تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حسرت دیدار
نویسنده: آلا چعبی

فارغ از عالم بزرگسالی،در عالم بچگی خود بودم .شاد بودم ،خوش بودم .مادرم مشغول بار گذاشتن عدس پلو بود اووم گفتم عدس پلو ،من عاشق این غذاهستم و امروز به خاطره روز تولد من مامانم قراره شام عدس پلو درست کند امروز ۵ساله می شوم یک سال بعداز به دنیا اومدن من جنگ شد البته مامان و بابام میگن که این صدای ترقه و … بچه های محل هست که توی کوچه مشغول بازی کردن هستند ولی من که بچه نیستم می فهمم که اینو میگن که من نترسم پدرم مثل همیشه با عینک ته استکانی مشکی مشغول خواندن روزنامه بود و برادرم که هم دوسالی از من بزرگتر بود و داشت با تلویزیون ور میرفت تا این تلویزیون دل از این رنگ سیاه و سفید و صدای خش خش ور دارد ولی انگاری دیگه عمر خودرا کرده و تلاش های برادرم فایده ای ندارد و من هم  با سانیا بازی میکردم و گاهی اون را بچه ی خود حساب میکردم و بعضی اوقات اون رو روی پاهایم می خوابندم ،نصیحتش میکردم ،قربونش میرفتم،دعواش میکردم  حتما میگید سانیا کیه ؟ سانیا اسم عروسکم هست که خیلی خیلی دوسش دارم و از وقتی یک ساله بودم این عروسک را مامان و بابا به مناسبت تولدم بهم هدیه دادند 

خلاصه بهتون بگم زندگی خیلی خوب بود ولی نمیدونم، نمیدونم یه دفعه چی شد یه صدایی شنیدم و دیگر پلک هایم فرصت دیدن چیزی را بهم ندادن و پلک هایم رفته رفته سنگین شد و …

این داستان ادامه دارد …

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مریم مهدوی گفت:

    سلام آلای عزیز
    از آنجایی که داستانت ادامه دارد خیلی نمی‌شود نظر قطعی داد
    به نظر موضوع جذاب و هیجان انگیزی داشته باشد
    فقط در جمله بندی‌ها و زبان گفتگو و معرفی شخصیت بیشتر دقت باید کرد و توصیف بیشتری لازم است
    موفق باشی

  2. مسعود انیس گفت:

    درود دوست عزیز
    داستان دنباله دار نباید بنویسیم همونطور که گفته شد.
    ساده و صمیمی نوشتین
    ولی اتفاقی خاصی نیوفتاد.

  3. آمنه گفت:

    Cooℓ👌
    Khosham Oomad👍😍

  4. فایقه گفت:

    خیلی خوب بود احسنت