تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نامه
نویسنده: فاطمه طهماسبی

تا نامه را از صندوق پست برداشتیم مادرم به وجد آمد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدیم چون بالاخره بعد از چند ماه یک نامه از پدرم که در جبهه بود به دستمان رسیده بود. 

 

در نامه نوشته بود که اوضاع جبهه ها خیلی خوب نیست و باید بیشتر بماند. این به آن معنی بود که یعنی این ماه هم نمی تواند به مرخصی بیاید. از اینکه نمی توانست بیاید خیلی ناراحت شدیم ولی همین که فهمیدیم سالم است یک دنیا می ارزید. نگاهی به مادرم انداختم تو صورتش از اشک خیس شده بود. بغلش کردم و گفتم: «الان که فهمیدیم سالمه، پس چرا داری گریه می کنی؟»

 

مادرم گفت: «اشک شوق مادر! 🥺 میدونی چند ماه بود که از بابات خبر نداشتیم؟ گفتم شاید زبانم لال….»

 

دیگر نتوانست ادامه دهد و گریه کرد.

 

سعی کردم که دلداری اش بدهم ولی نمیدانستم چه بگویم….

 

 

 

با با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. قبل از اینکه بخواهم جواب بدهم مادر جواب داد. 

 

نمی‌دانم آن طرف خط گفت که حال مادرم دگرگون شد. تلفن را قطع کرد شروع کرد به گریه کردن. 

 

به به طرف مادر رفتم و گفتم: « مامان…. مامان جون…

 

چی شده مگه؟ چرا گریه می کنی؟ این کی بود که زنگ زد؟ از بابا خبری شده؟»

 

تا اسم بابا رو آوردم گریه اش شدت گرفت. فهمیدم هر چه که هست مربوط به باباست. 

 

سریع گفتم:« مامان نکنه… نکنه بابا چیزیش شده ؟ آره؟ بابا شهید شده؟» 

 

مامان گفت:« نه این چه حرفیه ! از بیمارستان بود گفتن بابات مجروح شده باید بریم بیمارستان.»

 

نفسی از سر آسودگی کشیدم….

 

 

 

بیمارستان پر بود از مجروح ها و شهدایی که از جبهه آورده بودند. بیشترشان هم اوضاع خوبی نداشتند. 

 

بعد از کلی پرس و جو اتاقی رو که بابا بود رو پیدا کردیم. چیزی که میدیدم رو باور نمی‌کردم. کلی ترکش به صورتش خورده بود و از همه بدتر اینکه دست چپ بابام نبود ….🥺😭

 

تا اومدم گریه کنم تا سبک بشم رادیو اعلام کرد:

 

​​​شنوندگان عزیز توجه فرمایید شنوندگان عزیز توجه فرمایید. خرمشهر شهر خون آزاد شد. 

 

چیزی رو که می‌شنیدم باور نمی‌کردم. نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم. نگاهی به مادر و پدرم انداختم هر دو از خوشحالی اشک می‌ریختند. 

 

خودم را در بغل پدرم انداختم. 

 

حالا دیگر واقعا از ته دل خوشحال بودم….🙃

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما