تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بدهی
نویسنده: فاطمه طهماسبی

به همراه خانواده از مراسم خاکسپاری یکی از اقوام برمیگشتیم. داخل ماشین که نشستم دیدم بعد از من یک آقای دیگر هم سوار شد. رو به بابام کردم و گفتم بابا این آقا هم قرار با بیان بابام تعجب نگام کرد و گفت کدوم آقا میگی

همین آقا دیگه که لباس سفید تنشه

بسم الله بچه خیالاتی شدی از ما سه نفر کسی دیگه تو ماشین نیست

مرد سفید پوش با لبخند نگاهی به من کرد و گفت خیلی تلاش نکن کسی حرفتو باور نمیکنه . متعجب نگاه کردم یعنی چی؟ بعد از حدود ۵ دقیقه اعتراف مرد برگشتم تا به صحبت کنم اما در کمال ناباوری مردنبود با خودم گفتم شاید خیالاتی شدم. 

👼👼👼👼👼

چند روز از آن ماجرا گذشت یک روز که از مدرسه بر می گشتم کسی از پشت سر اسمم را صدا زد. 

_ حامد    حامد …..

به پشت سر که نگاه کردم کسی نبود سرم را که برگرداندم همان مرد سفیدپوش جلویم بود .

گفت: منو یادت میاد؟

_ تو همونی نیستی که اونروز تو ماشین بود؟

_ آره خودمم به کمکت نیاز دارم 

_ چه کمکی؟

_ به خانوادم باید از طرف من یه چیزی بگی؟

_ خب چرا خودت نمیگی نمیتونی تو خوابشون بری؟

_ دِ اگه میتونستم که از تو نمیخواستم. بهم فقط چند روز وقت دادن که بیام و به خانوادم بگم. 

_ حالا چی باید بگی؟

_ بریم تو راه بهت میگم. 

راه افتادیم به طرف خونه مون هر کس از کنارم رد میشد سری تکان می داد و زیر لب چیزی می‌گفت همه فکر میکردند من دیوانه شده ام  

_ من وقتی تصادف کردم و مردم به یک نفر بدهکار بودم خانوادم در جریان نیستن ازت خواهش میکنم بهشون بگی من دارم عذاب میکشم .

_ من که خانوادهٔ تو رو‌ نمی‌شناسم چجوری بهشون بگم؟ 

_ خب من آدرس خونمونو بهت میدم بهشون بگو بگو یه رسید تو کمد زیر لباسام هست توی اون اسم و آدرس کسی که من بهش بدهکارم نوشته شده به همراه مبلغ بدهی. 

سرمو تکون دادم و با همدیگه به طرف خونشون رفتیم. 

زنگ درو زدم و منتظر شدم که درو باز کنند. بعد از یک دقیقه خانم مسنی آمد و در را باز کرد. جریان بدهی پسرشان را که گفتم ابتدا باور نکردند ولی بعد از کلی اصرار رفتند که کمد لباس پسرش را بگردد 

بعد از چند دقیقه با کاغذی برگشت و به من گفت: شما از کجا میدونستید که پسر من بدهکاره؟

بعد از کمی مکث جواب دادم: خودش به من گفت .

و برای اینکه دیگه سوالی نپرسد گفتم: به هر حال وظیفه من بود که به شما اطلاع بدم با اجازتون من میرم. 

و بدون اینکه منتظر حرف از جانب آن خانوم باشم آنجا را ترک کردم و به طرف خانه خودمان راه افتادم….

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما