تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کویر زندگی
نویسنده: Nastaran

تا چشم کار میکرد کویر بود و کویر بود و کویر.
شن، آفتاب، رنگ زرد، گرما… البته که اگر این اجزاء نبودند دیگر نمیشد نامش را کویر گذاشت… اما قصه از آن نقطه ی سیاه وسط آن شن های زرد شروع شد. جایی که سارا، مارتا و هانا، زیر چادری که از لباسهایشان ساخته بودند، پناه گرفته بودند تا بلکه مرگشان از تشنگی، چند ساعتی به تعویق بیوفتد.
سارا به خاطر اینکه بیشتر از همه گریه کرده بود، از بقیه تشنه تر بود. خودش را مقصر می دانست به این خاطر که مارتا و هانا به پیشنهاد او از تیم جدا شده بودند تا ماجراجویی در کویر را تجربه کنند‌. آن موقع سارا هیچ تفاوتی بین کویر و شهر حس نمیکرد . با خودش میگفت :”مثل بقیه اردو های مدرسه است . از تیم جدا میشویم و عشق و حال … بعدش هم یک تعهد و یک هفته اخراج . اما به کیفش می ارزد. آن موقع هنوز نمی دانست کویر بی رحم است و خورشید کویر بی رحم تر…اگر از گرما و تشنگی نمی مرد عذاب وجدان حتما او را میکشت…

مارتا، به محض اینکه فهمید گم شده اند،چهره ی مادر ، پدر و نامزدش را دیده بود. همواره همینطور است.
این در واقع، صدای مرگ است … وقتی فاصله مرگ با آدم از صد متر کمتر شود، چهره ی تمام آدم های مهم زندگی ، از جلوی چشم میگذرد… اگر آخرین ثانیه هایی که با آن افراد بودی با آنها دعوا کرده باشی و دلخوری ای پیش بیاید که دیگر شاهکار است .لحظات آخر عمرت انگار، دراماتیک ترین فیلم دنیا از جلوی چشمانت میگذرد. با بازی خودت و به کارگردانیِ … باز هم خودت.

هانا دوست داشت سارا را بکشد . به خودش قول داده بود ۱ ثانیه قبل از مرگ خودش، سارا را به جهنم بفرستد . اگر آن ایده ی احمقانه را نمیداد… سارا آن قدر ذهن هانا را پر کرده بود که دیگر جایی برای فکر کردن به این موضوع که: “هر پیشنهادی، یک پیشنهاد دهنده دارد و یک قبول کننده… و هر دو به یک اندازه مقصرند‌” نمانده بود.

مارتا داشت زیر بار آن سکوت لعنتی جان میداد. لب گشود . گفت: ما باید اینجا می بودیم. این بخشی از زندگی ما بوده و ما ناگزیر، چه میخواستیم چه نه، باید به این نقطه می رسیدیم. بیایید مقصر را فراموش کنیم. بیایید این لحظات اخر با هم حرف بزنیم.

سارا با صدایی که انگار از عمق چاهی ۲۷۰ متری می آمد، گفت:همیشه از این حالت تسلیم بودن و خود را به موش مردگی زدن تو حالم بهم میخورده. تو اسم تنبلی ها، بی عرضگی ها، اتفاقات غیر قابل پیش بینی و فاجعه ها را ، تقدیر و قسمت میگذاری و خود احمقت را تبرئه میکنی.
مارتا گفت: فراموشش کن سارا. الان وقت جر و بحث نیست. تو هم این قدر احمق نباش. موقعی که پیشنهاد می دادی گروه را ترک کنیم ، به اینجایش فکر میکردی؟ باید بپذیری کنترل برخی اتفاقات دست تو نیست و باید در برابر آنها تسلیم باشی. آن بخش را که میتوانی تغییر بده. اینها با هم فرق دارند . این را بفهم.
هانا گفت: کافیه جفتتون ساکت باشین . من اتفاقا ترجیح میدم ثانیه های آخر عمرم رو توی سکوت بگذرونم …

سکوت دوباره لبخند زد. .

کمی بعد، نسیمی شروع به وزیدن کرد که برای همیشه معنی نسیم را در ذهن آنها تغییر داد. بی اغراق دمای آن هوایی که نسیم داشت جا به جایش میکرد به ۱۰۰ درجه میرسید…
شن ها به هوا رفتند و برای مدتی، جلوی دیده شان را گرفتند. وقتی شرایط دوباره آرام شد، دوباره صدای گریه سارا به گوش رسید. هانا فحش مورد علاقه اش را پشت سر هم بر زبان می آورد و مارتا، طبق معمول ، آن دعاهای از نظر سارا مسخره را میخواند…
سارا جیغ کشید. مارمولکی تقریبا در فاصله ۳ متری شان ایستاده بود. زل زده بود به چشمانشان . پلک نمیزد. البته پلکی نداشت که بزند. ۱۰ دقیقه بعد راهش را کشید و رفت. صدای پاهایش روی شن ها شنیده شد… شنیده شد …. شنیده شد …. تا جایی که در سکوت کویر گم شد.

سارا دوباره گریه کرد. مارتا نفسی راحت کشید و خدا را شکر کرد. هانا اما دیگر طاقت نیاورد. بلند شد و گفت اگر قرار است بمیرد ترجیح میدهد دلیلش گرما باشد نه نیش مار یا مارمولک یا این قبیل چیز ها …
کوله اش را برداشت و رفت … غافل از اینکه نمیدانست گاهی هیچ کاری نکردن عاقلانه تر از تظاهر به فعال بودن و کاری کردن است.

مارتا فریاد کشید و سعی کرد هانا را برگرداند اما سودی نداشت .
سارا باز هم گریه میکرد. این چه زندگی ای بود؟ چگونه ممکن بود هیچ کاری از دستش بر نیاید؟
گوشی اش را برداشت و به راه افتاد… میخواست برای یافتن جایی که حد اقل رنگ یکی از خطوط آنتن عوض شود تلاش کند…
فریاد های مارتا باز هم کارساز نبود..

‐—————‐————————————

حالا سه همسفر هر یک به سویی میرفتند. یکی به سوی ناکجا آباد، یکی به سوی ناشناخته آباد و دیگری به سمت هیچ جا… همانجا زیر چادر نشسته بود…
——————————————————

سارا آلبوم عکس را بست‌.۵ دقیقه ای میشد که به عکس سه تاییشان نگاه میکرد .آخرین عکس ۳ تایی.۳ روز قبل از واقعه… ۳ سال بود که عذاب وجدان داشت و به زور دارو از فکر خودکشی بیرون آمده بود‌. دوست داشت مثل مارتا باشد . دوست داشت باور کند همه ی این اتفاق ها باید می افتاده و او تقصیری ندارد ولی نمیتوانست … روز و شب هانا را پیش چشمش می دید .
گوشی همراهش را برداشت، شماره ی مارتا را گرفت تا برای سومین مراسم یادبود هانا بر سر مزارش بروند.
آخرین عکسی که از هانا گرفته بودند ، عکسی بود تنها ۳ دقیقه بعد از مرگش … کف پاهایش سوخته بود و صورتش خراشها و تاول هایی داشت . کسی نمیدانست در آخرین لحظات هانا چه کلماتی گفته بود… شاید تسلیم شده بود… شاید اشک ریخته بود… شاید در ذهنش سارا را کشته بود … شاید.‌‌‌‌… هیچ کس نمیدانست .
کویر هنوز همانجا بود و حتی یکدانه از شن هایش کم نشده بود … اما یکی از مهمان هایش را به کام مرگ کشانده بود…
زندگی همین بود … قصه آمدن و رفتن… قصه ی کویر…
تا چشم کار میکرد کویر بود و کویر بود و کویر.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مهدی عسکری گفت:

    سلام
    نمی دانم این چندمین داستان شما بود اما روی هم رفته خوب بود
    احساس می کنم می توانست فلش بک هایی به گذشته داشته باشد، بیشتر از دوستی این سه نفر بگوید
    به نظر من این جمله پایانی هم اضافه بود و می توانست حذف شود ” زندگی همین بود … قصه آمدن و رفتن… قصه ی کویر…”
    به نظر من نتیجه گیری را به عهده خواننده واگذار کنیم بهتر هست.
    در مجموع عالی بود