تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حالا چرا آلاسکا
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

حالا چرا آلاسکا  ،      می خواست بنویسه نمی شد ، می خواست شعر بگه نمی شد ، می خواست دل نوشته بنویسه ، ولی
با دلی پرخونی هم که داشت ، نمی شد که نمی شد . انگار یه چیزیش بود ، پا می شد راه می رفت ، می نشست ، از پنجره بیرون را نگاه می کرد ، ولی اتفاقی نمی افتاد . انگار دلش تب داشت ، مغزش غنج کرده بود و هر کاری می کرد ،
راه نمی افتاد .
به زندگی گذشته نگاه می کرد ، از بچگی و شیطنت ها تا بزرگی و حالا که موهاش مثل یخچال های آلاسکا خاکستری خاکستری بود .
حالا چرا آلاسکا ، خودش هم نمی دونست ،
شاید تو فیلما دیده بود. شاید هم اسم یخچال که بیاد ، آدم یاد آلاسکا میکنه ، که هم کشوره
هم یخچال داره ، هم اولین بستنی یخی های
دوره خودش آلاسکا بودن با رنگ نارنجی ،
با قیمت یک قرون ( یک ریال ) .
یادش بخیر بچگی یا ، هنوز مدرسه ای نشده بود،
دو تا خونه داشتن ، یکی تو شهر که برادر خواهراش بودن و مدرسه می رفتن ، و یه خونه توی روستا که بیشتر پدر و مادر بودن .
از پنج شنبه بعد از ظهر همه توی خونه روستا جمع می شدند و هیچ کس شهر را دوست نداشت ، ولی برای رفتن مدرسه مجبور بودن .
تابستونا دو تا تخت چوبی تو حیاط داشتند ، که
اونا را بغل هم می ذاشتن و همگی رو تخت می خوابیدن و تا پاسی از شب آسمون و ستاره ها را
نگاه می کردن . و ستاره هایی که می افتادن را
می شمردن .
پدر ، هم زمین کشاورزی داشت ، که اکثرا وقتها
کارگر می گرفت و خودش پلیس راه آهن بود و
وقتی تو شهر خودش بود ، نه درست و حسابی
به این می رسید ، نه به آن .
توی روستا دوست دشمنی هم بود ، اما نه به اندازه ای که نتونن زندگی کنن .
روبروی خونه کوچه بود ، سمت چپ خیابانی پهن و خاکی ، در خونه های بزرگ اونطرف چند تا خانواده زندگی می کردن ، مثل خونه قمر خانم ،
مثل خونه ای که در فیلم گوزنها بهروز وثوقی بازی می کرد ،توی این خونه شخص
خوش نشینی زندگی می کرد به نام شیخ محمود . خوش نشین کسی است که زمین کشاورزی ندارد و برای دیگران کار می کند ، هرکاری که پیش بیاید . ولی شیخ چون سواد قرآنی داشت ، مکتب خانه را اداره می کرد و
بچه ها را را درس می داد ، و به پسرها خواندن و نوشتن و به دخترها فقط خواندن می آموخت .
زیرا عقیده داشت ، دختر اگر نوشتن یاد بگیرن سر به هوا می شوند .
شیخ محمود سه پسر و دو دختر داشت و بومی
همان روستا نبود ، و از منطقه شراء که هم اکنون
یکی از مشهورترین مناطق جهان به نام آب سنگین اراک است ، آمده بود .
روستا پنج قنات داشت و دشتهای فراخ ،
با بیش از ششصد ، هفتصد هکتار زمین کشاورزی
آبی . به همین خاطر از روستاهای آباد اربابی به حساب می آمد .
قنات هشتاد دهقان که اهالی آن را هشتادقان
می خواندند و بقعه پیر مراد آباد و تپه باستانی
از عصر مادها در این دشت بنا شده بود .
قنات مراد آباد که از داخل روستا رد می شد ،
و از جلوی مسجد می گذشت ، و بعد از روستا
به باغ اربابی می رسید و پس از آن دشتهای زیادی را سیراب می کرد . و هراز گاهی آب را می بستند تا باغ اربابی آب بخورد .
در این مواقع آب مانند سد عمل می کرد و بار می زد ، این زمان گل، گل ، بچه ها بود و وقت آب تنی ، چه حال و هوایی داشت ، یادش بخیر ،
قنات بزرگ حصار و خان ایلر و چمندو نیز از جمله قناتهای همین روستا بودند .
به مهندسی این قناتها و کندن چاههای بیشمار ،
و جاری ساختن آب بر روی زمین و آبیاری مزارع
فکر می کرد . و مردمان سخت کوشی را می دید ،
که برای بقا و ادامه زندگی ، چه تلاشهای شگرفی
داشتند . و با مقایسه خود و نسل پر توقع امروز دود از کله اش بر می خواست .

هوشنگ مرادی دهم مردادماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. پرستو انصاری گفت:

    توصیفات از روستا خیلی ملموس و عینی و دلنشین بودن😃
    به نظرم اگر این توصیفات عینی و ملموس رو تو یه اتفاق و داستان خیالی و هیجانی بگنجونین خیلی جالب و زیباتر میشه
    خسته نباشید

    • هوشنگ مرادی گفت:

      سلام بانو ، ممنونم که توجه می کنین ، این داستان ادامه داشت و چون دیدم خیلی طولانی می شه ، گذاشتم برای قسمت بعدی ،البته که نظر شما درست هست ، بعضی وقتها مثل یه مستند می نویسم ،
      با سپاس از شما