تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تولد
نویسنده: ا.نواب

ثمین و سهیل ۵سال بود که باهم ازدواج کرده بودن.اونها ۳سال باهم اختلاف سنی داشتن امروز روز تولد ثمین بود‌.کلی ذوق داشت امروز او ۳۰ساله میشد.اینکه وارد دهه سوم زندگی اش میشد باعث شد بیشتر ذوق تولدش را داشته باشه.همیشه دوست داشت که همسرش مثل توی فیلمها سورپرایزش کنه.از صبح همه کارهای خونه را کرد همه جا مرتب و خودش رو آماده وارد برای یک سورپرایز شیرین. روی تخت دراز کشید و کلی فکر که امسال کادوی تولدش چی میتونه باشه.برای ساعت ۳ سهیل اومد خونه. اما هیچی دستش نبود.حتی یک شاخه گل… فقط صبح یک اس ام اس تبریک داده بود. به خودش دلداری داد که حتما اتفاقهای هیجان انگیز برای شبِ سر میز شام. 

برای شام لازانیا درست کرده بود چون سهیل خیلی دوست داشت با خودش فکر کرد که برای تولد خودش هم غذایی رو درست کرده که سهیل دوست داشته ساعت ۷بود لازانیا رو گذاشت تو فر و البته حواسش پیش سهیل بود.اما او همچنان بی تفاوت…

میز شام با رومیزی قرمز و بشقاب های سفید و یک عالمه شمع روشن واقعا رویایی بود.تا ۵ دقیقه دیگه غذا آماده بود.برای اینکه به سهیل یک فرصت بدهد به اتاق خواب رفت تا شاید روی میز شام…

در اتاقش ماتیکش راپررنگ کرد دستی به موهایش کشید و به سمت اشپزخانه رفت روی میز شام چیزی نبود و سهیل هم از جایش تکان نخورده بود.لازانیا را از فر درآورد و روی میز گذاشت و سهیل را صدا زد.خودش از دیدن میز دوباره به وجد آمد و حالش خوب شد سهیل هم وقتی وارد اشپزخانه شد با دیدن میز لبخند زد .معلوم شد که او هم خوشش آمده اما به سرعت سردی چهره اش نمایان شد. سرمیز غذا ثمین کلی حرف زد تا هم جَو سنگین نباشه و سهیل از این حالت بیاد بیرون که بعد از شام بخواد سورپرایزش کنه. 

سهیل شام خورد و از آشپزخونه رفت بیرون ثمین هم دست دست کرد که توی آشپزخونه بمونه و سهیل وقت کافی داشته باشه. چای را در استکان کمر باریک ریخت.وقتی وارد هال شد سهیل همچنان روی مبل…سینی را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست با چشمانش دنبال چیزی می گشت آخه این دیگه آخرین فرصت بود که بتونه ثمین رو خوشحال کنه اما واقعا چیزی نبود. بعد از چند دقیقه خودش و جمع و جور کرد و با لبخند گفت :عزیزم ممنون که صبح به من تبریک گفتی اما خیلی دوست دارم ببینم کادو برام چی خریدی؟سهیل همون طور که سرش توی گوشی بود گفت:هیچی .کادو میخوای چیکار؟از لحن صداش جا خورد اما باز هم خودش رو جمع و جور کرد و گفت اینم دروغ ۱۳ شوخی نکن از این حال و هوا بیا بیرون این بار با لحن 

خشن تر گفت من حالم خوبه و برات کادو نخریدم همین که تولدت رو تبریک گفتم کلی باید خوشحال باشی پارسال که تبریک هم نگفتم. بغض گلویش را گرفت راست میگفت داشت فکر میکرد که در این ۵ سال کادوی تولدش چه بود؟چیزی یادش نمی آمد هیچی …اما او برای سهیل همیشه همه کار میکرد هر کاری که دوست داشت سعی میکرد به بهترین شکل و با رضایت قلبی برایش انجام دهد چقدر تفاوت ! به سهیل گفت من از تو اصلا توقع ندارم یک شاخه گل و یک کیک کوچولو کافیه که فکر کنم چقدر برات اهمیت دارم .سهیل سرش رو از توی گوشیش در آورد با لحن محکم و چشمهای سردش گفت:یادت موند برای تولدت باهات چیکار کردم توهم همین کار رو بکن این جوری بی حساب میشیم. 

چقدر خشم و کینه همیشه جواب کارهای  محبت آمیز او را اینگونه میداد در این ۵ سال هرروز به امید فردای بهتر زندگی میکرد اما افسوس …

خاطرات ۵سال زندگی جلوی چشمانش گذشت او حال خوب نبود خیلی وقت است که حالش خوب نیست از همان روز اول که خانواده اش سهیل را برایش انتخاب کردند .

ای کاش خودش حق انتخاب داشت ای کاش …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. مسعود انیس گفت:

    از همان روز اول که خانواده اش سهیل را برایش انتخاب کردند😔
    بسیار عالی نوشته بودین
    درود بر شما
    با وجود آقا بودنم با ثمین احساس همدردی کردم و دلم رو فشرد.
    اینکه داستانتون دل کسی رو فشرده کنه و غمگینش کنه نشون دهنده اینه شما توی نوشتن داستان موفق شدین و احساست را به خوبی منتقل کردین 👏🌷
    منتظر دیگر نوشته هاتون هستیم👏