تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مخمصه
نویسنده: علی بدیع‌زاده

در اتاقی دو در یک که میز کوچک و پوسیده‌ای زیر نورگیری چمبره زده است. اتاقی پر دود. در را که باز می کنی پیش از هرچیز این بوی نم است که به پیشوازت می آید نه سلام سرد و بی عاطفه‌ی بهمن که سال به دوازده ماه آرایشگاه نمی رود. بهمن. اصولا آدم چرک و کثیفی نیست برعکس به نظافت خود خیلی اهمیت می دهد. همیشه لباس هایش اتو کرده است و مدام به خودش عطر و ادکلن می زند که خدا می داند چقدر قیمتشان است. با این حال کسی نمی دانست که این پسر شیک پوش کت و شلواری چرا در خواست نمی دهد تا از آن دخمه بیرون بیاوندش. کسی نمی دانست. حتی وقتی هم می گفتی حداقل دستی به سر و رویش بکش خنده‌اس سرد می کرد و سرش را به سمتی می گرداند و بیهوده به چیزی نگاه می کرد. شاید به سکنچ اتاق یا کفش هایی که در حال عبور و مرورند. سوالات همیشه همین ها بود. جز یک بار، آن یکباری هم که سوالی غیر از این دو پرسیده شده بود زمانی بود که هم کار تازه واردمان میزش افتاد درست روبروی دفتر بهمن. جوان بود، جرّه. شاید می خواست خودی نشان بدهد شاید هم… نمی دانم اما هرچه بود یک روز زمانی که کار بهمن تمام شده بود و داشت کتش را به تن می کرد که برود رفت طرف بهمن و خودش را معرفی کرد، آن موقع بهمن سریع آن بخش شده بود و به همین خاطر اگر تازه واردی می آمد باید خودش را به مسئول بخش معرفی میکرد. گرچه که بهمن چندان بدین کار ها معتقد نبود، او باور داشت: «انسان باید خودش را با عمل و کیفیت کارش به دیگران معرفی کند نه با حرف.چه مزیتی برای من دارد که مثلا بدانم کی از کجا آمده یا که در چه رشته‌ای تحصیل کرده، هر چه بوده لابد به درد ما می خورد که استخدام شده است. پس تنها یک چیز باقی می ماند، کار.» در یک کلام مرد کار بود. فلسفه زندگی‌اش هم کار بود به طوری که کسی نمی‌توانست او را در لباس و وضعی دیگر بر سر کاری دیگر ببیند. یادم هست پسرک رفت پیش بهمن و گفت:

          ـ آقای فربخش سلام عرض کردم. من دادخواه هستم، آرش. امروز روز اول کار من است. با خودم گفتم که زمانی که بیرون تشریف آوردید سلامی کرده باشم و خودم را معرفی کنم

          ـ نیازی نیست پسر جان، برو به کارت مشغول شو. با کار خودت را معرفی کن!

          ـ بله! چشم!

          همین این تنها حرفی بود که بهمن خان فربخش می گفت،‌ کارت را هم اگر خوب انجام می دادی، تنها کاری که می کرد این بود که سرش را می آورد بالا و می گفت: «آفرین کار را خیلی خوب انجام دادید! بهتون تبریک می‌گویم.» البته ما بیش از اینکه دلمان بخواهد از کارمان تعریف کند می خواهیم به کار هایی که انجام می دهیم رحم کند شاید بخواهید بدانید چرا این حرف را می زنم! علت این حرفم این است که اگر او از کار کسی خوشش نیاید بی‌آنکه به بازخورد آن مادر مرده‌ای که این کار را انجام داده توجه کند کاری که انجام شده را یا می سوزاند یا از روی رایانه پاک می کند.  نمی‌دانم چرا اما کسی این را به آرش نگفت. البته مشکل از خودش بود چون به کسی امان حرف زدن نمی داد، هی حرف میزد گُر و گُر به قدری که دیگر یادت می رفت چه می خواستی بگویی. خب برایش بد هم نشد. من که چنین فکر می کنم. یادم هست با کلی ذوق و نقشه و طرح برای چاپلوسی و جلب نظر بهمن وارد اتاق شد اما بعد پنج دقیقه در حالی که کل کشتی هایش غرق شده از اتاق بیرون آمد. هر وقت کسی با وضع و حال او بیرون می آمد همه به اتفاق به آن مادر مرده‌ای که بیرون می آمد می خندیدیم. حالی می‌داد. اما به هر جهت آنچه که مهم بود کار بود و کار. می دانستیم که رفتار بهمن فقط و فقط یک علت دارد،‌ رشد. رشد کردن تمام گروه. به همین خاطر هر چقدر با ما و الخصوص با کار هایم هر چقدر بد تا میکرپ ما سعی می کردیم این امر را فراموش کنیم چون دلیل کار او را می دانستیم جز آرش. او نه دلیل را می دانست نه می خواست بشنود چون فکر می کرد که داریم به او ترحم می کنی، چه خیالاتی. حتی الان هم به این نگرش او خنده ام می گیرد. نماند، همان روز رفت و استعفا کرد و رفت.

          چند هفته به همین منوال گذشت اوضاع به حال اولش برگشته بود. همه داشتیم روی پروژه جدیدمان کار می کردیم. قرار بود که من کارم را شب برای بهمن ببرم و دم در خانه اش به او تحویل بدهم. شب دیر وقت به آنجا رسیدم، هم ترافیک بود و هم اینکه متن نهایی کار طول کشید تا به آنچیزی تبدیل شود که من می خواستم. بگذریم وقتی رسیدم جلو در خانه اش دیدم در باز است. در را کمی باز کرد و متوجه شدم کسی با زور وارد خانه شده. ترسیدم، خواستم از همان جا راهم را کج کنم و بروم ولی پشیمان شدم. دیدم دور از مرام و رفاقت است که بهمن را تنها بگذارم، پاورچین پاورچین وارد خانه شدم و به اطراف مدام سر می جنباندم. نمی دانستم که باید چه کار کنم! هیچ ایده ای نداشتم. حتی نمی دانستم خانه چه شکلی است. وقتی وارد راهرو شدم سمت چپش دستشویی و حمام بود. بعد که جلو تر می رفتی سالن پذیرایی می رسیدی که پنجره هایی بزرگ که مشرف به برج میلاد بود. سمت راست آشپز خونه و در کنار آن یک اتاق خواب بود، کنار اگر رویت را برمی‌گرداندی کمی آن طرف تر سه تا پله میدیدی که به یک اتاق دیگر منتهی می‌شد. صدای بهمن از آنجا می آمد،‌ صدای آرش هم. از شنیده ها این را فهمیدم که آرش چاقویی در دست دارد که با آن می خواهد بهمن را زجرکش کند. البته من کمی دیر رسیده بودم چون آرش کارش را شروع کرده و دست های بهمن را زخم و زیل کرده بود. عجیب برایم این بود که لحن حرف زدن بهمن هیچ تغییری نکرده بود و این مزید بر علت می شد که آرش بلایی بدتر آنچه که برای خود ترسیم کرده بود را سر بهمن بیاورد. نماندم که حرف هایشان را بشنوم از خانه بیرون رفتم و کپسول آتشنشانی داخال راهرو را برداشتم و دوباره به داخل خانهه برگشتم. دلم آرام نداشت. دستانم هم قرار نداشت، خودم را در آینه ندیده بودم ولی شک ندارم که آنموقع صورتم مثل مرده ها شده بود است، گچ. به داخل اتاق که وارد شدم درنگ نکردم و بی معطلی با کپسول محکم به گردن آرش زدم. از ترس و وحشت حتی نتوانست فریاد بکشد. طفلی! اما از این هم اگر بگذریم از رفتار بهمن نمی شود گذشت که مثل سگی که گربه‌ای زخمی را گیر آورده افتاد روی آرش شروع کرد به زدنش حالا نزن کی بزن. البت آنچنان محکم و به قصد کشت نمی زد. شاید این کار را می کرد که توان آرش از تنش بیرون بکشد. تا آنها درگیر بودند من رفتم و به پلیس زنگ زدم.

          پلیس آمد و آرش را دستگیر کرد و برد و من ماندم و بهمن. هردو خسته بودیم و او مرا دعوت کرد که بالا بیایم و شام را با او باشم. من قبول نکردم و فقط کاری که قول داده بود را به او تحویل دادم. وقتی او این رفتار مرا دید دوباره برگشت به همان حالت سابقش و خیلی رسمی و خشک پروژه‌ام را تحویل گرفت، شب‌بخیر گفت و به خانه رفت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما