تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اولین و آخرین نامه‌ی عاشقانه
نویسنده: مرجان سلیمی

عصر که می‌شد پشت پیکان بار آقاجون بهترین مکانی بود که می‌توانستیم بساط بازی‌مان را پهن کنیم و مشغول بازی شویم. هم بازی می‌کردیم و هم تمام پسرهای کوچه را که اغلب‍شان از ما بزرگتر بودند رصد می‌کردیم. تازه یازده ساله شده بودیم. من و پروین که علاوه بر همکلاسی بودن همسایه هم بودیم، تابستان‌ها از وقتی چشم‌هایمان را باز می‌کردیم در کوچه بودیم تا وقتی برای ناهار صدایمان می‌زدند. دوباره از ساعت چهار و پنج عصر از خواب مامان‌ها سوءاستفاده می‌کردیم و می‌پریدیم توی کوچه تا وقت شام. پابه‌پای پسرها می‌تازاندیم و بعد از شام به معنی واقعی بیهوش می‌شدیم. تا فردای بعدی. کل تابستان‌مان را به این‌شکل می‌گذراندیم و کلی کیف می‌کردیم. برای هر کدام از پسرهای کوچه اسم مسخره‌ای انتخاب کرده بودیم که اغلب‌شان را از کارتن‌های زمان خودمان گرفته بودیم. از بابالنگ‌دراز گرفته تا ووشوک سگ لوک خوش‌شانس. همه‌ی پسرها مضحکه‌ای بودند تا ما از خنده ریسه برویم و با شادی تمام اوقات فراغت تابستان را سپری کنیم. اما نمی‌دانم به یکباره چه شد که جالی اسب لوک خوش‌شانس شد شاهزاده‌ی رؤیاهای من. (جالی) لقب علی‌رضا پسر یکی از همسایه‌های کوچه بود و چون دندان‌های بزرگ و سفیدش مثل جالی خیلی به چشم می‌آمد او را به این نام می‌خواندیم. دوسه سالی از ما بزرگ‌تر بود. این تحول ناگهانی باعث شده بود که خودبه‌خود نیش همیشه بازم بسته شود و اگر پروین حرفی درباره‌ی او می‌زد سریع گارد می‌گرفتم. کاملاً متوجه شده بود که چیزی در من فرق کرده است. یک روز بی‌مقدمه پرسید: “رضوان نکنه عاشق شدی؟ آنهم عاشق جالی؟” این را که گفت با عصبانیت گفتم: “بس کن دیگه جالی اسم دارد. اسمش هم علیرضاست.” پروین خندید و گفت: “دیدی گفتم. می‌دانستم. ولی الان دیگه مطمئن شدم.” چاره‌ای نداشتم. غیر از پروین به احدی نمی‌توانستم موضوع را بگویم. دلم می‌خواست هر طور شده این عشق یک‌طرفه دوطرفه شود و علیرضا هم بداند که من نه یکدل بلکه صددل عاشق‌اش شده‌ام. اما این مدل عاشق شدن‌ها به اندازه‌ی حالا مد نبود. اصلاًنبود. چه برسد به مد بودنش. پدر و مادرها هم که به طور کلی با این مقوله صحبت‌ها از بیخ و بن مخالف و اگر نعوذبالله مسئله‌ای پیشامد می‌کرد واکنشی نشان می‌دادند که آنها را به یک گراز وحشی زخم خورده تبدیل می‌کرد. این بود که در روزگار ما عشق‌ها در هر سن و با هر شمایلی مجبور بود آنقدر در سینه بماند تا کپک بزند و فاسد شود و آدم برای حفظ جانش مجبور باشد فاسد شده‌ها را یکجا از سینه‌اش بکند و دور بیندازد و به خاطرات آسیب‌دیده‌ی ذهنی‌اش بسنده کند. ما حتی از مرور خاطرات عشقی در ذهن‌مان ابا داشتیم. وقتی فکر می‌آمد اطرافمان را چهارچشمی می‌پاییدیم تا کسی از ظاهر آشفته‌ی ما خِرِمان را نچسبد و زورزورکی چیزی بهِمان نچسباند. به خواهر و برادر هم اعتمادی نبود. و اگر رازی به آنها گفته می‌شد می‌بایست تا آخر عمر مثل یک غلام حلقه به گوش اوامرشان را اجرا می‌کردی و باج می‌دادی تا رسوایت نکنند. خلاصه آنکه تنها محرم اسرارم پروین بود و بس. پروین مثل برق‌زده‌ها از جا پرید و گفت: “می‌خواهی یک نامه برایش بنویسی از احساست بگویی تا بفهمد که عاشق‌اش شده‌ای.” به فکر فرو رفته بودم و گفتم: “خیلی دوست دارم اما می‌ترسم. پروین اگر کسی بفهمد چی؟” پروین با عصبانیت گفت: “آخه چه‌کسی قرار است بفهمد. نترس بابا. من هستم. با هم می‌نویسیم. من هم می‌شوم شریک جرم.” گفتم: “همین‌جا بنشین آمدم.” در خانه را یواشکی باز کردم هنوز اهالی خانه خواب بودند. همگی عادت داشتیم ظهرها در حال می‌خوابیدیم. آهسته و بی‌صدا کشوی میز علی را باز کردم و دفتر خاطراتی را که تازه جایزه گرفته بود را گشودم. پر از حاشیه‌های زیبا بود. جان می‌داد برای نوشتن نامه‌ی عاشقانه. به دقت و وسواس به‌گونه‌ای که بعداً متوجه نشود یک برگه از دفتر جدا کردم و دفتر را درست به همان شکل به سرجایش برگرداندم. خودکار و مدادرنگی هم برداشتم. وقتی برگشتم پروین یک متن عاشقانه‌ی جانگداز را در ذهن‌اش ترسیم کرده بود. او می‌گفت و من با خط خودم می‌نوشتم. گاهی هم عباراتی را اضافه و کم می‌کردم. نامه که تمام شد کلی قلب و گل رنگی رنگی هم به آن اضافه کردیم. بعد از باغچه‌ی همسایه‌ی روبرو یک شاخه گل رز که هنوز کامل باز نشده بود کندیم و لای نامه گذاشتیم. قرارمان بر این بود که در یک موقعیت مناسب نامه را به علیرضا بدهیم. از شانس گند من آن‌روز علیرضا کلاً بیرون نیامد. انگار با خانواده‌اش بیرون رفته بود. پس رد کردن نامه‌ی عاشقانه‌ی من که حمل کردن آن حکم یک بمب انتحاری را داشت به فردا موکول می‌شد. شب طبق معمول برای شام از پروین جدا شدم. هر دو هیجان بزرگی برای فردا داشتیم. اما من مجبور بودم آن بمب انتحاری را با خودم حمل کنم. نامه و گل هر دو در جیب گشاد مانتو قرار داشتند. پیش خودم گفتم اگر فوقش گل هم پژمرده شد فردا یکی تازه‌تر می‌کنم. اما باید مواظب لو رفتن باشم. ساکت و بااحتیاط شامم را خوردم. همه‌اش فکر می‌کردم اگر زیادی حرف بزنم همه تهِ ذهنم را خواهند خواند و به نیت پلیدم پی خواهند برد. پس مسواک نزده به بهانه‌ی خستگی به رختخواب رفتم. نامه و گل را هم زیر بالشم گذاشتم. خیالم تخت بود. حالا مامان که مرض گشتن تمام زیر و بم وسایل هر کس را در خانه داشت هر چه می‌خواهد بگردد. هر چند با هول‌ و ولا ولی آنشب بخیر گذشت. صبح، صبح روز موعود بود. زودتر از همیشه بیدار شدم. می‌خواستم بعد از صبحانه بپرم توی کوچه و نامه‌ی عاشقانه‌ام را به دست معشوق برسانم. باشتاب رفتم دستشویی تا دست و صورتم را بشویم و هر چه زودتر از هول این نامه‌ی خطرناک دربیایم. مامان در آشپزخانه در پی تدارک صبحانه و آقاجون هنوز در رختخوابش دراز کشیده بود. چند دقیقه‌ای طول کشید و خیالم راحت بود که هر کس سرش در لاک خودش است. تازه نامه هم که زیر بالش جایش امن بود. از دستشویی که بیرون آمدم آقاجون را در رختخوابش ندیدم. مامان هم در آشپزخانه نبود. باز هم دلم قرص بود. به اتاقم که پا گذاشتم دو موجود عجیب که جلوی چشم‌هایشان را خون گرفته بود و از عصبانیت کف به لب آورده بودند و یکپارچه پوست صورتشان سرخ شده بود من را درجا میخکوب کردند. نامه در دست‌های مامان بود. یک‌ریز حرف می‌زد اصلاً نمی‌فهمیدم چه می‌گوید هر چه صدایش را بلندتر می‌کرد آقاجون بیشتر تحریک می‌شد. مامان پشت سرش هم چشم داشت. اصلا فکر می‌کنم فقط چشم بود. جشم‌هایی ظنین و مشکوک به عالم و آدم. چشم‌هایی که همه‌ی ما را در همه‌جا می‌پایید. حرکت تند دهانش را که باز و بسته می‌شد و کش می‌آمد می‌دیدم. گیج بودم و مبهوت. مگر ممکن بود به چند دقیقه دنیایم از این رو به آن رو برعکس شود. بر روی پاهایم بند نبودم. آقاجون تمام تلاشش را می‌کرد که با حرف‌های مامان دستش را بر روی من بلند نکند. مامان اما کوتاه بیا نبود می‌گفت. دیگر فریاد می‌کشید. آقاجون از کوره در رفت. نامه را از دست مامان قاپید و با نامه چنان در صورتم کوبید که در دیوار پشت سرم نقش بستم. و بعد نامه و گل را در جلوی چشم‌هایم ریزریز کرد و توی صورتم ریخت. مثل تخم‌مرغی که بر دیوار کوبیده باشنداز دیوار سر خوردم و روی زمین پهن شدم. مامان پشت چشم‌هایش را برایم نازک کرد و پیروزمندانه گفت: “حقته. دختره‌ی چشم دریده. از حالا این غلط‌ها را می‌کنی خدا به داد چند صباح دیگرت برسه.” گفت و در را محکم پشت سرش بست و رفت. ریزریز نامه‌ها را از روی قالی جمع می‌کردم واشک چکه چکه بر روی گل‌های قالی می‌افتاد و فرو می‌رفت. از آن‌روز به خودم قول دادم که دیگر هیچ‌وقت عاشق کسی نشوم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما