تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حشره‌ی دوست…
نویسنده: کوثرمودی

مردان پرجنب و جوش و در سمت دیگر زنان عجول، در انتظار برای دو سه عدد نان، در هم می‌لولیدند و زمزمه‌ی اعتراض‌آمیزشان بلند بود. انگار نه انگار چیزی به نام فاصله گذاری اجتماعی و این حرف‌ها مطرح است!
گوشه‌ای از جمعیت پدر و پسری ایستاده بودند‌. پسر هفت، هشت ساله به نظر می‌رسید‌. چشمان مضطربش را به اطراف می‌گرداند، بازوهایش را ناخودآگاه جمع کرده و خودش را به پدر چسبانده بود. اضطراب پسرک، عجیب و غیرطبیعی بود، انگار از چیزی وحشت داشت که حتی پدرش را در برابر آن ناتوان می‌دید!
چند دقیقه‌ای در صف منتظر بودیم. جمعیت حرکت می‌کرد و جایگزین می‌شد. در این میان پدر، جلوتر رفت و با اشاره‌ای به کودک گفت همان عقب منتظرش بماند. پسر که دید چاره‌ای نیست، با چشمانی که آشفتگی‌اش را فریاد می‌زد سرتکان داد و عقب‌تر رفت‌. با قورت دادن آب دهان جلوی ریزش اشک‌هایش را می‌گرفت و به انتظار پدر ایستاده بود.
کم کم جمعیت نظمش را از دست می‌داد و به عقب برمی‌گشت. همه از همانجایی که کودک ایستاده بود رد می‌شدند و بی‌ملاحظه به او تنه می‌زدند. اخم‌های پسر در هم رفته و صورتش با انزجار چین خورده بود. بغضش را فرو می‌خورد و با اضطراب نفس‌ نفس می‌زد. سرش را بلند کرده بود و در جمعیت دنبال پدرش می‌گشت.
“بابا… بابا…”
چند باری با صدای آرام پدر را صدا زد اما او نمی‌شنید. من که دیدم کودک واقعا ترسیده صدایم را بلند کردم و پدرش را صدا زدم.
“پسرم الان میام، برو اون طرف کنار همون آقا واستا! مگه نگفتم وسط جمعیت نباش، خطرناکه…”
مرد با لحنی کلافه پسر را به سمت من که در انتظار فروکش کردن جمعیت، آخر صف ایستاده بودم، هدایت کرد. پسر با آرامشی که بیرون جمعیت پیدا کرده بود، نزدیک من ایستاد…

****

حشره‌ی کوچک منعطف و قهوه‌ای رنگ روی دیوارِ سمت راستم حرکت می‌کرد و به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. زوائد ریز زیادی مانند پا اطراف بدنش را دربرگرفته بودند و آرام تکان تکان می‌خوردند. این یک هزارپا نبود، من هزارپاها را قبلا دیده بودم، آن‌ها پاها و بدنشان اینقدر کوچک نبود! پوسته‌ای تیره و راه راه مانند پوشش سوسک حمام اما نازک‌تر از آن، از سر تا دمش را پوشانده بود و بدن بیضی مانندی داشت که از یک سمت بیشتر کشیده می‌شد. راه که می‌رفت، به بدنش کش و قوس عجیبی می‌داد و حرکاتش فرز و تکان‌دهنده بودند!
خودم را با ترس و لرز به مامان چسباندم و گفتم:
“واای مامان ببین چقدر زشته و ترسناکه…”
مادر مرا از خود دور کرد، دستم را گرفت و با لبخند در چشمانم نگاه کرد و گفت:
“پسرم این که کاریت نداره، ببین چقدر کوچیکه…حتی اسمشم حشره‌ی دوسته! یعنی با هممون دوسته و هیچ کاریمون نداره…فقط واسه خودش از یه گوشه میره و میاد.”
با همین یک جمله قلب کوچکم آرام گرفت و با لبخند و کنجکاوی به حشره نگاه کردم… بعد همانطور که می‌خندیدم و خیالم راحتِ راحت شده بود، با زمزمه‌ای آرام گفتم:
“چه دوست کوچولو و قشنگی‌…”
تا سال‌ها بعد آن حشره‌ی زشت، تنها حشره‌ای بود که هر بار می‌دیدمش، بی‌توجه و مثل یک مهمان همیشگی از کنارش رد می‌شدم! این درحالی بود که حتی مورچه‌ها گاهی برایم عذاب آور می‌شدند، اما “حشره‌ی دوست” مهربانم، همیشه یک دوست باقی ماند…

****

“می‌ترسی؟!”
پسر با نگاهی متعجب و سرگردان برگشت و به من نگاه کرد…
“اگه کرونا بگیریم چی؟!”
آرام زمزمه می‌کرد و چشمان مضطربش را به زمین دوخته بود، انگار داشت با خودش حرف می‌زد.
“هی بچه جون، کرونا که ترس نداره، اون فقط یه دوست کوچولوئه، می‌دونستی؟!”
چشمان پسر گرد شد و با کلافگی گفت:
“چجور دوستیه که آدما رو می‌کشه؟! من که دوسِش ندارم…”
“خب اون با همه که دوست نیست! فقط با اونایی دوسته که نمی‌ترسن و قوی‌ان… اون وقت دیگه حسابی باهاشون رفیق میشه و هیچ کاریشون نداره!”
نگاه پسر رنگ تفکر می‌گرفت و اخمش آرام آرام باز می‌شد…
“ینی من اگه نترسم دیگه با من و مامان بابام کاری نداره؟!”
“آفرین پسر باهوش…”
با اطمینانی ساختگی به او لبخند می‌زدم و فکر می‌کردم کاش خودم هم به این حرف‌ها ایمان داشتم!
“پس من دیگه نمی‌ترسم…”
این را با شوقی که ثانیه‌ای پیش در خود بازیافته بود، گفت و به سمت پدرش که حالا از آن طرف صدایش می‌زد دوید…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. ...Barooon... گفت:

    کوثرجون مثل همیشه قشنگ بود…مفهوم خیلی عمیقی هم داشت🌺🌺🌺

  2. سلام
    [درباره ی بخش اول] به نظرم یه مقدار این حجم از نگرانیِ یه بچه بابت کرونا یکم عجیبه! چون حتی ما بزرگا هم اینقدر جدّی نمی گیریمش که این بچه بگیره! در واقع بچه های فامیل رو می بینم که کاملا بی توجه، یه برو بابایی به بزرگ تر ها میگن و بازی خودشون رو می کنند. البته میشه به این موضوع از زاویه دید یک دختربچه نگاه کرد، به نظرم منطقی تره ، چون اونا حساسیت خاص تر و بیشتری مخصوصا روی پدرشون داره برعکس پسرا که فقط دنبال اتیش سوزوندن هستن !

    [دربارۀ بخش دوم] فکر می کنم زاویۀ دید ما بسته به شخصیت راوی، سن اش، درک و شعورش، برای ما یک محدودیت های خاصی ایجاد می کنه که رعایت اش باعث میشه داستان تبدیل به یک شاهکار بشه [این محدودیت هارو می تونید از توی کتاب ” جادوی زاویۀ دید نوشتۀ آلیشیا راسلی” بخونید.] با توجه به این نکته به نظرم یه بچۀ کوچولو مثل راوی بخش دوّم نباید بگه | زوائد ریز زیادی … | عبارت سنگینیه واقعا … ! غیر از اون به عنوان یک بچه خیلی خوب توصیف می کرد !! در حد خانوم کوثر مودی داشت توصیف می کرد !!!! که این به نظرم یکم دور از ذهنه !

    همین! واقعا خیلی خوب یه ایدۀ معمولی رو تبدیل به یه داستان خوشمزه می کنید، تبریک می گم، من یکی که باید خودمو بکشم تا اونم یه چیزی چندین سطح پایین تر از این بنویسم.

    منتظر داستان های بعدیتون هستم.
    موفق باشین.

    • کوثرمودی گفت:

      درباره ی بخش اول بگم که داستان یک خاطره‌ی واقعیه… و اینکه وااقعا الان خیلی از خانواده ها با حرف زدن از این چیزا جلوی بچه خیلی استرس زیادی رو برای بچه درست میکنن! بعد راجع به قسمت دومم داره خاطره ش رو به یاد میاره! یعنی فرد در سنین بالا داره این رو به صورت یک داستان کوچیک تو ذهنش مرور میکنه ولی درکل درست میگین فکر میکنم باید یکم کودکانه تر میبود… مرسی از توجهت دوست عزیز😍💛🧡

  3. رامتین شاهینی نژاد گفت:

    آآآآآآآآآآآآفرررررررریننننن

  4. میم.جیم گفت:

    – شروع قوی نبود معمولی بود
    – پایان خوب بود
    – اثر کلام و تربیت در کودک رو خوب نشون دادین
    – به نظرم شما نقطه قوتتون داره تبدیل به نقطه ضعفتون میشه. اون هم توصیفه که داره بعضی جا ها زیاد میشه، یه استادی داشتیم میگفت هر جا رو میتونی حذف کنی که به داستان خللی وارد نمیشه حذف کن به نظرم اینجا توصیف ها برای حشره ای که رد میشد خسته کننده بود (پوسته‌ای تیره و راه راه مانند پوشش سوسک حمام اما نازک‌تر از آن، از سر تا دمش را پوشانده بود و بدن بیضی مانندی داشت که از یک سمت بیشتر کشیده می‌شد. راه که می‌رفت، به بدنش کش و قوس عجیبی می‌داد و حرکاتش فرز و تکان‌دهنده بودند!) اینو میشد مثلا با سه کلمه گفت یه [حشره دراز چندش قهوه ای ]
    موفق باشید 🌷