تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

روز سی‌ام
نویسنده: محمد گلشنی جم

از سرو کول سرگارگر آویزان شده بود و ملتماسانه اشک می‌ریخت! بضاعت مالی خوبی را از پدرش سراغ داشت اما قانونی سختگیرانه: که اگر شانزده سالت شود و کار نکنی، چاره‌ای جز ترک خانه را نداری!
‌‌
‌روزها با شتاب نور به آخرین روزهای شانزده‌سالگی اش نزدیک می‌شد و چاره‌های فرهاد بیچاره شده بود، با خودش می‌گفت انگار ناف تمام فرهادهای عالم را با آوارگی بریده‌اند، خاطرات و حسرتها به سرعت از جلوی چشمانش عبور می‌کرد و خود را چون نوزادی در زایمانی دوباره از رحم دلخواهش می‌دید!
از سرو کول سرگارگر آویزان شده بود و ملتماسانه اشک میریخت، آخر تنها کاری که در دِهِ آنها وجود داشت، کار در معدن بود، یا اینکه باید گله و رمه داشته باشی، همه گله و رمه‌ها هم که چوپان داشت، پس تنها میماند!
به‌خدا من تنها شانزده ساله بیچاره‌ای هستم که باید در این سن کار کنم، و این سرنوشت تنها بر تک پسر خانه ما نوشته شده است، بگذارید کار کنم، من نمی‌توانم بروم! به خدا قسمتان می‌دهم …

‌سرکارگر که با کلافگی اما با چشمی پرمهر نگاهش می‌کرد گفت: پسرم برو، تو برای این کار خیلی ضعیفی!
‌نه نه من زورم زیاده ببینین این سنگ را به راحتی برمی‌دارم! دیدید دیدید؟!
سرکارگر گفت:پس اگر می‌خواهی اینجا کار کنی هر روز باید کیسه‌ای پر از سنگ را تا ده پایین ببری، هر روز سنگین‌تر! بعد بیا زور آزمایی‌ اگر زورت رسید استخدامت می‌کنم!
 
رنگ خاکستری تمام خاطرات و عکس‌های ذهنش به یکباره رنگی شد، همچون اسب تازی خود را به خانه رساند و کیسه‌ای دست و پا کرد تا طاقت این همه سنگ را داشته باشد!
‌روز اول از فرط خستگی، تا صبح با کسی سخن نگفت چون چشمانش سنگین‌تر از آن بود که کسی را ببیند، روز دوم، با انگیزه‌ای بیشتر، روز سوم، چهارم، دهم، پانزدهم ، بیست و هفتم!
 
روز سی‌ام بود و زورش رسیده بود و توان کار در معدن را به دست آورده بود، اما آنچه نباید میشد شد!
‌ضرب آهنگ نفس ها و ریتم قلبش ملودی حماسی را سر می‌دادند که به ناگه چون ندای تبلی محکم کیسه پاره شد!
گویی رشته باورهای فرهاد هم با سنگ ها ریخت…
بمانم! کجا بمانم؟ من هزینه چرا می‌دهم! چون پدرم را در شانزده سالگی به کار گرفته‌اند چرا باید من هم به سرنوشت او دچار بشوم؟! چرا باید هزینه اسارت پدرم در افکار و اندیشه‌هایش را من بدهم! چرا باید برای ماندن در خانه‌ای که مرا میخواهد تَرد کند من باید همچون اسب آسیابان هر روز دور خود بچرخم!
 
اگر باید بروم! اگر باید بسازم! اگر باید انتخاب کنم! اگر باید به سفر بروم، خود سرنوشت خود را میسازم!
‌به روز سی‌ام رسیده‌ام، به کار در معدن هم، اما این تنها انتخاب من نیست!
من با این همه بار نمی‌توانم سفر کنم، مسافر تنها آنچه را که نیاز دارد با خود می‌برد نه همه چیز را!
 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما