تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تصادف
نویسنده: علیرضا تقی نژاد

زندگی از فرط سرمای بسیار میسوخت. برف تا زانوهای ادمها بالا آمده بود، و راه رفتن را برایشان سخت و توان فرسا میکرد. الیاس مانند هرروز از خانه بیرون آمد، با آن پالتوی قدیمی و کهنه اش، و کلاه پشمیِ قهوه ای رنگش. مانند هرروز این مسیر را پیاده طی میکرد تا به خیاطی برسد. خیاطی ای که از پدرش به او رسیده بود. از جوانی در آنجا کنار پدرش کار کرده بود و فنون مختلف خیاطی را آموخته بود. بعد، آن زمان که پدرش به دلیل بیماری از دنیا رفت، عهده دار مسئولیت خیاطی شد.

از جوانی که آنجا میرفت شیفته نگار، دختری که آنجا کار میکرد، بود. نگار دختری بود نوزده بیست ساله که خرجی زندگی خودش و پدر بیمارش را میداد. مادرش لحظه زایمان از دنیا رفته بود، و نگار طعم حضور مادر را از همان ابتدا نچشیده بود. از وقتی که پدرش بیمار شد، نگار به این دکان و آن دکان، به این شغل و آن شغل میرفت تا بتواند نان آور خانه باشد. هم خرج زندگی را بدهد، هم خرج داروهای پدرش را. و مدتی بود که در خیاطی الیاس مشغول به کار بود. الیاس چون میدانست که برای نگار بسیار مهم است که پول داشته باشد تا بتواند خرجی هایش را بدهد، حقوق را بالا برده بود تا بتواند او را آنجا نگه دارد. بیشتر به فکر خودش بود، اینکه بتواند هرروز نگار را ببیند.

آن روز در راه تصادف شده بود. الیاس همانطور که به سختی در برفها قدم میزد، نگاهی به صحنه تصادف انداخته بود. چیزی از آن شلوغی دستگیرش نشد، برای همین به راه خودش ادامه داد.

یک ساعتی از ساعت شروع کار گذشته بود، ولی خبری از نگار نبود. الیاس نشان نمیداد. نمیخواست کارمندهای دیگرش بفهمند که او نگار را دوست دارد، ولی در دلش غوغایی بود. نگران بود. میخواست همانجا بلند شود و برود دم در خانه نگار تا خبری از او بدست آورد. ولی غرور بیش از اندازه اش، که به پدرش رفته بود، مانع میشد.

یک ساعت شد سه ساعت، و خبری نشد. آخر سر بلند شد از جایش و از کسی که همیشه کنار نگار مینشست پرسید و حال نگار را جویا شد. او هم خبری نداشت، و این بی خبری او، الیاس را بیش از پیش نگران کرد.

بعد از نیم ساعت، دیگر طاقت نیاورد. به طرز عاقلانه ای تصمیم گرفت قید حرف کارمندها را بزند. از جایش بلند شد، پالتویش را برداشت و تنش کرد، کلاهش را روی سرش گذاشت، و به راه افتاد.

ابتدا به خانه نگار رفت. زنگ در را زد. کسی جواب نداد. زنگ در همسایه اش را زد. چند لحظه ای منتظر ماند تا اینکه زنی میانسال در را باز کرد و پرسید که اینجا چه میخواهد. الیاس ماجرا را برایش شرح داد، و زن خبری داد که انگار سنگی از آسمان با سرعت  بر فرق سر الیاس کوبیده شد. نگار تصادف کرده بود. صبح که در حال آمدن به خیاطخانه بوده، با یک ماشینی که به علت لغزنده بودن جاده نتواسنته بود ماشین را کنترل کند، تصادف کرده بوده. الیاس همانجا یادش آمد. به این فکر افتاد که شاید همان تصادفی بوده که صبح خودش دید. یعنی انگار او نگار را دیده بود، ولی نفهمیده بود.

تصمیم گرفت نگار را پیدا کند. از همسایه اش پرسید. نمیدانست که نگار را کدام بیمارستان برده اند. الیاس بیش از قبل در کلافگیِ نگرانی غرق شده بود. نمیدانست از کجا جستجو را شروع کند. یک آن، محل تصادف به یادش آمد. کلاهش را سفت کرد و به راه افتاد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما