تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

ستارهٔ جارلوت ۱ 🌠⭐🌟💫✨
نویسنده: فاطمه طهماسبی

چند وقتی بود بازار که میرفتم از مردم چیزای عجیبی می‌شنیدم. 

_ به نظرت امسال ستارهٔ جارلوت میاد؟

_ فکر نکنم، این ستاره برای اومدنش زمان مشخصی نداره. 

خیلی دلم میخواست بدونم ستارهٔ جارلوت چیه .از هر کی می پرسیدم جواب سر بالا می‌شنیدم . نمی‌دونم چرا بهم هیچ کس بهم نمی‌گفت که جریان چیه. به ریحانه و سحر زنگ زدم و باهاشون قرار گذاشتم. میخواستم جریان رو بهشون بگم شاید اونا خبر داشته باشند. 

سحر: چیکار داشتی ما رو اینهمه راه کشوندی تا اینجا؟

من: چند وقته که از مردم توی بازار یه چیزای عجیب می‌شنوم . شما هم شنیدین؟ 

ریحانه فکری کرد و گفت: نکنه اون ستاره رو میگی؟ اسمش چی بود؟

من: آره ستارهٔ جارلوت الان همه جا حرفش هست فقط نمی‌دونم چرا از هر کی میپرسم جواب درست و حسابی به من نمیده. 

سحر: منم از بابام پرسیدم گفتش که نمیتونه ولی نگفت چرا .

🌟🌟🌟🌟🌟

فردای آن روز من به همراه سحر و ریحانه رفتیم بیرون. همینجوری که داشتیم می‌رفتیم چشم خورد به یک کلبه که وسط جنگل‌ بود‌. شکل و شمایل عجیبی داشت به نظرم اومد که کسی توش زندگی نمیکنه با بچه ها رفتیم که ببینیم توش چه خبره! در کلبه مقل گربه ناله کرد و باز شد. مثل اینکه خیلی وقت بود کسی داخلش زندگی نمی‌کرد چون پر سوسک و خاک بود. 

سحر که کمی وسواسی بود گفت: چقدر اینجا کثیفه حالم به هم خورد بیاین بریم. 

ریحانه: حالا یه دقیقه وایسا شاید یه چیزی پیدا کردیم 

یهو چشم خورد به یه راه‌پله گفتم: بچه ها بیاین اینجا .

سحر گفت: چه راه پلهٔ عجیبی!

راست میگفت پله ها به جای اینکه مستطیل باشند دایره ای بود .هر سه از پله ها پایین رفتیم خیلی تاریک بود چراغ قوه گوشی رو روشن کردم تا بتونم جلوی پامو ببینم همین طوری که داشتم نگاه میکردم چشم به یک کلید برق خورد اما به جای اینکه رو دیوار باشه روی زمین بود کلید و فشار دادم حس کردم زلزله اومد زمین جا به جا شد و به راه پلهٔ دیگه روی زمین بوجود اومد .

از ترس زبون هر سه تامون بند اومده بود .

ریحانه: چیکار کردی که زمین یهو اینجوری شد؟

من در حالی که نفس نفس میزدم گفتم : نمی‌دونم من فقط یه دکمه رو فشار دادم بعدش اینجوری شد. 

سحر: اون چیه اون پایین؟ 

من و ریحانه نگاهش را دنبال کردیم تا اینکه رسیدیم به یک دفتر که روی یکی از پله ها افتاده بود . این دفتر به شکل یک ستاره بود برش داشتم . با سحر و ریحانه از کلبه بیرون رفتیم تا بخونیمش جلوی در کلبه نشستیم و دفتر و بازش کردیم.

صفحه اولش نوشته بود: ستارهٔ جارلوت چیست؟

به بچه ها نگاه کردم اونا هم مثل من تعجب کرده بودند. 

رفتم صفحه بعد نوشته بود:

طبق تحقیقات دانشمندان به این نتیجه رسیدیم که ستاره ای چند سال یکبار از آسمان سقوط می کند به نام ستارهٔ جارلوت . این ستاره همیشه در جاهایی سقوط می کند که افرادی وجود داشته باشند که نام هایشان عجیب باشد. به عنوان مثال باید سه نفر همجنس ( هر سه دختر یا هرسه پسر ) باشند و با حرف آخر اسم یکی از آنها اسم دیگری آغاز شود. مثال: صبا، آزاده، هستی .

اگر ستارهٔ جارلوت در جایی سقوط کند که این سه نفر حضور دارند این سه نفر دارای انرژی های خارق‌العاده ای میشوند. هشدار: هر کس به صورت کلامی این اطلاعات را به شخصی منتقل کند، توسط این ستاره نفرین شده و میمیرد. 

ادوارد جارلوت کسی است که اولین بار این ادعا و اینکه همچین ستاره ای وجود دارد را ثابت کرد .به احترام او این ستاره را ستارهٔ جارلوت نامیده اند. 

ریحانه: بچه ها! شما این حرفا رو باور میکنید؟ 

نمیدونستم چی بگم حس کردم این حرفا باید واقعیت داشته باشه ولی آخه اصلا با عقل جور در نمیومد. 

اون دفتر و گذاشتیم همونجایی که بود و از کلبه بیرون اومدیم . تصمیم گرفتیم به هیچ کس در مورد امروز حرفی نزنیم…

🌟🌟🌟🌟🌟

       این داستان ادامه دارد…..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما