تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دو مرد
نویسنده: فاطمه نوید

کاش جهان همانجا، همان شب، برای من تمام می شد. همان شبی که با هم خندیدیم،همان شبی که در خواب به دریا سفر کردیم. همان شبی که دریا گفت:((آخرین شب است،آخرین شب با هم بودن،با هم خندیدن)) ، کاش می گفت:((آخرین شب عمرم است،عمری که قرار نیست بعداز تو باشد))
با هم قدم می زدیم،امّا حالا مدّتی ست که قدم هایم آهسته و تنها شده. با اویی راه می روم که برایم تو
نمی شود. کاش چشم ها هم مانند قلب ها ،تنها قدم زدنم را می دیدند.کاش حال و هوای زمختم را بی تو می دیدند،کاش معنای  تنهایی  ام را کنار مردی که همّ و غمش کار کردن است می دیدند.
می دیدند بعد از تو هیچ مردی جای خالی تو را در قلبم پر نمی کند.می دیدند کالبدم را که دریغ از روح است.

هنوز عکسای عروسیمان مقابل چشمهایم جولان می دهند،یک صدا می گویند:((کاش جدا نمی شدی.))
چه می کردم ؟! اگر اعتیاد نداشتی،متارکه نمی کردم ،تا آخرین نفس با تو می ماندم .
همیشه آرزو داشتم :فرزندم از تو می شد،نه از جمال.))
کجایی محمود؟ّ! ،کجایی که ببینی رضا شاه چادر قدغن کرده ،دیگه مثل روزایی که تو رو داشتم،
نمی تونم چادر سر کنم،دیگه سایه یه مرد  بالا سرم نیست. می دونم الان با خودت فکر می کنی:
ثریّا کنار جمال،رفیق و شفیق رضا شاه،خوشبخته. بی خبر از این که نمی دونی ،کنار این مجسّمه
چی می کشه ثریّا.
-مامان،مامان
-چیه رویاجون
-بابا زنگ زد،گفت:((به مامانت بگو،بهترین کت  دامنش بپوشه،شب خونه تیمسار دعوتیم.))
-ای بمیره تیمسار،که از دستش نفس راحت بکشم.
-نفرین نکن مامان،زن و بچّه داره!
-خب داشته باشه،تو هنوز چهره پشت ماه این مرد ندیدی 

-چهره پشت ماه یعنی چی؟!
-د برو آماده شو،الان بابات سر میرسه ،با کمر بند بهت میفهمونه چهره پشت ماه یعنی چی؟!
کاش می تونستم چهره واقعی پدرش بهش نشون بدم ،امّا حیف که پدرشه.
کتم تنم کردم،همون کتی که جمال پارچش از آلمان برام آورده بود،هزار بارم به خاطرش سرم منّت گذاشته بود.
بالاخره شب فرا رسید و دوباره جهنّم ظهور کرد. با دیدن تیمسار،حالت تهوّع گرفتم ،چیزی نمونده بود که بالا بیارم. بالاخره جانور رو به من کرد و گفت:((به به، ثریّا خانم از این طرفا؟!))

-جمال اصرار کرد،منم اومدم
چشمای قورباغش  از حدقه زد بیرون،لابد با خودش فکر کرده بود ،برای دیدن زن از خود راضیش اومدم یا دیدن خود گرگش

از صدای پچ پچه مهمونا سرسام گرفتم،  با خودم گفتم:کاش زود تر تموم شه.
در همان ازدحام بود که صدای غریبه ای، برای دلم آشنا شد. سرم را که برگرداندم،چشمانم خشکید،ضربان قلبم تند و تند زد. سایه مردی را دیدم که یاد آور محمود بود . پاورچین پاورچین در امتداد سایه حرکت کردم. انتهای سایه مرا به نهایت ناباوری کشاند،خود محمود بود،خود خودش.از آخرین شبی که او را دیدم ده سالی می گذشت،امّا احساس کردم ده سال جوان تر شده.
در همان اوج ناباوری بودم که با صدای جمال سقوط کردم.
-ثریّا،بیا بریم که باید با چند نفر آشنات کنم.
دستم کشید و با خودش برد به جمع مهمونا،همون جمعی که محمود، قلبم به لرزه انداخته بود.
جمال: اینم از ثریّا خانم،عیال بنده
همان موقع بود که سنگی از گذشته بر سر محمود سقوط کرد و چشمهایش رو به من خشکید.
همان چشمها که اوّلین بار آشنایمان کرد،همان چشمها که اوّلین بار عاشقمان کرد،همان چشمها که آخرین بار با اشک و آه جدایمان کرد.
جمال:به به،ببین کی اینجاست،آقا رستم!
رستم:از دیدنت خوشحالم جمال جون،بگو ببینم از این طرفا

جمال:برای زیارت شما

در همان بگو بخند جمال و رستم،چشمای خجالت زدم،خیره شد به محمود. اتّفاقی دیدم چشمای اونم داره منو دید می زنه
جمال:راستی رستم خان،این جوون کیه؟

رستم:محمود خراسانی،مترجم و مشاور شرکت
همان موقع بود که جمال به سمت محمود رفت تا گپی با هم بزنند.عرق از سر و رویم شر شر بارید. ترس تو صورتم غلتک می زد.
با خودم می گفتم: نکنه جمال بفهمه این محمود همون محموده. دیگه چیزی نمونده بمود که بزنم زیر گریه
– مامان،مامان بیا بریم دوستم بهت نشون بدم
-تو برو،منم میام
-نه باهم بریم
پاهام سنگ شده بود،توان حرکت نداشتم. با زور و زحمت دست رویارو گرفتم و از صحنه گم شدم.
یاد تسبیح انداختن پدرم افتادم که همیشه می گفت:ماه پشت ابر نمیمونه
بعد از کلی اضطراب جمال پیداش شد،برعکس چیزی که فکر می کردم خندون بود.
-ثریا ثریا،مژده بده
-چه مژده ای؟
-یه مترجم عالی پیدا کردم
-کی؟
-محمود خراسانی
باورم نمی شد،محمود و جمال با هم،کنار هم مشغول به کار شن!

بالاخره اون شب نحس به سر رسید ،امّا شبهای نحس بعدی صف کشیدن، مقابلم
یه روز جمال مثل گلوله تفنگ،بی رحم و کشنده سر رسید.اربدش به گوش صد نفر می رسید!
-چی شده جمال؟!
-چی می خواستی بشه؟! این پسره محمود بره من اعصاب نذاشته که
-آخه چرا؟! حرفتون شده؟
-بره من دم از حجاب میزنه ،از شاه مملکت ایراد می گیره. شیطونه میگه بدمش یه گوش مالی درست و درمون بهش بدن
ترس ،ریشه در دلم انداخت.دلی که می دانست، جمال با کسی شوخی ندارد.
با ترس و لرز رو به جمال کردم و گفتم:حالا یه حرفی زده،مگه نمیگی مترجمه خوبیه؟خب بزار کارش کنه، چیکار با عقایدش داری .
-من نمی تونم بزارم کسی پشت رضا شاه بدگویی کنه،اگر بازم به این حرفا ادامه داد،کاری می کنم که مرغای هفت آسمون به حالش گریه کنن

تو دلم گفتم:محمود،محمود. می دونم از رضا شاه متنفری،ولی جلو دهنت بگیر
جمال:شام چیه؟
-چی؟!
-کری ،میگم شام
-آهان همون غذای مورد علاقت  ،فسنجون
-زود بیار که دارم از گشنگی میمیرم
-چشم
چشم و گفتم و از مقابل چشمهای خوفناک جمال محو شدم.
سر شام،همش با خودم می گفتم:((اگه یه وقت جمال بلایی سر محمود بیاره چی؟!))

تصمیم گرفتم  ،هر طورشده پیش محمود برم و بهش اخطار بدم.
صبح شد و جمال مثل همیشه رفت شرکت
با عجلّه رویارو رسوندم مدرسه و عین هو جت رسیدم دم شرکت. برای اینکه کسی منو نبینه،رفتم کوچه پشتی شرکت. شرکت که تعطیل شد،رفتم نزدیکیای شرکت. جمال دیدم که با رستم سوار ماشین شدن تا به کاخ برن. خدا خدا می کردم که محمود ببینم . اونقدر منتظر شدم، تا محمود بیاد بیرون.
بالاخره بعد از کلّی انتظار محمود دیدم . سوار ماشینش شد و به سرعت گازش گرفت و رفت.
منم بلافاصله سوار ماشین شدم و افتادم دنبالش

دیگه داشتم به محلّه های پایین می رسیدم،جایی که توش بزرگ شدم،جایی که با محمود زندگی کردم.
 از ماشین که پیاده شد،داد زدم :محمود،محمود،سرش به سمتم برگردوند.
محمود:ثریّا!
من و محمود رفتیم ،پارک نزدیک محل
محمود:چرا اومدی؟
-اومدم تا بهت بگم ،با جمال دهن به دهن نشی،از رفتار رضا شاه خرده نگیری،جمال آدم خطرناکیه یه وقت بلایی سرت میاره
-خرده نگیرم؟! از ادمی که کشف حجاب کرده خرده نگیرم؟! از آدمی که آیت الله مدرّس به شهادت رسوند خرده نگیرم؟! تو میگی از یه دیکتاتور تمام عیار خرده نگیرم؟!
-با حرفایی که زد،فهمیدم بزرگمردتر از گذشته هاش شده . فهمیدم با آدمایی سرو کار داره که مذهب اوّلین و مهمترین عنصر زندگیشونه. فهمیدم دیگه این محمود،همون محمودی نیست که اعتیاد همه زندگیش شده بود،فهمیدم این محمود همون محمودی نیست که با لاتایی که ادای غیرت مردارو در میارن دم خور شه
 با این حال دوباره به محمود گفتم: دهن به دهن جمال نشو،من یه عمره دارم باهاش زندگی می کنم،به کسی که باهاش مخالفت کنه رحم نمی کنه. فکر خودت نیستی ، لااقل به فکر زن و بچّت باش.
محمود:خداروشکر،زن و بچّه ای ندارم که بخوام به فکرشون باشم،در ضمن توام دیگه اینجاها نیا نمی خوام در و همسایه بد فکر کنن. خدافظ.
وقتی رفت،اشک از چشمام سرازیر شد. دوباره به دلم گفتم: کاش هنوز زن محمود بودی
با هزار جور خستگی و کوفتگی خودم رسوندم،جمال که روبه روم دیدم چند دفعهای سکته کردم،امّا حیف که کسی ندید سکته کردم!
جمال:تا این موقع کدوم گوری بودی؟
-رفته بودم یکم خرید کنم
-کو وسایل خریدت؟!
-اینقدر حواس پرتم جا گذاشتم
همون لحظه رویا با گریه پرید بغلم
جمال:فقط به فکر خرید کردنی،اصلا یادت هست بچّه داری باید بری دنبالش. می دونی چند ساعت پشت در مدرسه منتظرت بود؟

حس مادرانم جرقّه زد. با همه وجودم بغلش کردم و گفتم:((رویای عزیزم،ببخشید که مامان فراموشت کرد))
جمال: یه ببخشیدم به من بدهکاری. از این به بعد حق نداری بدون اجازه من خرید کنی
-چشم
مشغول پخت و پز بودم که  با شنیدن صدایی تنم سیخ شد. صدای جمال بود که داشت تلفنی حرف میزد.
-جمال: من مطمئنم رضا شاه مثل همیشه پیروز میشه.بیخود نیست که سیاست بی طرفی و پیش برده ،امّا خوب میدونه با آلمانیا باشه  به نفعشه
معلوم نیست جمال با کی داشت بحث می کرد. اصلا چرا سیاست برام مهم شده؟! منو چه به سیاست.
همون موقع بود که یاد حرفای محمود افتادم که چقدر از رضا شاه بیزاره، بیخود نیست که منم از رضا شاه بیزار شدم.
بعد از یه ساعت که مکالمه جمال به سررسید،ازش پرسیدم:((چی شده جمال؟ چه جنگی؟))
-فضولی موقوف . اخه زن بی سوادی مثل تو چی از سیاست می فهمه؟!
-راستم می گفت،بی سوادی آدم هم کور می کنه،هم کر. اگر کور و کر نبودم با دیوی مثل توازدواج نمی کردم.
صبح شد و مثل همیشه دست رویارو گرفتم تا برسونمش مدرسه . حرفای محمود هنوز تو گوشم زمزمه می کرد: رضاشاه، دیکتاتور تمام عیار

دم در مدرسه که رسیدیم،مثل همیشه با بوسه ای رو گونه دخترم ازش خدافظی کردم.

دم در مدرسه تجمّعی از مادرانی بود که می گفتند:((اخرش اگر جنگ جهانی دوّم به ایران سرایت نکنه خوبه))
با تعجّب پرسیدم:((آخه چرا باید به ایران سرایت کنه؟))
-وقتی کشور دست یه شاه بی سواد بیفته که هیچی از سیاست حالیش نیست،غیر ممکن ممکن میشه))
با تعجب پرسیدم: شما سیاستمداری؟!
-نه عزیزم،امّا اهل قلم هستم
-اهل قلم چیه؟!
-می نویسم تا زنده بمونم
بغد از گفتگو،احساس کردیم می تونیم دوستای خوبی برای هم بشیم. دو مادر،دو دوست
از ان روز بود که من و مهدیّه رفیق و شفیق هم شدیم،به خانه هم می رفتیم تا بیشتر با هم صحبت کنیم.
یه روز مهدیّه به من گفت:((دوست داری یه کم درباره سیاست حرف بزنیم؟))
-اخه من که سواد درست و حسابی ندارم؟!
-فقط کافیه با چشم باز زندگی کنی

-اصلا می دونی رضا شاه چه خطر بزرگی برای ایرانه؟!
-نه چون شوهرم دل مرده رضا شاهه
مهدیه:این آدم دلش مرده،چطوری کسی می تونه شیفتش باشه!
-تو اصلا می دونی با ساکن کردن عشایر،چقدر اوضاع کشور نابسامان شد؟ فقط برای این که از قدرت عشایر می ترسید وادارشون کرد ساکن شهرها بشن،بی خبر از اینکه جمعیّت شهر نشینی افزایش پیدا کنه. تاکید رضا شاه به حفظ هویت ملی ایرانه،غافل از این که اصالت ایران به اسلامه .
ساعتها درباره رضا شاه و سیاست رضا شاه برام حرف زد. دیگه داشت سرم منفجر می شد که پاشدم اومدم خونه،امّا مدام به حرفای مهدیّه فکر می کردم که منو  یاد حرفای محمود مینداخت.

حرفای مهدیّه روز به روز در ذهنم اثر می کرد و منو به نفرت از رضا شاه و حکومت پهلوی ترغیب می کرد. نفرتم به جمال بیشتر از سابق شد چون منو یاد پهلوی مینداخت.
همچنان دلنگران محمود بودم و بحثهای عقیدتی اش با جمال. تا اینکه خبر استفاش به گوشم خورد.
جمال فکر می کرد برای اینکه تونسته ضعفهای عقیدتی محمود به روش بزنه استفا داده ،غافل از اینکه محمود تحمّل کار کردن با شیطان پرستیایی مثل جمال و رستم نداره.
کار هر روزم شده بود هم نشینی با مهدیّه  و صحبت از جنگ جهانی دوّم آنقدر محو حرفای مهدیّه می شدم که زمان از دستم در می رفت. با هول و ولا می رسیدم خونه و شروع می کردم به نظافت و پخت و پز.

برای آرام شدن دل پر ازدحامم،رویا را در آغوش گرفتم و شروع  به بافت موهای لخت و بورش کردم.
یاد کودکیام افتادم که خاله سحرناز موهام و می بافت و می گفت:((موهای بورت ،چشمای عسلیت به من قرض میدی؟)). نا خودآگاه زدم زیر خنده.
رویا:چی شده؟ چرا می خندی؟!
-یاد یه خاطره افتادم
-تعریف کن،منم بشنوم
خاطره خاله سحر ناز و شوخ طبعیاش برای رویا تعریف کردم و هر دو باهم می خندیدیم،همون موقع بود که با سررسیدن جمال،خنده هامون خفه شد.
جمال عصبانی تر از همیشه بود،حتّی جواب سلاممم نداد،بلافاصله رفت سر تلفن و شروع کرد به مکامه های چند ساعته!
درگیر بازی با رویا بودم که یه جمله از حرفاش به گوشم خورد:

انگلیس و شوروی بهونه کردن به خاطر حضور کارشناسای آلمانی تو ایران،به ایران حمله کنن،رضا شاه از آمریکا خواسته جلوی روسیه و انگلیس بگیره،امّا آمریکا گفته هدف روسیه و انگلیس ،هدف ماست.
جمال بدجوری دست و پاش گم کرده بود ،شاید چون می ترسید با حمله متّفقین به ایران،ثروتش به باد بره.
فردای آن روز سری به مهدیّه زدم ،بی خبر از اینکه  مراسم خاستگاری خواهر مهدیّست.
مهدیّه چند سال پیش پدر و مادرش تو تصادف از دست داده بود و  سارا  ، خواهر مهدیه،با خانواده خواهرش زندگی می کرد.
تصمیم گرفتم به مهدیّه کمک کنم تا سریع تر کارارو پیش ببره. به هزاران خواهش و اسرار جمال قبول کرد شب دیرتر بیام خونه، تا به مهدیّه کمک کنم.
کارم شده بود آرووم کردن سارا،قبل از مراسم خاستگاری
بالاخره پس از ساعتها انتظار،زنگ در خانه به صدا درامد و خاستگارا از راه رسیدن. رفتم تا سلامی بهشون بدم که درجا خشکم زد! باور کردنی نبود،محمود بود!.
 
 تحمّل دیدن این صحنه برام سخت بود،به خاطر همین به اتاق سارا رفتم و بی سر و صدا اشک ریختم.
پشت در فالگوش ایستادم،تا حرفاشونو بشنوم. همونموقع بود که مهدیّه سررسید و با تعجّب گفت :((چرا نمیای؟!)). سر دردم بهونه کردم و گفتم:((یکم استراحت کنم میام))
مهدیه:باشه عزیزم
قبل از اینکه مهدیه پاشو از در بزاره بیرون،دستم انداختم به آستینش و ازش پرسیدم:سارا رو کجا دیدن؟
اسم پسره چیه؟ و از این جور سوالا
مهدیه:آقا محمود،سارا رو تو بیمارستان دیده
متحیر بودم و گفتم: بیمارستان!
مهدیّه:ساراپرستاره،آقا محمود برای عیادت یکی از دوستانش به بیمارستان رفته بود که با سارا آشنا شد،البتّه یه چیزی که منو ناراحت می کنه اینه که قبلا ازدواج ناموفّقی داشته. با این حال سارا دوسش داره و منم باید بپذیرم که داماد خانواده بشه.

باز هم به دلم گفتم:(( کاش هنوز زن محمود بودی،امّا افسوس که زمان به عقب برگشتی ندارد))
 
 یاد مراسم خواستاری خودم افتادم که محمود با پیرهن سفید ،با یه دسته گل نرگس به همراه مادر خدابیامرزش،آذر خانم اومده بود،و حالا با یه دسته گل که نمیدونم چه گلی ،تک و تنها اومده خواستگاریه سارا.
  تنها و به یاد گذشته کنار پنجره اتاق سارا نشسته بودم که صدای مبارک باشه به گوشم رسید.شب خواستگاری هم به خیر و خوشی به سررسید،امّا دل من ناخوش به خانه بازگشت.
با خودم گفتم:((چت شده ثریا؟،یه جوری رفتار می کنی که انگار محمود شوهرته و قراره سرت حوو بیاره!)) درک کردم که حقّ ناراحتی ندارم و باید برای سارا و محمود آرزوی خوشبختی کنم.
یه هفته نگذشته بود که صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد. مهدیّه بود،برای جشن عقد سارا دعوتم کرد،با وجود اینکه من و مهدیّه خیلی با هم اخت شده بودیم و مثل دو خواهر قسم خورده بودیم،امّا بهانه ای آوردم و از رفتن به جشن اجتناب کردم.

چند ماهی گذشت و دیگه مثل سابق به خانه مهدیّه نمی رفتم و بهانه ام شده بود، اخلاق سگ جمال.
در های و هوی تنهایی بودم که از گفته های جمال با تیممسار، متوجّه شدم که انگلیس و شوروی قصد حمله به ایران را دارند،از ترس موهای تنم سیخ شد! ،با این حال سعی کردم حرفاشونو جدّی نگیرم.
صبح روز شنبه بود که جمال مثل همیش رفت شرکت،امّا معلوم بود قیافش پکره،انگار که فهمیده بود اخر حکومت رضا شاه ست،اخرین روزهای حمایت رضا شاه ست.

