تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

چه کسی نیکلاس الکساندر آپلاندو را کشت ؟
نویسنده: مهدی کرامتی

باران شدیدی می آمد. مرد، به سرعت کلید را چرخاند و داخل خانه شد. خانه تاریک بود و تنها نور چراغی روشن بود. چراغ را که روی دیوار بود برداشت و به سوی اتاق کارش روانه شد. پیش از آن که چراغ را روی میز بگذارد، دو چراغ دیگر اتاق را نیز روشن کرد.
لباس هایش را از تن بیرون آورد و آویزان کرد. لباس ها کمی تر شده بود. پشت میز کارش نشست. همه چیز سر جایش بود. گزارش ها و مستنداتی که طی این مدت جمع آوری کرده بود روی میز بودند. گزارش های محلی، مصاحبه ها و یادداشت های شخصیِ “ایوان میخائیلوویچ” که امروز به دست اش رسیده بود.
او خود می دانست که بعد از دو کتابِ کم فروغی که پیش تر نگاشته است، متقاعد کردن یک ناشر برای چاپ اثری دیگر، دشوار خواهد بود. اتاق، کمی گرم شده بود. برخواست. کمی پنجره را به سمت راست کشید و نسیم خنک و آغشته به بوی باران را به داخل کشاند. دیدارِ باران و خاک، همیشه شهر را عطرآگین می کند.
بار دیگر پشت میز نشست و این بار، صندلی اش ناله ای خفیف سر داد. یادداشت های شخصی “ایوان میخائیلوویچ” را پیش کشید. صفحۀ اول که سفید بود را رد کرد و به صفحۀ دوّم رسید. در صفحۀ دوم با خطی بسیار درهم و برهم نوشته شده بود
در خانۀ قو
خون می چکد …
مرد لبخندی زد و با خود اندیشید که این مرد چه قدر عجیب است! در واقع او این بار ایوان میخائیلوویچ، این نویسندۀ مرموز و درون گرا را برگزیده بود تا شاید با موضوعی عجیب و غریب، شهرتی برای خود دست و پا کند. هرچه دربارۀ بیشتر میخائیلوویچ بیشتر می دانست، بیشتر حیرت می کرد. تنها زیستیِ او سبب شده بود که اطلاعات زیادی از او در میان نباشد امّا یافتن یادداشت های شخصیِ او مرد را امّیدوار کرده بود.
صفحه را ورق زد. به محض ورق زدن صفحه، تمام چراغ ها خاموش شدند. با خود اندیشید که باد این کار را کرده است؛ آسمان نعره ای کشید. به ناگاه صدای در اتاق اش آمد و گویا در باز شد. توجهی نکرد. پشت میز نشست و چراغ روی میز را دوباره روشن کرد. بلافاصله، مردی را دید که کنارش بر روی یک صندلی دیگر نشسته است. از ترس خود را به عقب کشید و نقش بر زمین شد.
+ نترس آپلاندو ؛ تو من را می شناسی، درست می گویم ؟
مرد با دقّت نگاه می کرد. همان طور که با احتیاط از جای بر می خواست –اما هنوز از نشستن واهمه داشت- با صدایی لرزان و چشم هایی متعجب و وحشت زده گفت
– آآآقای … شُما آقای میخا…میخائیلوو…یچ هستید؟ با…باورم نمی … شود
+ بنشین،
آپلاندو که هنوز از رعشۀ ناشی از شوک خلاص نشده بود، به آرامی -بدون آن که نالۀ صندلی اش برخیزد- نشست. به دقّت به چهرۀ مردی که نزدیک به ۵۰ سال بود از دنیا رفته استمی نگریست. موهای مرد، تقریبا ریخته بود و به نظرش می رسید که تنها در انتهای سرش باقی مانده است. ریشی بلند که تا ابتدای پیرهن اش درازی داشت و چشم هایی که بیرون زده بودند و او را می پاییدند.
+ تو یادداشت های مرا داری … جالب است …
– بله … من … من …
میخائیلوویچ از روی صندلی بلند شد و اطراف مرد گام بر می داشت. ناگهان، از پشت سر اش را کنار سر مرد آورد و با خنده ای منزجر کننده در گوش مرد -در حالی که لب هایش را به گوش او می مالید-گفت
+ چرا می خواهی دربارۀ من بنویسی الکساندرا ؟
آب، به نشانۀ وحشت، از پیشانیِ مرد می چکید. نمی دانست چه باید بگوید، گفت
– من به شما … چطور بگویم … راست اش من عاشقِ شما …
میخائیلوویچ، قهقه ای سر داد و با خود گفت
عاشق … و دوباره خندید و مکثی کرد و این بار جلوی مرد آمد و چشم در چشم او با لحنی رخوّت ناک گفت
عاشق برای معشوق هرکاری می کند الکساندرا ، این را که می دانی ؟
مرد سری به نشانۀ تایید تکان داد و گفت بله بله …
میخائیلوویچ گفت من چشم هایت را می خواهم
و سپس ناخن هایش تیزش و بلندش را به زیر چشم های مرد کشید و به یک باره دست بر گلوی مرد نهاد و با شدّت می فشارید
+ ای دروغ گوی شیّاد کثیف …
نزدیک بود که جانِ مرد از تن اش بگریزد که چراغ دوباره خاموش شد. مرد نفس نفس می زد. کوزۀ کنار میزش را برداشت و قدری آب نوشید و به نفس نفس زدن ادامه داد. چراغ را دوباره روشن کرد.
از جای برخواست نزدیک پنجره رفت و هوایی تازه کرد. ناگهان، صدایی آمد. گویا کسی بیرون اتاق، به اتاق نزدیک می شد. کَسی جز او در خانه نبود. چراغ را برداشت و بیرون اتاق رفت و دنبال صدا گشت. قلب اش پرتکاپو بر در و دیوار سینه اش می کوبید. آشپزخانه. دست شویی. درب حمام را باز کرد و ناگهان پیرزنی را دید که آن جا نشسته و گویی منتظر رسیدن اوست. از شوک این رو در روییِ یک باره، به عقب جهید و چراغ شکست و روی زمین ریخت. شیشه پایش را بریده بود و ترس نفس اش را. پیرزن در حالی که از حمّام بیرون می آمد گفت
تو دوست پسر من هستی و نیازی به …

مرد همین طور که این حرف ها را نصفه و نیمه می شنید، با پای لنگ به اتاق اش فرار کرد. پیرزن نیز آرام آرام به سوی او می آمد و همان جمله را تکرار می کرد.
مرد، پشت در اتاق نشست و آن را محکم نگاه داشته بود. خبری نبود.
+ تو دوست پسر من هستی و نیازی به ترس نیست!
پیرزن پشت میز نشسته بود و اینک از ترس می گریید و می گفت
– این جا چه خبر است ؟ تو …. تو چطور … چطور … ؟ تو کی هستی ؟
+ من می دانم الکساندرا ، می دانم ، تو باید خودت را نجات بدهی، من به تو نیز قول می دهم که کتاب بعدیِ تو دربارۀ میخائیلوویچ هم به توفیقی نخواهد رسید. تو باید خودت را از این زندگیِ رقّت انگیز نجات بدهی.
مرد که درد پایش را به کلی فراموش کرده بود ، دوباره همان جملات را تکرار کرد و پیرزن نیز جلو و جلو تر آمد و رو به روی مرد روی زمین نشست و چشم در چشم او می گفت
خودت را نجات بده ، هیچ کس برای مردی زشت روی مثل تو که جز ثروت پدرش هیچ ندارد، کاری نمی کند … هیچ کس تو را دوست ندارد الکساندرا، نزد ما بیا … این کتاب تو نیز همین خواهد شد ..
الکساندر مدام حرف های زن را انکار می کرد و صدایش را بالا می برد. پیرزن این بار با لحنی خشن تر گفت
تو خودت می دانی من چه می گویم … تو مردی با هستی که هیچ زنی نگاه اش هم نمی کند، نویسنده ای که هیچ کس کتابش را نمی خواند، این همه تحقیر بس نیست، نزد ما بیا …. نزد من و میخائیل عزیزم …
مرد، همان طور که می گریست و حرف های پیرزن را انکار می کرد گفت
رهایم کنید ، ااااه رهایم کنید ..
زن، چاقویی را در بازوی مرد فرو کرد و آه از نهاد مرد برخواست! پیرزن گفت
زندگی تو اینک این گونه است الکساندر ، تو میتوانی به ما بپیوندی و با دخترم، دیلیکا ازدواج کنی، آنگاه در کنار او دختری به غایت زیبایی ظاهر گشت و کنار او نشست.
الکساندر که درد می کشید و دیگر طاقت اش طاق شده بود گفت
چه کار … بگو چه کار باید بکنم ..
پیرزن، طنابی را به او نشان داد که از سقف بلند اتاق او به پایین آویخته شده بود. طنابی مخصوص به دار کشیدن. مرد، گویی که مسخ شده است، برخواست و به سوی طناب حرکت کرد. بالای صندلیِ زیر طناب رفت و حلقه را دور سرش قرار داد؛
آنگاه به زن گفت
آیا این پایان رنج و درد من خواهد بود
و هر دو زن با سر تایید کردند … و این بار صندلی، نعره کشید.
پیرزن گفت
در خانۀ قو
خون می چکد …
…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
برخی روزنامه های شهر، در گوشۀ صفحۀ اول کوتاه نوشتند،
نیکلاس الکساندر اپلاندو به دست چه کسی کشته شد ؟

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سمیرا جهانشیری گفت:

    لذت بردم از داستانتون . موفق باشید 👍 👍 👍