همه تلاشم را می کنم تا پدرم را راضی کنم))
ارسلان به نزد پادشاه رفت و به او گفت:((پدر جان ،لطفا به سخنانم گوش بسپار))
پادشاه: بگو پسر
ارسلان:به یاد دارید پدربزگ چه مرد با قدرت و نفوذی بود؟
پادشاه:آری ،او همیشه سر لوحه من است.

ارسلان:اگر به خاطر داشته باشید پدربزرگ اعتقاد بسیاری به بهشت داشت و این جهان را دنیایی فانی می دانست))
پادشاه: البته که به خاطر دارم،او مردی خردمند و خداشناسی بود.
ارسلان: خردمندی چون او این دنیا را فانی می دانست و حالا زیر خروارها خاک خفته است،ما چرا برای قدرت بجنگیم ؟مگر نمی گویید که پدربزگ سر لوحه بزرگی چون شماست؟))
پادشاه که برای اوّلین بار سخنی چنین فرهیخته از زبان پسرش شنیده بود،خنده بر لبانش افتاد.
ارسلان همچنان ادامه داد و گفت: پدر بزرگ بسیار مردم دوست بودند،چرا ما نباشیم؟!
پادشاه گفت:((مگر مردم اعتراضی دارند؟))
ارسلان:((ممکن است داشته باشند ،امّا گوشهاس سنگین ما راهی برای شنیدن ندارد))

پادشاه:(( من دیگر پا به کهن سالی گذاشتم و دوست دارم باقی عمرم را به دور از قدرت به سر ببرم و تو که جوانتری پادشاه این سرزمین شوی))
ارسلان با شنیدن این سخن متوجّه شد که اوضاع به وفق مراد پیش خواهد رفت،از این رو از ادامه مطلب اجتناب کرد.
ارسلان از خجسته خواست تا مدّت بیشتری در قصر بماند زیرا می دانست پادشاه خواهد شد.
پادشاه طبق گفته خود از تخت قدرت پایین آمد و تاج را بر سر ارسلان نهاد.

جشنی باشکوه برای به قدرت رسیدن ارسلان به پا شد . ارسلان در این جشن اعلام کرد:مردم،شما از این پس صاحب اختیار حکومت هستید،شما موظّفید شخص خردمندی را از جمع خود به نمایندگی برگزینید،تا  به امورات کشور از جانب شما رسیدگی کند.
خوشحالی در چهره مردم موج می زد و همگی گفتند:((درود بر ارسلان شاه))

خجسته برای جهانگیر شاه نامه ای نوشت و سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کرد.

جهانگیر شاه پذیرفت تا با کشور بزرگمردها صلح کند و کشور کوتوله ها بخشی از کشور بزرگمردها شود،زیرا تمایل داشت تا تبعیض میان کوتوله ها و بزرگمردها از بین برود.
سرانجام کشور کوتوله ها و بزرگمردها پس از سالها جنگ و خونریزی به کشوری به نام برابری تبدیل شد ودو نماینده  از قشر کوتوله ای و بزرگمردها انتخاب شد.
خجسته و ارسلان ملکه و پادشاه کشور برابری شدند و با سخن ،منطق را جایگیزین شمشیر کردند.  

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما