تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۲۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شکاک
نویسنده: azadeh

خواستم نفس بکشم ، نفسم بالا نمی امد ، سینه ام سنگین شده بود ، مغزم بیدار بود اما چشمم نه ، هنوز در خواب و بیداری بودم ، وقتی آب دهانم را خواستم قورت بدهم زبانم به سقف دهانم نچسبید و بجایش به شی ء یی برخورد کرد که داخل دهانم بود ، شوکی به مغزم وارد شد ،

_  (این چیه توی دهن من ؟)

با همان چشمان بسته ام خواستم دست بلند کنم تا ببینم چه چیزی در دهانم است ، نتوانستم.

_ (خدایا چرا نمیتونم دستمو تکون بدم ؟)

پلک هایم را بسختی باز کردم ، سقفی سفید با چراغ های مهتابیِ مخفی بالای سرم بود ، قبل از اینکه بتوانم سرم را به طرفی برگردانم صدایی ممتد توجه م را جلب کرد
_ دِید ….دِید…..دِید…..
سرم را گرداندم به سمت صدا ، طرف راستم بود ، مانیتوری بود که ضربان قلب را نشان میداد.. هنوز گیج و منگ بودم .

_ (چرا انقد به این مانیتور نزدیک هستم؟)

مانیتوری که جز در فیلم ها ندیده بودم.
دوباره خواستم تکان بخورم و بلند شوم ، هر چه توان داشتم را جمع کردم اما بی فایده بود ، جسمم همچو درختی تکیده که بریده شده و افتاده ، فقط روی تخت بود ، اما دریغ از تکانی . با همان شعاع ۱۸۰ درجه ای که میتوانستم ، سرم را از راست به چپ و از چپ به راست چرخانیدم ، آری در بیمارستان بودم .
_ (اما چرا ؟ چی شده ؟ از کِی اینجا هستم؟ّچقدر مگه خواب ّبودم که تمام بدنم خواب رفته؟)

سرم پر شده بود از این دست سوال ها که صدای پایی شنیدم ، بی معطلی به سمت صدا برگشتم ، پرستار  با اینکه کفش های طبیِ سفیدی به پا داشت اما در ان سکوت هم صدای پایش شنیده میشد ، پرستار بی توجه به چشمانم شروع کرد به اماده کردن وسایلی..
آمدم حرفی بزنم اما لوله ی در دهانم مانع شد ،  با این حال صدایی از ته گلو بیرون دادم که توجه پرستار را جلب کرد ، پرستار نسبتا جوان بود ، همسن خودم تقریبا ، نگاهی کرد و تا دید چشمانم باز است با لبخندی گشاد گفت:
_ به هوش اومدیییییید ، سلااااام .
پلک زدم و با پلک ، جواب سلامش را دادم اما نگاهم پر بود از سوال.  پرستار با خوشحالی گفت ، الان دکتر رو خبر میکنم و با عجله اتاق را ترک کرد.

_(کجا رفتی صبر کن ، یه دنیا سوال داشتم ، برگرد ، تو رو خدا برگرد)

فاصله بین رفتن پرستار و.آمدن چند دکتر و پرستار دیگر بیشتر از چند دقیقه نبود اما برای من انگار چندین روز طول کشید.

دکترها آمدند ، دکتر پیر اما خوش رویی ، دستوراتی پزشکی به بقیه داد که من هیچ سر در نمی آوردم ازشان
با لبخند رو کرد به من و گفت : سلام خانم جوان ، خوش برگشتید
پلک زدم ،  چند بار پشت سر هم
دکتر دوباره لب به سخن باز کرد : خب صدای منو که میشنوید ظاهرا ، من هر چی میگم با سر بهم جواب بدید

_(خدایا خب چرا این لوله و چیز ها رو از دهنم در نمیارن که حرف بزنم راحت)

_دخترم اسم ت رو میدونی ؟

با سر تکان دادن جواب مثبت دادم

_(معلومه که میدونم این دیگه چه سوالیه!)

_خب خوبه خوبه، بسیار عالی ، میدونی اینجا کجاست؟میدونی چرا اینجایی؟

_(الان چکار باید کنم چطور باید جواب بله و خیر بدهم)

یک بار با پلک رساندم به دکتر که یعنی بله ، بالافاصله با سر تکان دادن رساندم که یعنی نه

_(خدا رو شکر دکتر فهمید و با هوش تر از این حرفا بود که فکر میکردم)

دکتر باز هم دستوراتی به پرستارها داد و بعد از چند دقیقه همگی رفتند
چشمانم خواب رفت دوباره ، یا از خستگی بود یا اثر تزریقاتی که شده بود ، نمیدانم .

####

زمان را اصلا نمیدانستم ، کِی خوابم برده بود و کِی دوباره بیدار شده بودم ، خدا میداند ، فقط اینبار باز هم هر چه تلاش کردم نتوانستم تکانی بخورم ، گوشه چشمی باز کردم و اتاق را همانطور که دفعه قبل دیده بودم دیدم،صدای پا آمد
صدای پای پرستار نبود ، پرستارها کفش های طبی بیصدا بپا دارند نه صدای تق تق
چشمانم را بستم . نمیدانم چرا ، ناخودآگاه بود، صدای دکتر و صدای آشنایی بالای سرم شنیدم ، صدای ناهید بود ، خواهرم
(آه خدایا شکرت یه آشنا رو دیدم اینجا )
تا خواستم چشم باز کنم و لب باز کنم بگویم ناهید ، ناهید جانم و دنیای سوالاتم رو بپرسم
صدای ناهید مانع شد،
_اقای دکتر حافظه ش رو از دست نداده ؟
_شاید کوتاه مدت ش رو ، یعنی خاطرش نیاد چه اتفاقی افتاده براش اما باز همین هم باید ببینیم چطوره ، مهم اینه خدا رو شکر زودتر از چیزی که فکرشو میکردیم از کما در اومده.
_اقای دکتر خودش متوجه میشه از گردن قطع نخاع شده؟ یا باید بهش بگیم ؟

_(چی ؟؟؟ قطع نخاع ؟؟؟ از گردددن ؟؟؟ یعنی چی خدایا؟؟؟)
بعد از شنیدن این حرف ناهید دیگه هیچ چیزی نفهمیدم ، با اینکه چشمانم بسته بود اما سیاهی رفت و دنیا دور سرم چرخید ، من قطع نخاع شدم ؟ از گردن؟ آخر چرا؟

انقد شوک شده بودم که صدای پای ناهید را جلو درب شنیدم که رفت من ماندم باز هم یک دنیا سوال و حرف، هر چه توان داشتم بکار گرفتم که دستم را ، پایم را ، کمرم را ، تکان بدهم ، نه! نه! من ثابت میکنم که اشتباه میکنند من سالمم قطع نخاع نشدم…
اما….اما تلاش ها بیهوده بود.
.
.
خیس شدن کناره های چشمم را حس میکردم ، انقد گریه کردم که فکر میکنم تمام بالشتم از دو طرف خیس خیس شده بود ، چشمانم را فشار میدادم و سعی میکردم یادم بیاید که چرا آنجا بودم، چیزهایی بریده بریده مثل فیلمی بی کیفیت که تصویرش قط و وصل میشود در ذهنم می آمد و میرفت.
در حال رانندگی بودم…کجا داشتم میرفتم؟؟
استرس داشتم ؟ چرا ؟
صدای سعید را یادم آمد که میگفت :
_ تو دیوونه ای نازی، ذهنت مسمومه ، شکاکی
اما سعید این حرفا رو قبلا زده بود ، چرا صدایش را روی تصویرم در حال رانندگیِ تُندم میشنیدم؟
دیدم که دوباره رانندگی میکردم و بی مهابا از بین ماشین ها لایی ها میکشیدم ، کجا داشتم میرفتم؟
به ذهنم فشار آوردم .
_(باید یادم بیاید ، یادم بیاید ، راستی الان سعید کجاست؟)
گفتم سعید خاطرم آمد تماس تلفنی اش را ، تماسی که صدای خنده های زنی هم آمد ، خنده ای دلبرانه و اغواگرانه، سعید گفت هیییییس و ناگهان صدا قطع شد…
یادم آمد دیوانه شدنم را ، یادم آمد صدایی دیوانه وار در گوشم تکرار میشد که مُچش را بگیر ، ایندفعه دیگه راه انکار نداره ، برو و ببینش و تُف کن توی صورت خودش و اون زن رفیقه ش ….
یادم آمد پشت فرمان خون خونم را میخورد ، سعید شَستش خبردار شده بود و تماس تصویری گرفت ، که ببیند مثل همیشه در خانه ام و خیالش راحت شود ، جواب ندادم، عصبانی بودم ، تماس سعید پشت سر هم بود ، گوشی در اثر تماس و لرزش به پایین افتاد ، جلوی پای صندلی شاگرد. اهمیت ندادم و همچنان دیوانه وار رانندگی کردم ، گوشی دوباره زنگ خورد ، عکس مامان افتاد روی صفحه ، نمیشد تماس مامان رو جواب ندم، خم شدم گوشی را بردارم و بووووم ضربه ی سنگین به ماشین و……و دیگر هیچ چیز یادم نیست .

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما

  1. سمیرا جهانشیری گفت:

    خیلی خوب همه چی رو توصیف کرده بودید، موفق باشید👍👍

  2. میم.جیم گفت:

    خیلی خوب فضا رو در آورده بودین
    حس آدمی که به هوش میاد و گیجه
    حس آدمی که فلج شده
    داستان هم خوب بود و تلخ 👌👌👌