تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قبل از طلوع خورشید
نویسنده: محسن میرزایی ثانی

قبل از طلوع خورشید :
_صورتی رو بردارم یا آبی؟
_احمق هردوش رو لازم داریم
_ آخه چرا باید از هرچیزی دوتا داشته باشیم، یعنی هم چاقوی صورتی داشته باشیم هم آبی؟
_دم مرگ خنگ شدی یا فراموش کار؟
_اعصاب نداری ها، یک سوال بود فقط
_ آبی برای پسر صورتی برای دختر بود
_آخه چاقوهای به این بزرگی برای بچه های کوچیک؟
_موقع خرید به این چیزا فکر نمی‌کردم
_تو مطمئنی که الان دیگه برای این کار دیر شده؟
_ از صبح مطمئنم میخوای با این حرف های احمقانه بگی که جا زدی
_ بیشتر از اون چیزی که فکرشون بکنی آماده ام
_پس راه بی‌افت، دوست دارم قبلش حتما طلوع خورشید رو باهم ببینیم
_چیه ساکت شدی؟
_دارم فکر می‌کنم
_ دوساعته که داریم راه میریم، حتی یک کلمه هم از اون حرف های احمقانه همیشگیت نزدی
_دارم به این فکر میکنم یعنی واقعا نمیشه ما به هم خیانت نکنیم؟!
_باز که شروع کردی، ما حرفامون رو زدیم چند بار باید برات توضیح بدم؟
_آخه
_نگا کن احمق جون غیر ممکنه رابطه ای بیشتر از پنج سال دووم بیاره، حداقل مطمئنم بدون خیانت کردن غیر ممکنه، اینو من نمیگم یک استاد دانشگاه توی تلویزیون میگفت
_خوب شاید اشتباه کرده باشه
_محاله، خیلی مطمئن صحبت می‌کرد آدم خیلی بزرگی بود، حالا اصلا اون اشتباه کرده باشه، دختر خاله خودت چی؟ یا بردار من، اونا به همسرا شون خيانت نکردن؟
_ من فرق میکنم هانی
_نه عزیزم هیچ فرقی نمیکنی به هر جهت ما تصمیم مون رو گرفتیم، امروز حتما باید کار رو تموم کنیم
_هانی تو مطمئنی که چیزی از من ندیدی؟
_چطور مگه؟
_آخه خیال کردم شاید ساندویچ خوردنم رو دیدی
_از ساندویچ خوردنت خبری ندارم ولی حالا به این نتیجه رسیدم نگرانی هام زیاد بی راه نبوده
_ بخدا اون یک ساندویچ خوردن معمولی بود،
خانومه یکی از همکارام بود، خودت بار ها دیدیش
_ دیگه اهمیت نداره، طلوع خورشید نزدیکه و بعدش خیلی راحت همه‌ی این حرفا و فکرا تموم
_خوب پس بیا بریم خودمون رو توی دریا غرق کنیم، چند روز پیش خودم تو اخبار شنیدم دوتا نوجوون که عاشق هم بودن این کار رو کردن، فکرکنم خیلی راحت تر از چاقو باشه
_از همون اول زندگی‌ با این افکار بچگانه ای که داری مشکل داشتم، خوب احمق اون دوتا عاشق هم بودن نه مثل ما که از ترس خیانت دیدن میخوای هم دیگه رو بکشیم
_فرقش چیه؟ مهم اینکه اونا هم خواستن مثل ما با هم بمیرن
_فرقش اینه که اونا اول رابطه‌شون بودن و ما آخرش
_من که اصلا دوست ندارم چاقوی به اون بزرگی رو توی شکم تو فرو کنم، همین حالا که به صداش فکر میکنم حالم بهم میخوره
_ مشکلی نیست، دوست نداری انجامش بدی نده، فقط من مجبورم بعد از اینکه از شر تو خلاص شدم زحمت کشتن خودم روهم بکشم
_ به این فکر نمیکنی که زمان هاش یکی نمیشه؟ زمان دقیق مرگ مون رو میگم، خوب تو اونجوری دیر تر از من میمیری
_ تو خودت اینجوری میخوای چاره ای نیست
_ من همچین چیزی رو نمیخوام، اگه قرار به مردن باهمه، دوست ندارم تو ثانیه ای بیشتر از من عمر کنی
_ حالا یک دقیقه بیشتر مگه چی میشه؟
_دارم به این فکر می‌کنم که کنار ساحل نشستیم و طلوع خورشید نگاه کردن‌مون تموم شده و تو با چاقوی آبی منو کشتی و حالا که نوبت به خود رسیده مردی با شلوارک آبی و تی‌شرت هاوایی خوشگلش که درحال انجام ورزش صبحگاهی هرروزش کنار ساحله با شنیدن صدای فریاد من به سمت ما میاد تا به من کمک کنه ولی خانوم در همون لحظه یعنی دقیقا دم کشتن خودش یک دل نه صد دل عاشق شلوارک آبی آقا میشه، اون وقت فکر کردی چی میشه؟
_اون موقع می‌تونم خیلی سریع قبل از اینکه فکر خیانت به سرم بزنه با چاقوی صورتی ترتیب اون آقا رو هم بدم،اینجوری خوب میشه؟ خیالت راحت میشه؟
_خوب اگه اون قدرتش بیشتر بود و نتونستی چی؟اصلا اگه بخوای چاقوت رو خرج اون بکنی دیگه چاقویی برای کشتن خودت باقی نمی‌مونه تازه حتما قبل از کشتن عشق جدیدت به این فکر می‌کنی که خیانت به یک همسر مرده یک خیانت واقعی به حساب نمیاد و خیلی زود بیخیال استفاده از چاقوی صورتی میشی
_باز شروع کردی به داستان گفتن، همیشه آخر حرفات هیچ راه حلی برامون نمی‌مونه، میدونی تو خیلی وقته برام مُردی الان فقط میخوایم رسمیش کنیم، اگه دوست داری بریم وسط دریا بریم من مشکلی ندارم فقط زود این داستان رو تمومش کن
_نه اونجوری به قول خودت خیلی کودکانه است
_پس میشه ساکت باشی؟ داری دیوونم می‌کنی
_آره دقیقا راهش همینه، باید هم دیگه رو دیوونه کنیم، از کشتن با چاقو خیلی بهتره ، وقتی دیوونه بشیم دیگه نمی‌تونیم به خیانت فکرکنیم، درسته؟
_نه عزیزم، من تا تو رو امروز نکشم آروم نمیگیرم، تازه همه‌ی این تصمیم ها مال قبل از این بود که ماجرای ساندویچ خوردنت رو بدونم
_ خوب پس حالا که قضیه ساندویچ خوردنم رو می‌دونی ماجرا فرق می‌کنه، نه؟ ، اگه بگم قبلا بهت خیانت کردم چی؟ هانی من با همون همکارم بهت خیانت کردم
_خوب گوش کن همسر عزیزم امروز اصلا نمیتونی با هیچ حرفی از مرگ فرار کنی، پس ساکت باش و بذار در آرامش طلوع رو ببینیم و بمیریم
_یه دقیقه خوب فکر کن، حرفم کاملا منطقیه، ما قراره باهم بمیریم تا دیگه بهم خیانت نکنیم ولی اگه من این کار روقبلا کرده باشم دیگه داستان فرق میکنه، بنظرت فرق نمیکنه؟
_ چرا خیلی فرق میکنه، فرقش هم اینه که خیلی قبل تر از طلوع خورشید میکشمت
_پس قبل از کشتنم بدون بنظرمن حرف استاد دانشگاهه یک اشتباه محضه چون من خیلی زودتر از اینا از تو خسته شده بودم خیلی قبل تر از پنج سال، اون هم به خاطر همین اخلاق گندت
_مثلا چند سال پیش؟
_از همون سال اول ازدواجمون
_یعنی تو از همون سال اول ازدواج مون ازم خسته شدی و بهم خیانت می‌کردی؟
_کاملا درست متوجه شدی، آره هانی خانوم دقیقا درست گفتی
_پس بد نیست تو هم یک رازی رو قبل از مرگت بدونی یعنی این ماجرا که قراره کنار هم بمیریم یک دروغ بزرگه، من برای فرار از عذاب وجدانم همچین پیشنهادی رو دادم،عذاب وجدان خیانت هایی که به تو کردم
_ادامه نده هانی، خیلی مشخصه که میخوای با دروغ گفتن تلافی کنی
_نه عزیزم خوب گوش کن، کاملا جدی میگم، آخریش همین چند روز پیش بود با همون استاد دانشگاه داخل تلویزیون، میدونی استاده اصلا اون حرفا رو داخل برنامه تلویزیونی نزد، اونا رو برای مخ زدن من پشت تلفن بهم گفت، وقتی که بهش زنگ زدم تا راهنماییم کنه که چه جوری زندگی نکبتیم با تو رو جمع جور کنم بهم گفت تاریخ انقضاء رابطه ما مثل رابطه خودش تموم شده و من و اون باید به فکر یک رابطه جدید باشیم
_هانی مزخرف نگو،میدونی که موضوع منو همکارم دروغ بود، خودت می‌دونی که من فقط از مردن می‌ترسم پس تمومش کن
_دیگه لازم نیست بترسی حتی دیگه لازم نیست بمیری، من فقط دوست داشتم بکشمت تا از این قضایا باخبر نشی الان که میدونی میتونی تا آخرعمرت زنده بمونی همسر عزیزم
_هانی داری خیلی بد تلافی میکنی،من قسم میخورم که دروغ گفتم‌، توهم همین حالا قسم بخور که همه‌ی حرفاتو دروغ گفتی
_من فقط می‌تونم قسم بخورم که اصلا دوست ندارم غروب امروز رو ببینم همین
_هانی میدونم که خيلی حالت رو گرفتم، دروغ خیلی بدی بود، ولی تو هم بد تلافی کردی، حال منم خوب نیست،پس این خورشید لعنتی کی طلوع میکنه؟!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سمیرا جهانشیری گفت:

    جالب بود داستانتون.
    موفق باشید

  2. آنیتا گفت:

    عالی نوشتین آقای میرزایی عزیز
    جالبه همدیگه رو میکشتن که لو نرن
    اعترافهای دم مرگ
    باعث شد لو برن که زنده بمونن؟
    می خواستین ترس از مرگ رو نشون بدین یا ترس از لورفتن خیانت

    • محسن میرزایی ثانی گفت:

      ممنون از توجه‌تون
      واقعیتش ایده اینجوری بود که دوتا احمق(دوتا آدم ساده لوح نه عقب مونده) تصمیم میگرند برای دور بودن از خیانت هم رو بکشن یعنی منطق ذهنی ساده ای که دارند بهشون میگه این اتفاق قطعا خواهد افتاد و نمیتونند جلوشو بگیرندو تنها راهش کشتن همدیگه است ولی در ادامه و موقع اجرای تصمیم مرده از مردن می‌ترسه و شروع میکنه دروغ گفتن، دروغ مرد منجر به دروغ زن میشه (دروغ هایی که تا حدودی واقعیت دارند و بهش فکر کردند)…