تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مغاز‌ه ای که پیری میفروخت
نویسنده: محبوبه گلکار

هیچ وقت از دیدن یک سوسگ سیاه پر دار با شاخهای بلند و دهان باز به این شدت خوشحال نشده بود کمی که چشم چرخاند دیدن خرده نان هفته پیش و کرکهای تلنبار شده گوش میز و گلوله موی سفید و رنگی کنج اتاق و لکه های بیقواره غذا را دید و خواست نعش نیمه برهنه خودش را از کف اتاق جمع و جور کند که درد زانو و فشار کمر و کشیدگی گردن آلارم داد که همه تصاویر واقعیست و بیداری و مدتهاست رنگ و روی سلامتی ندیده است. لبخند کجی گوشه لپش را بالا برد،پایه تخت را محکم چسبید و مثل آدم آهنی اول یک پا و بعد دیگری در حالت نشسته قرار داد و بعد آرام آرام کمر صاف کرد و دست به دیوار بلند شد.آفتاب نیمه جان پاییز بساطش را روی تراس پهن کرده بود و جان نداشت که داخل اتاق بیاد.
روی میز تحریر یک گردن بند با قاب عکس خالی بود.سرش گیج و چشمانش تار و سردرگم از کابوس دیشب
دفترچه خاطرات نیمه باز با یک خودکار طلایی با نوک باریک میتوانست به او بگوید که دقیقا چه شده است.هر چه خواند هیچ اثری از وضعیت فعلیش در بین خطوط خوش رنگ و لعاب ندید.
نوشته ها خاطرات دخترک ۲۳ ساله ای بود که حال و هوای عاشقی داشت.از دلداده اش نوشته بود که روز و شب نمیشناخت و عشقشان حسادت همه را برانگیخته بود.این دفترچه خاطرات انگار در نقطه ای از زمان متوقف شده بود باید از آن اتاق بیرون میرفت و جواب سوالش را جایی خارج از اتاق سرد و نمور و بی خاطره پیدا میکرد.
یک پیراهن نخی سفید با ژاکت نارنجی و شلوار سدری و نیم بوت یشمی پوشید خودش را که در آیینه دید پیرزنی را در هیبت دختری دید.در آسانسور چهره های ناآشنا او را با حیرت نگاه میکردند.در خیابان اوضاع وخیم تر بود احساس ناامنی و پی پناهی میکرد.به سوپر مارکت که رسید مقداری نان و پنیره و میوه خرید.موقع پرداخت تکه کاغذی از جیبش بر روی زمین افتاد
“مرکز فروش پیری در کوتاهترین و سریعترین زمان”
با ما تا لحظه مرگ درد بکشید
کاغذ همان نقطه کوری بود که از صبح در ذهنش خاموش بود تا خاطرات پشت سر هم قطار شوند.اضطراب و شوق روز نامزدی ،آرایشگاه،هماهنگی مهمانها و نگرانی مادر و پدرش برای برگزاری آبرومندانه مراسم و پیامهای عاشقانه با نامزدش همه اتفاقات نصف روز نامزدی بود عصر آنروز چه بر سرش گذشته بود؟
یک تماس بی جواب،دو تماس و ده تماس…آرایشگاه رو به تعطیلی بود و او هنوز منتظر بود.یعنی چه اتفاقی افتاده است؟
پشیمان شده یا از آن شوخی های بی مزه و بی وقت است تا اینکه پدرش زنگ آرایشگاه را میزند و او در آستانه در پدرش را غرق در اشگ و غم میبیند.یک کامیون در راه، آرزوها و عشقش را از روی پل بزرگراه به پایین انداخته بود.
بعد از آن چیزی جز سیاهی در یادش نیامد تا زمانی که پدر و مادرش تصمیم گرفتند او را به کاری مشغول کنند تا به زندگی عادی برگردد.سرمایه ای در اختیارش گذاشتند و از او خواستند در مورد کارهای که علاقه دارد،جستجو کند.با این ایده سرگرم شده بود اما نامزدش را فراموش نمیکرد حال خوشی نداشت و کارها به کندی پیش میرفت بخصوص که بتازگی پسر یکی از دوستان پدرش از او خواستگاری کرده بود و خانواده اصرار داشت که نامزدش را فراموش کند.یکی از شبهایی که بشدت دلش برای نامزدش تنگ شده بود و مشغول جستجو در اینترنت بود،یک آگهی عجیب توجهشو را جلب کرد
مرکز فروش پیری در سریعترین و کوتاهترین زمان
با ما تا مرگ درد بکشید
فکری مثل صاعقه در ذهنش جرقه زد اگر پیر شود دیگر مجبور نیست ازدواج کند و میتواند با خاطرات دردآورش خوش باشد.
تا به خودش آمد خبری از آگهی نبود از شب بعد به شوق پیدا کردن آگهی صفحات را زیرورو کرد.اما چیزی پیدا نکرد تا اینکه نیمه‌های یک شب پاییزی دلگیر آگهی را دید که با نوشته قرمز رنگی در پایینش هشدار میداد که آگهی برای ۱۰ ثانیه نمایش داده میشود.
به سرعت آدرس را یادداشت کرد و اول صبح روز بعد ژاکت نارنجی و شلوار سدری با نیم بوت یشمی پوشید و به راه افتاد.بعد از چند ساعت مغازه کوچکی در انتهای یک بن بست در جنوب شهر پیدا کرد که پشت پیشخوان یک پیرمرد خوش سیما و خوش مشرب بود
وقتی عجله دختر را دید بی هیچ کلامی لیست خدمات را جلویش گذاشت
پودر پیری:
در حد ۲۰ سال با امکان بازگردانی
بیش از ۳۰ سال با امکان بازگردانی برای ۱۵ سال
بالای ۴۰ سال به همراه امراض
برای همیشه بی برگشت و بی مرگ
مورد آخر همان بود که میخواست.از مرگ میترسید!

قبل از اینکه از مغازه خارج شود پیرمرد پرسید میتوانم بدانم دختر به این زیبایی و جذابیت چرا این بسته را خرید؟
اشک در چشمان دخترک غلتید و با صدای بغض آلود داستانش را تعریف کرد.پیرمرد خوش قلب مهربانانه گفت من دلم میخواهد برای اینکه شما رضایت کامل از خدمات داشته باشید بسته دیگری بعنوان هدیه به شما بدهم.فقط اینکه این بسته را زمانی میتوانی باز کنی که از پیری جانت به لب رسیده است.
دخترک گمان کرد حتما معجون مرگ آور است که وقتی جان به لب شد دخلش را می آورد.بسته را گرفت و گوشه کمد انداخت.
مدتی از این داستان گذشت و دخترک که حالا پیرزنی بود خودش را در اتاق محبوس کرده بود و تنها مونسش خاطرات قبل از پیری بود که بارها تا روز نامزدی بازنویسی شده بود و پس از آن ثبتی نداشت.
این وضعیت کلافه اش کرده بود و راضی به مرگ بود امید داشت بعد از مرگ از این حال و هوا خلاص شود.حالا بعد از کابوس شب قبل و نقش زمین شدنش و یافتن دوباره آگهی در جیبش به یاد آن بسته هدیه افتاد.هر چه رمق داشت در پاهایش گذاشت تا زودتر به خانه برسد.
بسته خاک گرفته و تارعنکبوت بسته بود.با ترس و امید بسته را باز کرد
یک برگ کاغذ رنگی بود که شماره تلفنی بر رویش نوشته شده بود
گوشی را برداشت و با انگشتهای لرزان شماره ها را یکی یکی گرفت.صدایی آشنا از پشت گوشی شنید خودش بود فروشنده پیری…
به محض اینکه خودش را معرفی کرد پیرمرد هیجان زده گفت که معجونی که به او داد هیچ کدام از معجونهای لیست نبوده .معجونی بود که اگر تصمیمش عوض شود و با عشق و شور زندگی کند اثرش در عرض یکماه کم کم از بین میرود و او به زمان و مکان قبل بر میگردد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. – راست اش وقتی جملۀ اول تون رو خوندم [که حدود چهار خط بود] زیر لب گفتم یا قمرمنیر بنی هاشم !!!
    [هیچ وقت از دیدن یک سوسگ سیاه پر دار با شاخهای بلند و دهان باز به این شدت خوشحال نشده بود کمی که چشم چرخاند دیدن خرده نان هفته پیش و کرکهای تلنبار شده گوش میز و گلوله موی سفید و رنگی کنج اتاق و لکه های بیقواره غذا را دید و خواست نعش نیمه برهنه خودش را از کف اتاق جمع و جور کند که درد زانو و فشار کمر و کشیدگی گردن آلارم داد که همه تصاویر واقعیست و بیداری و مدتهاست رنگ و روی سلامتی ندیده است.]
    چه خبره این خانوم !!؟
    غیر از طولانی بودن بسیاری از جملات، لطفا از علائم نگارشی به جا استفاده کنید، خدا می دونه من با چه مصیبتی فهمیدم این جا چی گفتین !!
    غیر از اون هم داستان بسیار شلخته شروع شد
    شروع داستان، برای شما حکم خنثی کردن بمب رو داره ، اگر به اندازه ی کافی جذاب و قانع کننده شروع نکنید، خواننده دم اش رو می اندازه رو کولش و میره

    موفق باشین.