تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فراری
نویسنده: فاطمه طهماسبی

تو خیابان راه می رفتم که یک دفعه یک نفر به سرعت از کنارم رد شد و یه سری کاغذ رو تو هوا پخش کرد. یکی از کاغذا رو که برداشتم فهمیدم برای چی داشت فرار می کرد. این روزا خیلیا رو به خاطر پخش کردن اعلامیه های شاه ،ساواک دستگیر کرده بود. 

 

با صدای شلیک تیر هوایی و فریاد های ایست ایست ماموران ساواک به خودم اومدم و کاغذی رو که دستم بود رو داخل جیبم گذاشتم تا به من شک نکنند.

 

من همیشه افرادی رو در حال پخش اعلامیه می دیدم که جوان یا مسن بودند. تا به حال فردی این همه کم سن و سال را ندیده بودم. شاید حداکثر دوازده یا سیزده سال سن داشت . هم سن پسر خودم بود . خیلی دلم می خواست که به او کمکی کرده باشم.

 

به دنبالشان دویدم . در دلم دعا می کردم که او را پیدا نکنند.

 

ماموران بی وقفه می دویدند ولی من کنار کوچه ای ایستادم تا کمی خستگی در کنم. نگاهم به گوشه ای از دیوار افتاد قدری خونی شده بود. به داخل کوچه رفتم  دیدم پسرک جلوی در یکی از خانه ها بی حال افتاده و به سختی نفس می کشد. با اینکه به پایش تیر خورده بود ولی خوب توانسته بود فرار کند.

 

پارچه ای از جیبم در اوردم و زخمش را بستم ولی چون خون زیادی ازش رفته بود نمی توانست بلند شود. مجبور شدم در همان خانه را بزنم. پس از چند دقیقه پیرمردی در را باز کرد. با نگاه کردن به صورت پسرک فهمید که حال خوبی ندارد. 

 

پیرمرد سرش را از در بیرون آورد و نگاهی به کوچه انداخت. فهمید که کسی ما را ندیده است. اشاره کرد داخل خانه شویم. پسرک را داخل بردم و گوشه ای خانه خواباندم. 

 

پیرمرد پرسید: از دست ساواک فرار می کرد؟

 

با کمی مکث سرم رو به علامت مثبت تکان دادم. پیرمرد سری تکان داد و کنار پسرک نشست. زخمش را باز کرد و نگاه کرد. سپس گفت: گلوله تو پاشه، باید درش بیاریم. 

 

رفت وسایل پزشکی را آورد. فهمیدم که دکتر است.

 

من دست و پای پسر را گرفتم که تکان نخورد. دهان پسر را با پارچه ای بستم . دکتر به زحمت گلوله را از پای پسر در اورد. پسر از درد بیهوش شد. دکتر زخمش را ضدعفونی و پانسمان کرد.

 

نگاه قدر شناسانه ای به پیرمرد کردم و گفتم: به محض اینکه به هوش بیاد از اینجا میریم. 

 

پیرمرد گفت: تو از اینجا برو حال این بچه که خوب شد خودم راهیش میکنم که بره.

 

از پیرمرد تشکر کردم و از خانه اش اومدم بیرون و به طرف خانه خودم حرکت کردم…..

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما