تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلاس اول
نویسنده: مرجان سلیمی

روز اول مدرسه است. می‌روم کلاس اول. با دنیایی از اشتیاق و حرارت لوازم مربوط به مدرسه را خریدم. مانتو و شلوار توسی. یک مقنعه‌ی سفید. با کفش‌های کتانی سبز. یک کوله‌پشتی سبز که با رنگ کفش‌هایم جور دربیاید. مداد مدادتراش و مدادپاک‌کن و خلاصه کتاب‌ها و دفترهایی که برای کلاس اول با وسواس انتخاب کرده بودم. حیاط مدرسه پر بود و شلوغ. مادرها در کنار کلاس‌اولی‌هایشان که غالباً هم دندان‌های جلویی‌شان افتاده بود ایستاده بودند. خیلی از مادرها هم با هم گرم گرفته بودند و از هر دری حرف می‌زدند. ظاهر بعضی از مادرها نظرم را بسیار جلب می‌کرد. مانتویی بودند با موهای رنگ کرده. دامن پایشان بود با جوراب‌های توری نازک و رنگ‌پا. در نظرم خیلی شیک و زیبا به نظر می‌رسیدند. البته در آن دوران که ده یازده سالی از انقلاب می‌گذشت چنین تیپ‌هایی به نوعی انگشت‌نما می‌شدند و همیشه پشت سرشان حرف بود. اما چشم من را بسیار خیره می‌کردند. یک نگاه به مامان انداختم. شبیه کلاغ‌ها سیاهِ‌سیاه پوشیده بود. انگار عزیزی را از دست داده باشد و برای مراسم فاتحه خوانی آمده باشد. می‌توانم بگویم بیش از سه‌چهارم مادرها هم‌شکل مامان لباس پوشیده بودند. چقدر هم که به خودشان افتخار می‌کردند. به این همه نجابت و عفیف بودنی که تحت‌تأثیر جو روزگار آن دوران گریبان‌گیرشان شده بود. اما من دلم می‌خواست مامان شبیه آن اقلیت‌هایی باشد که شیک و فانتزی پوشیده‌اند و رنگ‌ها و سر و ریخت‌شان به آدم نشاط طراوت می‌بخشد. ولی مگر می‌شد چنین چیزی را با کسی مثل مامان درمیان گذاشت. آنوقت روزگار تو بود و روزگار سگ‌ها. زنگ به صدا در آمد. مدیر نطق بلندی کرد و ما کلاس بندی شدیم. ماشا‌اله بس‌که هم نسل خوب و شادی بودیم تعدادمان هم بسیار زیاد بود. من در کلاس خانم اسماعیلی که معلم کلاس اول رضا برادرم بود افتادم. با مامان هم دوستی قدیمی داشت. خیال هردوی ما راحت شد و من با خاطری آسوده در کلاس اول روی نیمکت دوم نشستم. دختر همان خانمی هم که شیک و فانتزی بود در کلاس من افتاد. راستش بسیار به او حسودی‌ام می‌شد. هم مامان با‌کلاسی داشت هم خیلی زیبا بود. حتی وسایل مدرسه‌اش هم با بقیه‌ی بچه‌ها فرق می‌کرد. دختری با موهای طلایی که چتری‌هایش از زیر مقنعه بیرون ریخته بود. پوستی به زیبایی و لطافت گل‌های همیشه‌ بهار و سر و وضعی پولدارتر از همه بچه‌ها. یکی دو ماهی از شروع کلاس اول می‌گذشت. همه چیز خوب پیش می‌رفت. آن روز که خانم اسماعیلی از روز قبل گفته بود: “بچه‌ها املا را خوب کار کنید فردا امتحان املا می‌گیرم.” فرا رسید. کلاس ما زنگ دوم امتحان املا داشت. کلاس خانم احمدلو که به عصبی بودن در بین والدین شهره بود زنگ اول و کلاس خانم شاپوری زنگ سوم امتحان داشتند. کلاً وقتی اسم امتحان به میان میآید آنهم اولین امتحان درسی یک کلاس اولی استرس عجیبی به جان آدم می‌افتد. معلم‌های کلاس اول قرار گذاشته بودند تا دانش‌آموزان زرنگ و تنبل را بعد از امتحان در بین سه کلاس معرفی کنند. چیزی به پایان زنگ اول نمانده بود که خانم احمدلو در کلاس را زد و بعد از چند لحظه پچ‌پچ آرام با خانم اسماعیلی وارد کلاس شد و گفت: “بچه‌هایی که الان می‌آیند تو و شما می‌بینید بچه‌هایی هستند که درس نخوانده‌اند و حالا تنبیه شده‌اند که همه آن‌ها را ببینند و برایتان درس عبرت شود.” چیزهایی از قیامت و جهنم و بهشت که آنروز‌ها لقلقه‌ی زبان والدین و معلم‌ها و هر تنابنده‌ای بود شنیده بودم. این‌جا درست حس وحال همان‌جا را یافته بود. گرفتن نمرات با دست راست یا چپ؟ مورد تشویق قرار گرفتن یا هو شدن در پیش چشم تمام هم‌کلاسی‌ها؟ اضطراب از سر و کولم بالا می‌رفت. دلم بیقرار بود و لرزشی که هر لحظه شدیدتر می‌شد از درونم بر دست‌هایم ظاهر شده بود. دست‌هایم را دزدیده بودم و زیر پاهایم قایم کرده بودم تاکسی متوجه حال خرابم نشود. حدود ده یازده نفر شاید هم بیشتر از دانش‌آموزان کلاس خانم احمدلو وارد کلاس شدند. با دهان‌هایی که با چسب کاغذی به صورت کامل و افقی به حالت ضربدر چسب شده بود. همه سرهایشان پایین و به موزاییک‌ها چشم دوخته بودند. و خیلی‌هاشان همانطور بی‌صدا اشک می‌ریختند. لحظاتی به صف در کلاس ما ایستادند تا ما خوب متوجه نتیجه‌ی تنبلی در درس‌خواندن بشویم و بعد از کلاس ما این لشکر شکست خورده باید در کلاس خانم شاپوری در حد نهایت خفت می‌کشیدند تا بعد از آن با تدبیر دلسوزانه‌ی آن‌روز به دانش‌آموزانی زرنگ با آینده‌ای درخشان تبدیل شوند. وقتی رفتند خانم اسماعیلی تا پایان زنگ تفریح درباره‌ی درس نخواندن و آینده و… موعظه کرد. من از اضطراب آنکه در زنگ آینده نوبت من باشد که به یکی از این افراد مهروموم شده تبدیل شوم تمام مطالب خوانده‌ شده‌ی دیشب را از یاد بردم. وقتی سر امتحان نشستم مغزم پوک شده بود. خالیِ خالی. هر چه خانم اسماعیلی می‌گفت انگار برای اولین بار بود که می‌شنیدم تازه وقتی کلمه را می‌فهمیدم، هر چه زور می‌زدم شکل املایی کلمه را بلد نبودم. از هفت هشت خط املایی که آن‌روز گفته شد شاید نزدیک به پنج کلمه آن‌هم به غلط بیشتر ننوشته بودم. خودم را از ترس باخته بودم. تنها چیزی که در ذهنم مجسم می‌شد خودم بودم با دهانی که با چسب کاغذی ضربدر خورده بود و سایرین برایم هوووو می‌کشیدند. و چون قرار معلم‌ها بر همین منوال بود. همانی شد که قرار بود بشود. بعد از تحقیر فراموش نشدنی آن روز وقتی ناقوس پایان زنگ دوم به صدا درآمد. محکم چسب را از لب‌هایم کندم. پوست لبم که خشک شده بود برآمد و لبم خونی شد. همان برگه‌ی امتحانی را که حالا دیگر حکم کارنامه‌ی اعمال را داشت بر لبم گذاشتم و محکم فشار دادم تا خونش بند بیاید. برگه را ریزریز کردم و زیر نیمکت ریختم. یک روزه‌ پوستم کلفت شده بود. مثل کسانی که به یکباره در یک حادثه‌ی هولناک هل داده شده باشند. از بس گریه کرده بودم دیگر اشکی نداشتم. کیفم را برداشتم و به بهانه‌ی خوراکی خوردن در زنگ تفریح نزدیک به در مدرسه نشستم و منتظر یک فرصت ماندم. وقتی زنگ کلاس خورد بچه‌ها به سمت در سالن هجوم برده بودند و بابای مدرسه رفت که آن‌ها را هدایت کند. خانم مردانی ناظم‌مان هم از پشت پنجره دانش‌آموزان را می‌پایید. من در تیررس دید خانم مردانی نبودم. بهترین فرصت بود. کیفم را روی کولم انداختم. و یک‌نفس تا خانه دویدم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما