تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

انصراف
نویسنده: علی بدیع‌زاده

آخرین طبقه‌ی برج در بالاترین نقطه‌ی ممکن. ترس از ارتفاع و مرگ هر دو در به هم آمیخته و در هم تنیده. دو بردار تنی. آسمان صاف و باد پر کوبش. لااقل از این بالا که چنین است. خیابان ها شلوغ. کلونی در حال حرکت و جوشش. هر کس سر پست خود می رود جز من. اما چرا؟ پوچی. زندگی برایم بی معنا شده و به همین خاطر ترجیح می دهم که تمامش کنم. این بهتر است. من که این را بیشتر دوست می دارم. وقتی کاری برای کردن نیست پس برای چه باید ماند! همین که برویم بهتر است. این مورچه هایی هم که در زیر پای من هستند و ریز ریز راه می روند به این فکر دچار نشده اند. اگر آن ها هم به این فکر کنند حتما کار من را می کنند. با این همه علت ترسم را نمی دانم. برای چه از مرگ می ترسم؟ مگر نه اینکه چیز دیگری نیست؟ نه چیز دیگری نیست. خب پس چرا این قدر نگرانم؟ نمی دانم. نمی دانم. این جا که خالی است. آنجایی هم که نیست، پس مشکل از کجا آب میخورد. شاید در اینجا کاری مانده است که باید انجام دهم؟ بگذار ببینم، نه نه نامه ام را که نوشته ام خداحافظی هایم را هم کرده ام کار هایی هم که به من سپرده شده بود انجام دادم. کار دیگری  مانده؟ بی خیال اگر هم مانده به جهنم. یکی دیگر می آید و انجامش می دهد. فعلا باید تمرکز خودم را متمرکز کنم که خودم را درست پرتاب کنم و نخورم روی سر و ماشین کسی. البته ترجیح خودم این است که منتظر بمانم تا خود مدیر شرکت بیاید. او ارزش این را دارد که آدم خودش را از طبقه‌ی بیست و ششم پرت کند پایین برای رئيس شرکتی که زندگی را از من ربوده. با یک دو نشان را می زنم هم خودم را راحت می کنم هم او را از این بهتر دیگر چه در دنیا وجود دارد؟ هیچی. پس می مانم می مانم که ده دقیقه یدیگر با لیموزین جدیدش از راه برسد تا هم خودم راحت کنم هم او را. بگذار ببینم اصلا من چرا باید خودم را روی یک تکه آهن پاره بیاندازم؟ دلیلی ندارد و در ضمن اصلا ارزشی ندارد. بهتر است کار دیگری کنم. بهتر است خودم را روی خود رئیس بیندازم تا یک عالم از دستش را حت شوند. مهم تر اینکه من هم راحت می شوم و دوستانم در شرکت نفس راحتی می کشند. آمد آمد. در را باز کن دیگر.

وقتی که به هوش امدم در بیمارستان بودم. پرستار بخش که بعد از پنچ دقیقه امد گفت شما خیلی خوش اقبالید که زنده اید.به او گفتم: اون اقایی که داشت رد می شد و من خوردم بهش، او چه شد؟ متاسفانه مرد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما