تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نویسنده
نویسنده: azadeh

از خواب که بیدار شد گردنش خشک شده بود ، طبیعی بود روی میز سر گذاشتن و خوابیدن که نمیشد متکای گرم و نرم تختش، کش و قوسی داد به بدنش و ساعت را چک کرد ، هشت صبح بود ، اینهمه بدن درد برای دو ساعت خواب بود ، نگاهی به اطرافش کرد مثل همیشه اتاق کارش شلخته و نامرتب انگار که سالهاست دستی به اتاق کشیده نشده….لب تاب خاموش شده بود ، پُفی از دهان در داد و با خود گفت :
تا این شارژ  بشه یه قهوه میزنم که سر حال شم و شروع کنم به نوشتن ادامه ش .
به سمت آشپزخانه و قهوه جوش رفت ، ظرفهای تلمبار شده ،  جعبه های پیتزا ، زباله های هفته ی اخیر ، فضا مشمئزکننده بود … تکیه داد به دیواره ی اُپن و دست به چانه نگاه به آن وضعیت اسف بار کرد ، یادش آمد وقتی دو هفته ی قبل که هنوز از رفتن لیلی زیاد نگذشته بود و خانه را تا حدودی تمیز میکرد  با خود گفته بود : حالا میبینه که بدون اون هم مثل همه میتونم عادی زندگی کنم ، میتونم کارامو بکنم ، میتونم هم بنویسم هم اشپزی کنم ، اصلا هم بنویسم هم هیچ کجا کم نیارم ، اما رفته رفته کارها کم و کم تر شده بود ، تمیز کاری حتی به صفر رسیده بود ، از همه ی اینها بدتر دلش برای لیلی ذره ای شده بود ، دوس داشت باشد ،حتی با غر غر هایش ، فقط باشد .
لیلی باشد و چپ و راست بکوبد توی سرش که :
_ همه شوهر دارن منم شوهر دارم خیر سرم ، صب تا شب پای لب تاب بیصاحابش در حال نویسندگیِ ، اخه چه نویسندگی یی مرد پاشو بفکر کاری باش ، وقتی استعدادشو نداری ، وقتی هیچکدوم نمیرسه به چاپ  ، که چی بشه این همه وقت گذاشتن؟؟

اما من بهش ثابت میکنم ،وقتی کتابم چاپ شد و براش یه نسخه با امضای خودم بردم ، وقتی ببینه پای کتاب نوشته نویسنده «آرش صباح »  و صفحه اولش هم چاپ شده ((تقدیم به صبوری های لیلی ترین لیلیِ زندگی ام )) اونوقت از ذوقش بغلم میکنه و برمیگرده سر زندگیمون.
توی همین فکرا غرق شده بود که قهوه سر رفت .
با فنجانی قهوه به اتاقش برگشت ، لب تاب را که به برق زده بود و کمی هم شارژ شده بود روشن کرد .
_ خبببب بزار ببینم دیشب چی نوشتم تا برم توو کار ادامه ش
صفحه را که باز کرد شروع کرد به خواندن آخرین صفحه ی نوشته شده اش :

###

همانطور که آرشام در حال نوشتن بود و داشت آخر های کتابش را با هیجانی وصف نشدنی مینوشت ، لیلا در زد و با سینی در دست وارد شد، نگاهی عاشقانه همراه با لبخندی ملیح زد و سینی را که دو چای تزیین شده با گل محمدی ، و یک بشقاب کیک تازه ی خانگی درونش بود را روی میز گذاشت و گفت ، خسته نباشی همسر جانم ، نوشتن به کجا رسید مرد نویسنده ی من ؟

###

آرش قهوه ش را سر کشید و شروع کرد به نوشتن ادامه داستان آرشام و لیلا . نوشت و نوشت و نوشت بدون توقف و معطلی .
تکیه ای محکم به صندلی اش داد و دستانش را بهم زد و  بلند گفت : تموم شد .
نگاهی به ساعتش کرد ، هنوز دو نشده بود ، یادش آمد که باید قسط های عقب افتاده ی وام ازدواج شان را واریز میکرد و الا به ضامنینش زنگ میزدند از طرف بانک ، پاک آبرویش در خطر بود ، با عجله لباس عوض کرد هر چه گشت فلش را پیدا کند که داستان را کپی کند در فلش ، بیفایده بود ، به همین دلیل لب تابش را  با خود برد ، از ذوقش میخواست هر چه زودتر رمانش را پرینت بگیرد تا برای ناشر بفرستد .
دقیقه ی نود به بانک رسید ، قسطها را که مادرش قرض به او  داده بود را پرداخت کرد و با خوشحالی از بانک خارج شد ، در پوست خود نمی گنجید که داستانش تمام شده بود،
در ذهنش هزار جور عکس العمل  لیلی را، لحظه شنیدن خبر کتابش ، مجسم کرد . در عالم خود بود که ناگهان تکانی محکم خورد و به زمین افتاد عینکش به طرفی افتاد و درست ندید پلاک موتوری را ، فقط تصویری تار از لب تاب معلق در  هوا را دید ، کیف لب تاب ، در هوا تابی خورد و دزدیده شد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فاطمه فرهادپور گفت:

    داستان تون را خوب شروع و خوب تمامش کردیدمن خوشم آمد:)

  2. ا.نواب گفت:

    تضاد بین زندگی واقعی و داستان نویسنده به نظرم جذابه
    موفق باشید دوست عزیز

  3. داستان خوبی بود، منتها به نظرم یکم توی انتخاب اسم خلاقیت بیشتری به خرج بدید.
    به نظرم همه ی داستان داشت خوب پیش می رفت به جز بخش انتهایی که اصلا به نظرم اومد حوصله انگار نداشتید و سریع تموم ش کردید.

    • azadeh گفت:

      همون اصل اخرش بود که ضربه نهایی زده شد به داستان ، و اسم ها هم عمدا اینطور بود ، کسی که زندگی خودش آشفته ست داستانی از زندگی یی شاد نوشته که حتی اسم ها هم شبیه اسم خودش و همسرش هست ،