دست رویارو گرفتم و مثل همیشه بردمش مدرسه،در راه مدرسه غوغایی به پا بود. صدای روزنامه،روزنامه همه شهر پر کرده کرد.همه جا حرف از اعلام حمله شوروی و انگلیس بود. دیگه راست راستی باورم شد که حرفای جمال باید جدّی گرفت.
بعد از مدرسه یه راست اومدم خونه که یباره دیدم جمال یه خروار سند .و مدرک جلو خودش ریخته
با تعجّب گفتم:((این وقت روز، خونه چیکار می کنی)). عربده جمال خاموشم کرد  و منو سرگرم کارای خونه کرد.همون موقع ها بود که چشم به روزنامه روی میز افتاد. باورکردنی نبود! تو روزنامه نوشته شده بود:۰۳/۰۶/۱۳۲۰ جنگ با شوروی و انگلیس. ای دل غافل پس بی خود نیست که جمال این موقع ظهر خونست،حتما قراره جلسه ای با تیمسار و باقیه رفقاش داشته باشه.
بالخره شب سیاه فرا رسید و هم صحبتیّه ایل و قماش سودجو شروع شد. جمال منو و رویارو فرستاد به اتاق و در اتاق کلید کرد. هرچی گفتم: در چرا می بندی آخه؟ . توجّهی نکرد و فقط گفت:((اینطوری بقیّه راحتّرن))
ساعتها گذشت و مذاکراتششون به انتها نرسید.
رویا:کی تموم میشه مامان؟ خسته شدم.

-تموم میش عزیزم ،سرت بذار رو پاهام و بخواب.
 
تازه ۱۲ نصفه شب بود که مذاکرات از خدا بی خبرها تموم شد و جمال در باز کرد.
اصلا نمی شد به چهره جمال نگاه کرد مثل اسپند رو آتیش شده بود. از ترس فریادش دهن باز نکردم.
۰۵/۰۵/۱۳۲۰ بود که جمال به من گفت:((برای کاری به انگلیس می روم شاید مجبور بشم که همونجا مقیم شم ،اگر خودم نیومدم یکیرو می فرستم دنبالتون. مراقب رویا باش.))
-اخه چرا؟ مقیم شدن برای چی ؟ همینطوری داشتم به سوال پرسیدن ادامه می دادم که جمال گففت:((سر فرصت همه چیو میگم))
با یک دنیا سوال تنهایم گذاشت و رفت.
از طرفی خوشحال بودم که یه مدّت صدای غر زدنای جمال نمی شنوم،از یه طرف ناراحت بودم که از پس شیطنتای رویا چطوری بربیام.
تنهایی مثل خوره افتاده بود به جونم، همین دلیلی شد که زنگ برنم به مهدیّه و دعوتش کنم  به یه لیوان چای و شیرینی.
همینطوری که با هم حرف می زدیم یادی کردم از سارا
-حال سارا چطوره؟از زندگیش راضیه؟
-الحمدلله ،به زودی جنگ میشه و آقا محمود پیشتازه تا به جنگ بره،جنگی که سرو تهش معلوم نیست.همین من و سارارو نگران کرده.
از چهره مهدیّه پیدا بود که غمی بزرگ روی چهرش نقش بسته و همینطور غمی بزرگ روی دلم که نگرانه محموده.
نگاهم  افتاد به دستای مهدیّه که در حاله تسبیح انداختنه ویه نگاهم افتاد به قلبم که بیقراره محموده.
زمان نحس تند و تند گذاشت تا که رسید به ۰۳/۰۶/۱۳۲۰

در این تاریخ بود که ایران به دست نیروهای شوروی و انگلیس اشغال شد،در این تاریخ بود که روح محمود پر کشید به آسمان،در این تاریخ بود که سارای نو عروس عزادار شوهر شد،در این تاریخ بود که دلم دوباره عاشق محمود شد ،عاشق مردی که رسیدن به شهادت عشقش بود و رسیدن به بهشت حقّش.
کاش جمال بویی از مردونگی محمود می برد. جمال برای همیشه ساکن انگلیس شد بی آنکه به یاد اورد همسر و فرزندی دارد

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما