تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

علم و افیون
نویسنده: علی اندیشمند

یکی از برگ های گلدان روبرویش داشت پلاسیده می‌شد و رنگش زرد و پکر شده بود. باد از میان پره های کولر یک آن به صورتش وزید و خنکای باد کولر صورتش را نوازش کرد. چشمانش را بست و سعی کرد از  حرکت  باد روی پوستش لذت ببرد. پاهایش را از صندل در آورد و انگشتان پاهایش را از هم باز و بسته می کرد و گاهی باز و جمع می کرد. هوا اینقدر گرم بود که حوصله نداشت کفش و جوراب بپوشد و با پاهای لخت احساس راحت ‌تری داشت.امیر به انگشتان پاهایش که ر در هوا می چرخاند نگاه کرد و دید که چطور خط آفتاب سوختگی صندل ها روی پوست پایش رد به جا گذاشته و دو رنگ شده است. یک آن صدای برگ خوردن برگه های کاغذ را در هوا شنید و برگه های کاغذ را دید که یکی یکی برگ می خوردند و همچون گنجشک های سحرگاهان پرواز کنان از روی میز  شروع می کردند و از لبه میز به هوا بر می خواستند و فضای میزهای کناری را تا انتهای سالن طی می کردند و نرسیده به دیوار انتهای سالن روی زمین فرود می آمدند. دست هایش را جیبش در آورد و دست راست محکم کوبید روی کلاسور و برگه های جزوه و جلوی پرواز بیشتر کاغذ ها را گرفت. این جلسه دوم را گویی کپی دانشکده منگنه نکرده بود. با دست چپ لیوان چای اش را بلند کرد و زیر آن را واررسی کرد تا احیانا خیس نباشدو آن را روی کاغذها گذاشت. از جایش بلند شد و به سمت انتهای سالن رفت. بقیه در حال مطالعه بودند و سرگرم خواندن کتاب و جزوه. چند تا دانشجوی تخصص هم داخل کتابخانه بودند. کنار یکی از مردان که میزش رو به دیوار بود رفت و برگه های جزوه را یکی یکی از روی زمین بلند کرد و زیر بغل زد و به پشت میزش برگشت و آن ها را صاف و صوف کرد و زیر لیوان چای گذاشت. بعد بلند شد و به سمت آبسرد کن  کنار در ورودی سفیر رنگ کتابخانه رفت و عطش اش را فرو نشاند زیر چشمی نگاهی به گلدان روبروی میزش انداخت و به آن چند برگ چروکیده خیره شد لیوان آب دوم را که پر کرد نصفش را خورد و با لیوان نصفه به سمت گلدان رفت و لیوان را کج کرد تا آب کم کم دقیقا روی برگ های چروکیده و زرد را خیس کند بقیه آب را هم توی خاک گلدان خالی کرد. در همان آنی که خم شده بود و به گلدان آب می داد نگاهش به آقای کفایتی افتاد که پشت پیشخوان تحویل کتاب جلوی کامپیوتر سرش را روی دستان قفل شده اش تکیه داده بود و با سر کچل و آن سیبیل های قندی اش به خواب فرو رفته بود و لب های گوشت آلود تیره اش که با پوست تیره اش همخوانی داشت با هر باز دم می لرزیدند. نگاهی به ساعت سفید دیواری کتابخانه انداخت.  عقربه ها به ساعت سه بامداد نزدیک می شدند. بالای میزش رفت و پاکت سیگارش را از توی کیف در آورد. فردا صبح ساعت ده امتحان سنگینی داشت که هنوز دویست سیصد صفحه از جلسات آخر درس را نخوانده بود و امید داشت تا  ساعت نه صبح نگاهی به آنها بیاندازد. به طرف در ورودی کتابخانه رفت و وارد بالکن دم در شد که به پله هایی وصل بود و روبرویش هم حیاط بیمارستان بود و فواره ی میان حوض آب ها را بالا می انداخت و چند بیمار هم توی حیاط بیمارستان روی چمن ها نشسته بودند و پرستارها و دکترها هم از بخش به طرف اورژانس در رفت و آمد بودند. وارد حیاط که شد محمود و علی هم روی لبه بالکن نشسته بودند و هر دو سیگارهایشان را روشن کرده بودند. علی سرش توی جزوه بود و محمود به او نگاه کرد. کنار محمود نشست و خم یازه ای بلند کشید و گفت: خیلی خوابم میاد. دیگه نمی کشم واقعا. محمود که چشمان درشتی داشت و از فرط بی خوابی کمی قرمز شده بودند پکی به سیگارش زد و گفت: نیاز به دوپینگ داری. امیر ابروهایش را بالا  برد و گفت می بینم خوب دارید یکسر از سر غروب تا الان می خونید. چی داری آقا محمود خوابمونو بپرونه ؟  محمود دست در جیبش کرد و گفت: یه چیز خوب و بسته کپسولی به رنگ سبز شویدی از جیبش در آورد و کف توی کف دستش نشان امیر داد. امیر به سرعت کپسول را برداشت و پشت آن را خواند و گفت: ترامادول زدین؟ علی که سرش تو جزوه بود و سیگارش تمام شده بود آن را به دیوار فشار داد تا خاموش اش کند نگاهی به امیر و محمود انداخت و گفت: از سر غروب تا الان سه تا خوردم و خیلی خوب جواب داده. محمود با اشاره سر حرف علی را تایید کرد. امیر فورا دو تا از کپسول ها را از داخل جعبه خارج کرد و گفت چرا زودتر نگفتین نامردا می بینم چطور راحت چت کردین روی جزوها.

نگاهی به چپ و راستش کرد و  دهانش را تا آخرین حد باز کرد و کپسول ها را بالای سر توی هوا گرفت و یکی یکی آنها را رها کرد تا توی دهانش بیفتد. بعد از آبسرد کن دم در هم لیوانی برای خودش ریخت و برگشت نشست پیش محمود و علی و سیگارش را از جیبش در‌آورد و روشن کرد. علی و محمود با لبخندی به امیر جزوه هایشان را از روی لبه بالکن برداشتند و به سمت در ورودی را افتادند. دم در محمود قبل از اینکه در را ببندد به طرف امیر نگاه کرد و گفت: خوش باشی داداش. امیر هم بعد از تمام شدن سیگارش نگاهی به آسمان شب کرد ماه توی آسمان دیده نمی‌شد. چند خفاش جیغ کشان از بالای سرش پرواز کردند و از روی دیوار میان درخت های کنار دیوار گم شدند. مدتی بعد امیر احساس کرد که دیگر خوابش نمی آید و بدون خستگی به خواندن جزوه ها ادامه داد تنها چیزی که باعث رنجش او بود خارش های دم  و بی دقیقه ای بود که باعث می‌شد مجبور شود دست و گردنش را بخاراند.  همینطور که داشت جزوها را ورق می زد و با دست دیگر یادداشت بر می‌داشت متوجه شد که خطی از آفتاب روی جزوها افتاده و این خط نورانی از لبه پنجره کتابخانه تا روی میز او کشیده شده است. کمی چشم هایش را مالید و نگاهی به اطرافش انداخت.  محمود و علی آن طرف کتابخانه  پشت میزهای‌شان روی جزوه هایشان    خواب رفته بودند. امیر هوس سیگار کرد از   ‌سویی در دهانش هم احساس خشکی می کرد و لیوان خود را برد تا آب بخورد.  کنار آب سرد کن ایستاد تا لیوان آبش را پر کند. بعد رفت توی بالکن دم در کتابخانه و ریه هایش را تا جایی که می توانست از هوای صبحگاهی پر کرد. توی سرش کمی احساس سنگینی می کرد و هنوز در دست ها و گردش و بدن اش هر چند دقیقه یک بار  احساس خارش می کرد. سیگارش را آتش زد و به خط صاف افق قرمز رنگ  میان آسمان بنفش که با نخل های  آمریکایی بلند  سیاه رنگ به زمین وصل شده بودند چشم دوخت. هوا کم کم گرم می‌شد و بنفشی آسمان کم رنگ تر می‌شد.  لیوان آب را به لب هایش نزدیک کرد تا جرعه ای آب بنوشد.  موقعی که آب در گلویش پایین می رفت  احساس کرد معده اش دارد جمع می شود و احساس تهوع  کرد. چشمایش را بست  سرش را جلو آورد و با صدایی ناله ای از حنجره اش چند بار پشت سر هم روی کاشی های بالکن کتابخانه بالا آورد .   چند لحظه بعد که نفس اش راحت شد  چند نفس عمیق کشید و احساس کرد دیگر سرش سنگینی نمی کند و  بدن‌اش  شل و راحت تر شده بود. سیگارش که هنوز توی دستش روشن بود را روی کاشی ها میان استفراغ ها انداخت و سیگار خاموش شد.  به کنار  دستش نگاه کرد و دید هنوز آن ورق کپسول های سبز شویدی  که دو تای آنها خالی بود روی لبه بالکن جا مانده است.  زیر پاهایش  را نگاه کرد و دید که ده ها ته سیگار سفید و نارنجی همچون جزیره هایی  در میان دریای استفراغش  قرار گرفته بودند. ورق کپسول ها را با دست گرفت و از طبقه بالا به میان شاخه های درخت کنار کتابخانه پرتاب کرد.

علی اندیشمند

دهم مرداد ۹۹

خوزستان

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما