تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

متین
نویسنده: پانیذ زاده گل

از گیر بین تیک و تاک پیداست دوازده رد شده و هنوز متین نیامده. همه چیز تقصیر نازی بود، عادت داشت اول صبح با تعریف از ارواحی که توی اتاقش می دید خواب را از چشمم بپراند. یک بار قسم می خورد توی حمام جن دیده که از لا به لای بخار نگاهش می کرده. می گفت از عمه شنیده لحظه ای از شب که صدای پر خفاش هم نمی آید ارواح زار می زنند و از وقتی عمه مرد می گفت هرشب صدایش را می شنود. تا قبل از ازدواج همیشه زیر چشم هایش سیاه بود که به کبودی می زد و چشم های مردابی اش وقتی از روح حرف می زد، روشن تر می شد. شاید همین بود که هم از او می ترسیدم و هم از تنها خوابیدن توی اتاق تاریک گاهی هم از آینه.
کاش می شد سنگی بردارم و آینه ی رو به روی تخت را بشکنم که همیشه از موجودی که خیره ام می شود وحشت داشتم، با آن صورت رنگ پریده شبیه نازی و موهای پرکلاغی که هیچ وقت شانه نمی شود.
 متین هروقت بیاید اول در خانه جیر جیر می کند اگر حالش خوب باشد، تخت قژ قژ می کند، اگر نه تا صبح پایش به اتاق خواب نمی رسد، یک مشت خرده ریز شبیه تیله می ریزد زمین و تا آفتاب بالا بیاید بازی می کند. گاهی صدای خروسکی اش را می شنویم که از حمام یا دستشویی، بلندتر از خرخر لوله های آب، نعره می کشد و پنبه هم توی گوشمان فرو کنیم باز صدایش می آید. اولین روزی که پا به این ساختمان گذاشت، شش ساله بودم. مادرم می گفت از همسایه پایینی شنیده متین هیچ کس را ندارد و از بهزیستی و حمایتی که آن وقت ها معنی اش را نمی دانستم حرف می زد. من توی حیاط حلزون ها را از تنه درخت گردو می کندم که سایه لاغرش روی زمین قد کشید، آنقدر که اگر دست دراز می کردم می توانستم بگیرمش اما نکردم و سایه توی تاریکی زیر پارکینگ گم شد. 
مادرم آش پخته بود، یک کاسه هم برای او برد اما وقتی برگشت، صورتش مثل گچ سفید شده بود: دختر خوبی نیست، بیخود دلم براش سوخت. 
من را فرستاد بخوابم اما صدایش می آمد که برای پدر می گفت: تمام دستش خالکوبیه، چشماشم دوتا کاسه خون، فکر کنم معتاده. 
و پدرم جواب داد: شاید حبس کشیده باشه، نادری می گفت. 
نادری را نمی شناختم و به خیالم حبس هم یک جور خوابگاه بود؛ از آن هایی که نازی قبل از ازدواج چند سالی گذرانده بود. از آخرین امتحان یکراست سوار اتوبوس شده، با تاکسی دربست خودش را رسانده بود خانه، چمدانش را زمین انداخت و با خنده گفت: دوران حبس تموم شد. 
او هم پشت بازوی راستش خالکوبی داشت، یک لنگر اندازه بند انگشت و مادر مجبورش کرد تا پدر ندیده آن را بردارد. انگار این کار دردش بیشتر بود، نازی اینطور می گفت. بازویش را گرفته بود و زیر پتو می لرزید. پدر فکر کرده بود تب دارد. می خواستم توضیح بدهم که مادر با آرنج زد توی پهلویم و اشاره کرد ساکت باشم. نازی از خوابگاه زیاد تعریف می کرد، هر صبح زود بیدار باش بود، صبحانه نیمرو یا املت سفت و زرد رنگ بی جانی بود که از توی سینی گرد فلزی با نان می خوردند و خودشان را به کلاس می رساندند. شب هم تا دیروقت به خاطر خر و پف یکی از دخترها خوابشان نمی برد و فردایش با جان کندن از تخت خواب بلند می شدند.    
مادرم دیگر نمی گذاشت تنهایی توی حیاط بازی کنم، می گفت نباید از متین چیزی بگیرم یا با او حرف بزنم. اولین باری که از پنجره دیدمش، داشت از در حیاط بیرون می رفت توی تاریکی شب، همان وقتی که مادرم می گفت: بچه های خوب الان دیگه خوابیدن، خواب هفت تا پادشاهم دیدن. 
و من از سکوتی می ترسیدم که می توانست با یکی از آن صداهایی که نازی می گفت، بشکند. خیسی عرقم به بالش گرفته بود اما پتو را ول نمی کردم، از بیرون انداختن نوک انگشتم ترس داشتم و از آینه هم تا در خانه جیر جیر کرد و متین برگشت. او که آمد گوشه پتو از چنگم ول شد، به آینه پشت کردم و تیله هایی که زمین می خوردند را شمردم، دوتا، سه تا، به صد نکشیده خوابم برد. 
پدرم می گفت:این دختر معلوم نیست چی کار می کنه، تو خیابون دیدمش. 
من هم دیده بودم، شال سرخابی سرش بود با مانتوی گل گلی صورتی که به زور تا بالای سرزانوهای تکه پاره اش می رسید اما اندازه من و نازی بالاتنه اش برجسته نبود. 
همسایه بالایی که هر سال برای همه ساختمان آش می آورد به مادرم گفته بود: بیاین دسته جمعی یه امضایی چیزی جمع کنیم این دختره بره از اینجا. 
و روی زانو می کوبید: شبا تا پنج صبح بیرونه عین جنازه میاد خجالتم نمی کشه. 
مادرم آش توی ظرف را خالی کرد و شست: من از اولش می دونستم یه ریگی به کفشش هست. 
همسایه ظرفش را که مادر با شکلات پر کرده بود دستش گرفت: من که مطمئنم دزدی این کفشام کار خودشه. 
دمپایی هایی را می گفت که یک شب پشت در ماندند و صبح ردی از آن ها نبود. 
-حالا شاید کار اون نباشه. 
زن همسایه چادر را سر کشید و در را باز کرد: چی بگم، از این دختر هرکاری بگی برمیاد. 
لب گزید و رفت. از آن روز چیزی دزدیده نشد، شاید چون بیست سالی می شود که کفشی پشت در جا نمی ماند! 
متین هرگز تا این وقت شب بیرون نمی ماند؛ هرجا که بود تا دوازده برمی گشت. یکبار توی حیاط دیدمش، سیگار می کشید و به من هم تعارف کرد. گفتم نمی کشم. مال خودش را زیر پا له کرد و یکی دیگر آتش زد: زیاد دیدم میای اینجا. 
سر تا پا سفید پوشیده و درخت گردو یک ور صورتش سایه انداخته بود. شانه بالا انداختم: از بچگی گل دوست داشتم. 
سر بالا گرفت و دود سیگار را آسمان فرستاد: فقط گل؟
صدایش گرفته بود، شاید به خاطر سیگار. 
– و حلزون. 
سر پایین آورد و پک دیگری زد: حلزون! گل و حلزون!
خندیدم، او هم. ته سیگارش را زمین انداخت و یکی دیگر بیرون کشید: می دونی از وقتی شیش سالت بود همه ش برام سوال بود تو باغچه دنبال چی می گردی؟
خیره اش شدم: تو هم می دونی از وقتی اومدی من دیگه از تنها خوابیدن نترسیدم؟
به هم زل زدیم و حس کردم پلکش لرزید. 
– تو چی بازی می کنی؟
دست توی جیب کرد و دوتا تیله شیشه ای بیرون آورد: همه داروندارم همین دوتاست، مال بهزیستیه. 
با نخ سیگار نیمه بیرون آمده بازی می کرد اما آتشش نزد.لب باغچه نشستیم و او با ‌پاشنه کتانی سفیدش لب گلدان کوبید: کل زندگیمو بگردی چیزی گیرت نمیاد، هر روز صبح زود بیدارباش، صبحانه املت آبکی افتضاح، تهشم دعوا، کتک کاری و یکی دو سال حبس به خاطر چاقوکشی. 
سر پایین انداخت: این خونه رو از صدقه سر مددکارم دارم، پول می فرستاد درس بخونم ولی یک بارم ندیدمش. 
– قضیه چاقوکشی چی بود؟
پاهایش را تاب داد: می خواستن جیبمو بزنن چاقو درآوردم، شد حمل اسلحه غیر مجاز. 
طوری حرف می زد که انگار گیر پلیس افتادن کار هر روزش بود. مادرم از پنجره صدایم کرد. ایستاده خاک لباسم را تکاندم: وقت ناهاره، باید برم. 
نخی را که در نیاورده بود، با دوتا انگشت بیرون کشید و زیرش فندک گرفت: خوش به حالت. 
دوازده ساله بودم و عقلم نرسید دعوتش کنم، شاید هم از مادرم ترس داشتم، شنیده بودم به زن همسایه می گفت: کاش جمع کنه بره از این ساختمون، ما اینجا آبرو داریم. 
بالش را پس می زنم و تای پرده را کنار می کشم؛ بارانی که به شیشه می زند کم از تگرگ ندارد، یک قطره اش کف دست را پر می کند. شماره ای از متین ندارم؛ کاش آن روز می گرفتم. تا قژقژ تختش را نشنوم و تق تق تیله هایش روی کاشی، خواب به چشمم نمی آید. لای در را باز می کنم، پدرم توی خواب خرخر می کند و مادرم مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده مدام می گوید: درو ببند سرده … درو ببند سرده. 
بارانی می پوشم، چتر قدیمی نازی را از ته کمد بیرون می کشم، خاکستریست و پر از صورتک های رنگ پریده، شبیه خود نازی!
توی حیاط شاخه ها تکان می خورند و اگر نازی بود بی شک داستانی برایش می ساخت که دست ارواح از لای شاخه ها بیرون می خزد یا چیزی مثل این. بلندتر از هیاهوی باد فریاد می کشم: متیــــــن…
صدایش از پشت درخت می آید: اینجام. 
سفیدی چشم هایش را مویرگ های خونی پوشانده اند و صدایش انگار از ته چاه در می آید. اولین باریست که او را بی شال و روپوش می بینم. پیراهن راه راه مردانه تنش کرده با کاپشن همرنگ تاریکی پشت شاخ و برگ درخت، موهایش به زور تا لاله گوشش می رسند و از پارگی ساق شلوار، موهای پایش پیداست. عقب می روم و لبش به لبخند کش می آید:چیه؟ ندیدی یه دختر از ترس جونش پسر بشه؟
نوک زبانم می آید: تو هم؟
اما جمله اش فکرم را پاک می کند: پسر باشی و تا خود صبح خونه نیای امنیت داری. 
اگر هنوز دوازده ساله بودم، بر می گشتم توی خانه و تا صبح زیر پتو می لرزیدم اما خودم را می بینم که کنارش می روم و چتر را روی سر هردوتایمان می گیرم: خیس شدی. 
پلکش می لرزد: چیه؟ نگرانمی؟
بلندتر از شرشر باران فریاد می کشم: نباید باشم؟ آخه تو نصفه شبا کجا می ری؟ 
ابرو در هم می کشد: تو داهات شما عروسی تو تالار از صبح شروع می شه تا دم غروب؟
– تو هتل کار می کنی؟
شانه بالا می اندازد: خوانندگی!
آب از لبه چتر روی شانه هایش می ریزد. سر تا پایش یک نقطه خشک ندارد و چندتا قطره بیشتر یا کمتر برایش فرق نمی کند اما چتر را روی سرش بالاتر می گیرم تا خیس تر نشود.
– نمردیمو یه جوجه نگرانمون شد! 
چشمش روی من می چرخد: امروز تولدم بود…روز دقیقشو هیچکی نمی دونه ها، ولی تو همچین روزی منو تحویل بهزیستی دادن. 
چتر از دستم ول می شود و او تیله هایش را توی مشت لرزانش فشار می دهد: ننه بابام واسه چی منو دنیا آوردن معلوم نی. 
زانوهایم کنارش تا می شوند: نمی دونی چقدر خوش شانسی.
تک ابرو بالا می اندازد و من تکیه ام را به درخت می دهم:حداقل تو لازم نیست نگران این باشی که یه وقت ولت نکنن یا عارشون بیاد تو روت نگاه کنن، خودتی و خودت. 
به هم خیره می شویم، از آن پیراهن های تیره تنش کرده که پدرم هم یکی داشت و هروقت توی خانه تنها بودم می پوشیدم و توی آینه کراوات قهوه ای راه راه سفید را دور گردنم گره می زدم، آن وقت تصویرم توی آینه دیگر یک دختر رنگ پریده و مو سیاه نبود. 
باران شدت گرفته و بازوی متین را چنگ می زنم: پاشو بریم، اینجوری نشستی سرما می خوری. 
صورتش را بالا می گیرد: آرزوم بود یه بار این جمله رو بشنوم. 
توی تاریکی چشم هایش مثل گربه برق می زند و از لرزش صدایش پیداست خیسی صورتش تنها از باران نیست. زیر بغلش را می گیرم و بالا می کشم: خودتم کمک کن، الان می ریم خونه. 
کنار گوشم لب می زند:یه کم دیره واسه نگرانی جوجه. 
نگاهم روی قوطی سم سوسک سر می خورد، خیره ی هم می شویم، زانوهایش شل می شوند، دستم دور بازوهایش سفت می شود. زمین می خورد و من هم. چاله آب نزدیکمان هم می خورد و تصویرمان قاطی می شود، می بینم که پیراهن متین دوتا سر دارد با یک گردن و گوشه ای از چتر نازی که با باد می رود. 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما