تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

قربانی فرزند
نویسنده: پرشیا خلیلیان

عاشق پسرش بود و به او بسیار وابستگی داشت. از کودکی خود، هر آنچه را که آرزو داشت و به آن نرسیده بود، برای پسرش میخواست.  پسرش شده بود یک وسیله برای جبران عقده کمبود ها و محدودیت هایش و نداشتن ها و محبت ندیدن هایش. 

خود را فراموش کرده بود و فقط او را می دید. قدم به قدم با او راه می رفت، درس میخواند، بازی می کرد و زندگی می کرد.

آنها در کنار هم بودند تا اینکه پسرک بزرگ شد و جایش را عوض کرد. او روبروی مادرش قرار گرفت. محبت های زیادی و افراطی مادر، مرض حاصل کرده بود.

او نه تنها مرهم زخمهای دل مادرش نشد؛ بلکه زخمی شد بر روی زخم هایش.رویاهایی که مادر همیشه در سر داشت، متلاشی شد و پسر شد آیینه دق او.

نه از مادرش حرف شنوی داشت  و نه کارهایی میکرد که او همیشه از کودکی به او سفارش کرده بود. او از مادرش دوری می کرد و روزها و شبها در خیابان ها سر میکرد.  کار مادر شده بود آه و گریه و زاری. هر روزش را با نگرانی میگذراند و این که پسرش چه می کند و با چه کسانی میگردد؟ اما از خدا خواسته بود اگر پسرش به راه نادرستی قدم گذاشته، زودتر  او را از مسیر اشتباه برگرداند و به او درس بزرگی بدهد.

تا اینکه یک روز صبح زود،  مادر با صدای زنگ در بیدار شد. سراسیمه روی تخت نشست. چیزی در دلش پایین ریخت. ندایی در دلش آمد که دعایش برآورده شده، همان که از خداوند خواسته بود، مسیر راست را به پسرش نشان دهد.

او میدانست که خداوند وقتی میخواهد درس بزرگی به ما داده و راه درست را نشان دهد، آن را در لباس زشت و آزاردهنده ای به نمایش میگذارد و رنج زیادی همراه دارد، اما در دلش گنج بزرگی است، اگر آن را درک کرده و بپذیریم.

پس او انتظار اتفاق تلخ و ناگوار را داشت. هراسان و سراسیمه به سمت در رفت، پشت در صدایی می آمد: در را باز کنید! ما دنبال فلانی میگردیم. و آنها اسم پسر را آوردند. مادر اشکهایش جاری شد، اما دستهایش را بالا برد و خداوند را شکر کرد که به این سرعت آرزویش را برآورده کرده است.

در را باز کرد. چندین مامور پلیس به داخل خانه ریختند و تمام خانه را گشتند. مادر همچنان اشک می ریخت. از پنجره بیرون خانه را نگاهی انداخت. ماموران پلیس دورتادور خانه را محاصره کرده بودند.

مادر در همان حین در افکار خودش غرق بود: خدایااااااا! چطور میشه، پسر من که انقدر پاک و معصوم بود و انقدر من به او عشق دادم و به او راه و رسم زندگی درست را آموختم، باید اینگونه خطاکار شود.

خدای من، کجای کارم اشتباه بوده؟ چه کار باید میکردم که نکردم؟ و چه کار نباید میکردم که کردم؟ افکارش و اشکهایش هر دو از ذهن و چشمانش جاری می شدند.

پلیس ها خانه را کاملا بازرسی و مادر را بازجویی کردند . بعد از سوالات بیشمار مشخص شد که پسر با گروهی خلافکار و زورگیر دوست شده و در سه سرقت زورگیری آخرشان، با آنها شریک شده است.

این تلخ ترین اتفاقی بود که در زندگی مادر افتاده بود، فرشته ای که او از پسرش در ذهنش ساخته بود، به یکباره فروریخت و تبدیل به اهریمن شد.

اما نه،…….. او باور نداشت که پسرش اهریمن باشد، او هنوز هم برایش همچون فرشته ای است که در اثر همنشینی با افراد اهریمنی، چند روزی جامه اش را عوض کرده است.

بعد از این حادثه، مادر کارش شد گریه و دعا و در خلوت و سکوت هایش با خداوند صحبت میکرد و التماس برای فهم این راز سربمهر و حکمت این اتفاق.

او به خدا میگفت:  خدایا تحمل این حادثه برایم بسیار سخت و عذاب آور است، اما می دانم که هر اتفاق تلخی، مثل یک شربت تلخ شفادهنده است.می دانم که در این حادثه ، هم برای من و هم برای پسرم درسهایی بزرگ داری که باید به آن برسیم.

مادر با صورتی خیس از اشک، استخاره ای به قرآن کرد و از خداوند خواست که به او پیامش را بدهد و راهنمایی اش کند.

وقتی قرآن کریم را باز کرد، این آیه از سوره طه آمد:

أَنِ ٱقۡذِفِيهِ فِي ٱلتَّابُوتِ فَٱقۡذِفِيهِ فِي ٱلۡيَمِّ فَلۡيُلۡقِهِ ٱلۡيَمُّ بِٱلسَّاحِلِ يَأۡخُذۡهُ عَدُوّٞ لِّي وَعَدُوّٞ لَّهُۥۚ وَأَلۡقَيۡتُ عَلَيۡكَ مَحَبَّةٗ مِّنِّي وَلِتُصۡنَعَ عَلَىٰ عَيۡنِيٓ

كه او را در صندوق بگذار، پس او را به دريا بينداز تا دريا او را به ساحل اندازد، تا دشمن من و دشمن او، وى را برگيرد و محبوبيّتى از سوى خود بر تو انداختيم تا [همگان به تو علاقه و محبت ورزند و آنچه را انجام دادم براى اين بود كه] با مراقبت كامل من پرورش يابى و ساخته شوی.

مادر تمام وجودش با این آیه قرآن لرزید و فریادی بلند از سر شکرگزاری کشید و دستانش را رو به آسمان گرفته، اشکهایش سرازیر شد و با خدا سخن گفت:

خدایا چطور تو صدای من را شنیدی؟ چطور میشه که دقیقا پاسخ پرسشی که در این موقعیت خاص از تو کردم، در آیه قرآن کریمت بدهی؟ تو را همیشه باور داشتم، اما نه به این اندازه. واقعا که تو از رگ گردن به ما نزدیک تری.

خداوندا با این امتحان سخت چه درس بزرگی میخواهی به من بدهی؟ من به تو قول می دهم که پسرم را به دستان تو بسپارم و دیگر نگرانی به دلم راه ندهم، تو هم حافظ پسرم باش.

و آن  گونه شد که عهدی میان مادر و خدا بسته شد. عهدی محکم و ناگسستنی.

آن عهد درست مثل عهد حضرت ابراهیم با خدا بود که پسرش اسماعیل را به قربانگاه برد. او باید از پسرش دل میکند و پا روی دلبستگی و علایق دنیوی خود میگذاشت تا در نزد خداوند مقامی بیابد.

 پس مادر هم میبایست پسرش را به قربانگاه میبرد. بعد از آن روز، حوادثی تلخ در دادگاه، خانه و مدرسه پشت هم  اتفاق افتاد، اما مادر همچنان تسلیم بود و امید به این که پسرش در دستان پرقدرت و مهربان خداوند قرار دارد.

 و بعد از آن همه سختی، شب سیاه پایان یافت و بر اثر صبر مادر، نوبت ظفر آمد و پسر از میان طوفان های سهمگین، جان سالم به در برد و  با چهره ای نو ظاهر شد.

آن جا بود که مادر معنای واقعی  و فلسفه عید قربان، قربانی، ابراهیم و اسماعیل را فهمید.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. فاطمه فرهادپور گفت:

    داستان آموزنده ای بود و من خیلی خوشم آمد:)