تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تصادف
نویسنده: فاطمه طهماسبی

داشتم تو پارک کنار خونه قدم میزدم از دست مرجان خیلی عصبی بودم اون حرفا چی بود که راجع به من زده بود اصلا هدفش از این کار چی بود همینجوری داشتم با خودم کلنجار می رفتم و فکر میکردم هوا داشت تاریک می شد می خواستم به خونه برگردم سرم پایین بود و تو افکار خودم غرق بودم که صدای یک ماشین من از فکر بیرون آورد ذهنم قفل کرد نمیدونستم چیکار کنم که یه نفر از پشت سرم داد زد مواظب باش و من هول داد. 

ماشین اون پسر که ناجی من بود زد. و پسر غرق خون شد خودم رو به بالای سرش رسوندم اشک تو چشام جمع شده بود اون که اصلا مرا نمی‌شناخت پس چرا این کارو کرد. زمان زیادی نگذشته بود که مردم دورمون جمع شدن زنگ زدم به اورژانس گفت تا یه ربع دیگه میرسه

سعی کردم بیدارش کنم اما به سختی نفس می کشید و نمی تونست چشماشو باز کنه . فقط برای چند ثانیه چشماشو باز کرد و بریده بریده گفت: خوش … حالم که.. سالمی….

خیلی تعجب کردم من اونو نمی‌شناختم. 

اگه اون نبود الان من به جاشون زمین افتاده بودم رسید و پسر را به بیمارستان برود من هم همراهش رفتم .

در دلم هزار جور نذر و نیاز کردم تا زنده بماند دلم نمی خواست به خاطر من کسی از دنیا برود. 

بیمارستان که رسیدیم پسر را به اتاق عمل بردند دکتر می گفت احتمال ضایعه نخاعی وجود دارد باید توکلت به خدا باشه. عمل چند ساعت طول می کشید به نمازخانه بیمارستان رفتیم تا کمی برای این پسر دعا کنم

💮💮💮💮💮

توی این فاصله خانواده پسر هم رسیدند نمیتونستم باهاشون روبرو بشم ازشون خجالت میکشیدم دکتر از اتاق عمل بیرون اومد رو به خانواده پسر گفت: « خوشبختانه نخاع آسیب ندیده ولی با توجه به ضربه‌ای که به سرش خورده احتمال فراموشی یا از دست دادن بینایی وجود داره. »

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت خوشحال از اینکه فلج میشه و ناراحت از اینکه ممکنه کور بشه یا فراموشی بگیره. 

💮💮💮💮💮

فردای اون روز که به بیمارستان رفتم خانواده اش هنوز نیامده بودند با کلی اصرار و خواهش اجازه دادند که به دیدنش برم. وارد اتاق شدم بیهوش بود رو بهش کردم و گفتم: خواهش می کنم بیدار شو و به من بگو چرا این کارو کردی خواهش می کنم…..

حس کردم پلک هایش تکان خورد و دارد به هوش می آید دکتر پرستار ها را صدا زدم من را از اتاق بیرون کردند بعد از یک ساعت دکتر آمد به طرفش دویدم و سریع پرسیدم: حالش چطوره؟

دکتر با خوشرویی جواب داد: خوشبختانه حالش خوبه و می خواد الان شما رو ببینه .

نفسی از سر آسودگی کشیدم و وارد اتاق شدم پرستارها بیرون رفتند و ما را تنها گذاشتند چشماش بسته بود صداش کردم: آقا آقا با من کاری داشتید؟

آرون چشماشو باز کرد و بعد از چند ثانیه گفت می خواستم کسی را که نجات داده بودم دوباره ببینم .

سرمو پایین انداختم و گفتم چرا این کارو کردین؟

آهی کشید و شروع کرد: چند سال پیش یک نامزد داشتم چند روز به عقد مونده بود که تصادف کرد و کشته شد زمانی تصادف کرد که همراهم نبود ولی من هیچ وقت نتونستم نجاتش بدم شما خیلی شبیه شهرزاد من هستیم وقتی که دیدم ماشین داره به سرعت به سمت میاد و شما حواستون نیست لحظه‌ای به خاطرم آمد که شهرزاد منو زیر گرفتن. 

به خودم که اومدم صورتم از اشک خیس شده بود…..      

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما