تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خیانت در خیانت
نویسنده: مرجان سلیمی

http://دست‌هایش تا مچ در روغن و گریس فرو رفته بود. در یک کارخانه‌‌ی بزرگ صنعتی کار می‌کرد. موبایل در جیبش زنگ می‌خورد. کهنه‌ی سیاهی را که در کنار دستش بود برداشت و روغن دست‌ها را گرفت. صدا از آنطرف گوشی در دهلیزهای گوشش پیچید. به حیث ازجا برخاست. سیخ ایستاده بود و هر چه در ذهن‌اش می‌جست صاحب‌صدا را نمی‌یافت. صدا آشنایی گیرای نزدیکی داشت. گویا صاحب‌صدا همین الآن این‌جا بوده و لحظه‌ای پیش رفته بود، حرفی، وعده‌ای، چیزی را از قلم انداخته بود و تماس گرفته بود تا یادرآور شود. یادی دور گذرهای تاریک سینه‌اش را مثل سوهان می‌خراشید. آهنگ خوش صدا آلونک اوراق مغزش را هوار کرده بود. گربادی خفه‌کننده فضا را می‌شکافت و پیش می‌آمد. صدای خودش بود. چند سال می‌شد؟ درست یادش نمی‌آمد. او را در پشت و پسله‌های عواطف درونی‌اش در جعبه‌ای گذاشته و در جعبه را محکم مهروموم کرده بود. مبادا سایه‌ی یادی از آن‌سال‌ها سرخودانه در زندگی‌اش دودو بزند. به لکنت افتاده است. موبایل را قطع می‌کند و مثل مست‌ها تلوتلوخوران سر کارش برمی‌گردد. رعشه‌ی دست‌هایش آشکارا به چشم می‌آید. رنگ بر صورت رنگ‌پریده‌اش بازگشته. در لباس‌هایش بند نیست. دستش به ‌کار نمی‌رود. تا یک‌ساعت دیگر بی‌بروبرگرد کله‌پا خواهد شد. ابزار کارش را از دست‌هایش به کناری پرت می‌کند و با صدای بلند فریاد می‌زند: “بچه‌ها: یک کاری برایم پیش‌آمده من رفتم. یکی ترتیب بقیه‌ی کارها را بدهد.” به‌دو از کارخانه بیرون می‌زند. باید بجنبد تا یک‌ساعت دیگر زمانی نمانده است. باید گل بخرد درست از همان رزهای سپیدی که او دوست دارد. در یک جعبه‌ی سپید با ربانی سرخ. زیر همان بید مجنون در همان پارک همیشگی. دلیل رفتن‌اش را نمی‌دانست. او خواسته بود و محسن برای رفتن سر از پا نمی‌شناخت. چشم‌انداز هفت هشت سال پیش در تار و پودش دویده بود و از حالش پس‌پس می‌رفت و به آغوش باز گذشته پناه می‌برد. گل‌ها را که تلفنی سفارش داده بود از سر راهش گرفت. یک‌راست به خشک‌شویی رفت و کت وشلوار میهمانی‌های رسمی‌اش را گرفت و در همامغازه لباس‌اش را عوض کرد. ادکلن در بساط ماشین‌اش یافت نمی‌شد. پس یک ادکلن خرید با همان بویی که مریم را مست می‌کرد. با بوی گل مریم. از زمین برهوت درونش آب می‌جوشید و تر می‌شد. با کت و شلور مشکی و بلوز سپیدی که یقه‌اش آهار زده شده بود و عطری که بوی مریم را در هوا می‌پراکند بر روی صندلی فلزی زیر همان درخت بید مجنون نشسته بود. با جعبه‌ای از یک بغل رز سپید. آفتاب کم‌کم رنگ می‌باخت و سوز پاییز بر صندلی فلزی می‌نشست. به صورتش دست کشید. از درون حرارت می‌بارید. به‌یکباره یادش افتاد ریش‌هایش را نتراشیده است. اصلاً امکانش نبود. به خانه برود آنهم در آن‌وقت روز؟ چشم‌هایش را بست هنوز چند دقیقه‌ای مانده بود تا یک‌ساعت تمام شود. سعی می‌کرد مریم را با تمام زوایای چهره و اندامش به یاد آورد. صورتی گندمی با چشمانی درشت و کشیده به رنگ عسل که با رنگ پوستش جفت می‌افتاد. لب‌هایی غنچه که گویا دو زنبور در آن واحد او را در بالا و پایین گزیده‌اند و نه آنقدر زیاد و سهمگین که ورم کند نه آنقدر سست و بی‌حال که قلوه‌ای نباشد. درست به قاعده‌ی طبیعت زیبای خودشان. گونه‌های برآمده و صورتی گرد که مهتاب هر شب بر او طلوع می‌کند و ماندگار می‌شود. زیبایی به حد غایت که نیازی به هیچ نقاشی مصنوعی دیگری نخواهد داشت. یاد مریم در قلبش جَست می‌زند و دلش مالش می‌رود. چشم باز می‌کند. مریم تمام قد بر روی او خم شده و او را می‌بوید. به همان زیبایی وطراوت همیشگی و کمی جاافتاده‌تر که خود بر شدت جذابیت‌اش می‌افزاید. محسن زود خودش را جمع و جور می‌کند. نمی‌تواند به ادای احترام برخیزد. مریم هنوز خم مانده و بو می‌کشد. گویا می‌خواهد بوی این مریم خاص پلاس‌اش را در ذهن پهن کند تا در دلتنگی‌هایش با حرکتی کوچک عطری خوشایند بپراکند. هنوز هم همین عطر را می‌زنی؟ آخه بی‌معرفت نباید یک سراغی از ما بگیری؟ مریم گلایه می‌کرد اما لبخند بر صورتش نقش بسته بود. محسن از این گلایه‌ی بی‌سلام و علیک دستپاچه می‌شود. صورت سفیدش مثل انار سرخ می‌شود و با صدایی آهسته می‌گوید: خودت که می‌دانی. به خانواده‌ام قول داده بودم. قول داده بودم که…. مریم وسط حرفش می‌پرد: آره بابا خوب یادم است. تک‌تک لحظه‌هایش را. ما تا آخرش پیش رفته بودیم. تا ته‌تهش. فقط من از تو … آهی از ته دل می‌کشد و سکوت آرام می‌آید و بین‌شان کز می‌کند و به جعبه‌ی سپید چشم می‌دوزد. محسن تازه به‌ یاد آورده است. جعبه را برمی‌دارد. وروبروی چشم‌های مریم می‌گیرد. از همان‌هایی است که دوست‌شان داری البته اگر سلیقه‌ات مثل گذشته سر جایش باشد. مریم لبخندی می‌زند و ربان را می‌کشد: “آخر اگر سلیقه‌ام فرق کرده بود الآن پیش تو چه‌کار می‌کردم؟ ” بر گلها زل می‌زند و می‌پرسد: “شنیده‌ام همان روزها که من را گذاشتی و رفتی ازدواج کردی. زندگی خوبی هم داری و یک پسر شش ساله که اسم‌اش مانی است. همان اسمی که من برای پسر خودمان انتخاب کرده بودم.” محسن تلخ رویش را برمی‌گرداند: ب”انو زن خوبیست. باید بگویم عالیست. مادری را از تمام مادرانی که می‌شناسم بهتر می‌شناسد. هر سه آرامیم و به زندگی دلخوش اما… “سکوت می‌کند و سرش را بر زمین می‌اندازد. اما نمی‌دانم چرا اینجایم؟ برای چه دوباره خودم را درگیر کردم؟ از وقتی زنگ زدی راه نمی‌آمدم. پرواز می‌کردم. اگر الان هم این سؤال را نپرسیده بودی حتی به‌ یادم نمی‌آمد که ازدواج کرده و دوباره پای بساط عواطف نشسته‌ام. مریم جا‌به‌جا می‌شود: ببخشید اگر ناراحتت کردم. بلاخره کار پیدا کردی؟ محسن مستقیم در چشم‌های مریم نگاه می‌کند به ثانیه‌ای تاب نمی‌آورد و چشم‌هایش را زیر پلک‌هایش می‌پوشاند: آره بابا. به سفارش پدرم در همان کارخانه‌ی دوست جونجونی‌اش مشغول شدم و هنوز همانجا هستم. تو چه می‌کنی. از خودت بگو. مریم کمی نزدیک‌تر می‌نشیند: بعد از تو، صدایش را پایین‌تر می‌آورد. لب‌هایش را به گوش محسن نزدیک می‌کند. حرارت نفس‌اش در گوش محسن می‌ریزد و از آنجا تمام سر و تن‌اش گر می‌گیرد. بعد از تو با هزار خفت یک پزشک غیر قانونی پیدا کردم که حاضر باشد… مریم ساکت می‌شود واشک‌هایش گوش محسن را تر می‌کنند. خود را عقب می‌کشد. و به آرامی می‌گرید. محسن سرش را با دو دستش گرفته و به زمین نگاه می‌کند: در تمام این سال‌ها وجدانم درد کشیده است و تحمل کرده‌ام. همیشه به تو ایمان داشتم. برای هر مشکل راه‌حلی در آستین‌ات داشته‌ای. اما کاری که من کردم. نمی‌دانم. نمی‌دانم. حتی شهامت اینکه از تو پیش خودم و در دل خودم سراغی بگیرم را هم نداشته‌ام. مریم به حرف آمد: می‌دانی بعد از آنهمه حقارت و خواری، پسر خاله‌ام همان‌که برایم می‌مرد، یادت هست سام را می‌گویم. که به خونش تشنه بودی. آمد و من بدون هیچ تردیدی او را پذیرفتم. سایه‌ی شوم دروغ مدام در زندگی‌ام شیهه می‌کشد و من با وقاحتی خالصانه نقش نجابت و صداقت را خوب بازی می‌کنم. اما تو لحظه‌ای از جلوی چشمانم محو نشدی. دلم برایت تنگ شده بود. هر دو از به آهستگی از کوچه‌باغ‌های خاطرات عبور می‌کردند وخاطرات‌شان را دوباره زندگی می‌کردند. می‌گفتند و گاه ریسه می‌رفتند و گاه اشک می‌ریختند. گاه در عطش دوباره‌ی هم می‌سوختند و گاه عرق شرم بر پیشانی جفت‌شان می‌نشست. صدای اذان صبح از مسجد کنارپارک آن‌ها را به زمان حال بازگرداند. بهت‌شان برده بود. صبح می‌آمد و آنها هنوز حرف برای گفتن کم نداشتند. هر دو هیجان‌زده از گذشت بی‌ملاحظه‌ی زمان برخاستند. محسن، با اصرار مریم را به خانه‌شان رساند. آن‌شب سام شیفت بود. مریم، محسن را به خانه‌اش دعوت کرد و لی محسن نپذیرفت و رفت. قرار و مدارهای ناگزیر یکی پس از دیگری گذاشته می‌شد. تب و تاب‌های گذشته زنده می‌شد. و زندگی یواشکی و نامحسوس تغییر می‌یافت. نزدیک به یک‌سالی می‌شد که آن‌دو سرهایشان را زیر برف کرده و از خنکای سرما دور از همه‌ی نگاه‌های پرسشگر لذت می‌بردند و عطش سال‌های دوری را را فرو می‌نشاندند. مریم به هر بهانه‌ای برای روزهای دلتنگی تنهایی‌اش، حتی از خصوصی‌ترین لحظات با هم بودن، عکس می‌انداخت و فیلم می‌گرفت. زمان می‌گذشت و وابستگی هر چه بیشتر جایش را باز می‌کرد. دست‌هایش آغشته به روغن و گریس بود که زنگ موبایل در جیب لباس کارش کارخانه را روی سر گذاشته بود. محسن به خیال آنکه مریم است با شتاب موبایل را بیرون می‌آورد و اسم بانو روی صفحه موبایل ذوقش را کور می‌کند. با بی‌میلی سلام می‌کند. بعد از لحظاتی موبایل از دستانش سر می‌خورد و نقش بر زمین می‌افتد. هنوز صدای بانو به گوش می‌رسد. با صدایی که به هق‌هقی طولانی افتاده است می‌نالد: من همه چیز را می‌دانم. همه چیز را. باور نمی‌کردم. اما با همین دو چشم خودم همه را دیدم. من دارم می‌روم. مانی را هم با خودم می‌برم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما