تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

دیواری که وسوسه شده بود بر سر کسی بریزد
نویسنده: محبوبه گلکار

ملات باید قوام بیاد.مثل خمیر نون،قوام نیاد هوا میکشه آجرا به هم میتابن…
اندازه ملات بریز بچه!یجور که آجرا چفت بشن تو دل هم!
اوستا،ریش و قیچی دست خودته.بنای قبلی از بس از ملات زد،دیوارو کج بالا آورد یه هفته نشد آوار شد. خدا رحم کرد کسی زیرش نبود.از قدیم گفتن خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج.
خیالت راحت حاج کریم
من نون زن و بچمو تو خون تلیت نمیکنم
آقام خدا بیامرز که اوستای قابلی بود همیشه میگفت دیفال مثل آدمه از پایه باستی درست بالا بیاد آب و نونش بجا اما بی بوس و بغل و محبت سرده و پشت کسی نمیشه نه که نخواد دلش قرص نیست.هوای کسی تو سرش نیس که هوادار باشه.
آی جونم اوس بنا
روحش شاد آقات،شیری که خوردی حلالت.حرف حساب میزنی آدم که نوازش نشه از تو میپوسه دست آخرم مثل دندون کرم خورده ای که بر و روش سالمه امونتو میبره.
جونت سلامت حاج کریم.ما نمک پرورده ایم سر سفره پدر مادر بزرگ شدیم به هر کس دست یا علی دادیم تا آخرش پاش هستیم.
آجر به آجر دیوار با به مهر اوس بنا و عشق حاج کریم بالا آمد.آماده که شد تابلو نقاشی بود بی هیچ تصویری. حاجی برایش رفیق جور کرد تا تنها نباشد.تنهایی آفت جان است حاجی بعد از فوت بی بی طعم تلخش را با گوشت و پوست چشیده بود. بعد از بی بی هر روز برایش سالی شده بود.نسرین و نسترن و شب بو را که پای دیوار کاشت تا گیسوانش عطر آگین باشد. پشتش موی یاقوتی کاشت که یاقوتهایش در تابستان چشم و چراغ محل باشند.هر عاشق خسته دلی که به دنبال محل امنی برای دلدادگی بود به دیوار تکیه میداد.دیوار سینه ستبر میکرد تا دلشان قرص باشد.دیوار هم پشتش گرم بود به نسرین و نسترن بهار،یاقوت و یاس تابستان ،رنگین کمان پاییز برگها و لحاف برف زمستان و نوازش حاجی بر همه اشان.
حاجی سالها بعد فراغ بی بی را دوام نیاورد و به دیار باقی شتافت.اهل خانه با یادگارهای حاجی اخت نبودند علی الخصوص دیوار و متعلقاتش .تا زنده بود بارها کشتیار شدند که حاجی خانه را بکوب و ویلایی از سنگ و آهن بساز.خجالت آور است ما در خانه آجری مشق تمدن کنیم.
دیوار توی دلش میگفت دیوار سنگی با آن نگاه فخر فروشانه کجا به من میرسد.اهل خانه یادشان رفت دست و بالشان لابلای نسرین و نسترن پیچ و تاب خورده و جان گرفته و نگاهشان از شیره یاقوت ها برق دارد .فراموش کردند حاصل عشقی هستند که در وجود بی بی و حاجی جاری بود.همان حاجی که بعد از بی بی جانش به جان دیوار بند بود.
عطر گلها که رفت،بچه ها که از انگور دزدی بالای دیوار ناامید شدند،دیوار تنها شد و عبوس و خشن!
نفرت اما جان گرفت در دلش وقتی شنید برای ویرانی اش نقشه کشیدند و ریشه دواند زمانی که با بیل و کلنگ و تیشه توی سر و کله اش زدند که زانو بزند و زمین بخورد.
پسر بزرگ شرط بندی کرد که فردا به روش نوین از جا درش می آورم.صبح الطلوع که خسته از دو صبحگاهی به دیوار تکیه داده بود تا نفسی تازه کند.لباس مارک رنگ روشنش خاکی شد.غر و لند کنان با آرنج به دیوار تقه ای زد.دیوار چشمش را به روی همه خاطرات تلخ و شیرینی که از کودکی با پسر داشت،بست.حالا که مهر و الفتی بینشان نبود پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان بود!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سمیرا جهانشیری گفت:

    خیلی زیبا بود داستانتون. لذت بردم، خیلی خوب نوشته بودید، دوست عزیز. 👌👌👍👍
    من هم یه داستان نوشتم درباره یه خونه قدیمی که میخواستن خرابش کنن. ولی داستان شما واقعا زیبا بود، تبریک میگم، موفق باشید