تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

صدای گریه
نویسنده: فاطمه طهماسبی

صدای گریهٔ کودک سکوت شهری که دیگر چیزی جز یک خرابه نبود را شکسته بود. انگار که معجزه شده بود بعد از آن زلزلهٔ وحشتناک کس دیگریجز این کودک زنده نمانده بود. امدادگران هلال احمر استان به این شهر آمده بودند تا اگر کسی زنده بود نجاتش دهند. از یکی از خانه ها صدای گریهٔ کودک را شنیدند و نجاتش دادند. کودک خیلی بی تابی میکرد هم از گرسنگی و هم از گرمای زیاد .

کودک را به بهزیستی انتقال دادند. 

💞💞💞💞💞

یک روز یک زن و شوهر به بهزیستی آمدند تا بچه ای را انتخاب و به فرزندی قبول کنند .آنها می‌خواستند نوزاد انتخاب کنند که از همون کودکی نزد خودشان بوده باشد. 

خانوم در حال نگاه کردن به نوزادان بود که ناگهان چشمش به نوزاد دختری که بی نهایت زیبا بود افتاد .

خانوم یک دل ن صد دل عاشق آن دختر شد…..

💞💞💞💞💞

_ دختر قشنگم سپیده جان یه لحظه بیا کارت دارم. 

_ جانم مامان جان اومدم .

_ دخترم تو چند روز دیگه روز عقدته میخواستم یه چیزی رو بهت بگم. 

دختر با کنجکاوی به مادرش نگاه میکرد.

_ من و بابات ، پرد و مادر واقعی تو نیستیم. 

دختر شوکه شده بود. نمی‌دانست باید چه بگوید. به اتاقش رفت و در را بست. 

دختر با خود فکر کرد اگر آنها پدر و مادر واقعی اش نیستند ولی در حقش کم نگذاشتند .اینهمه سال زحمتش را کشیده بودند . بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با خود از اتاق بیرون آمد و به سمت مادر رفت .

دستان مادرش رذ گرفت و بوسید. 

مادر را در آغوش گرفت و گفت:« از همهٔ دنیا بیشتر دوست دارم. »

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما